هر صبح، پیش از آنکه آفتاب کامل از پشت کوهها بالا بیاید، دخترک چادرش را آرام روی سرش میاندازد و دست کوچک خواهرش را میگیرد. کوچه هنوز نیمهخواب است؛ صدای دروازهها آهسته باز و بسته میشود و بوی نان تازه از تنور نانوایی به هوا میپیچد. خواهرش با کیف رنگی و گامهای سبک راه میرود؛ اما قدمهای دخترک سنگین است. نه از خستگی، بلکه از چیزی که هر روز با خود حمل میکند؛ حسرتی که انگار جایی در سینهاش لانه کرده و نای تکان خوردن ندارد.
او یک سال است که دیگر شاگرد مکتب نیست. یک سال است که کتابچههایش بسته مانده، قلمش خشک شده و تختهی سفید برایش به یک خاطرهی دور تبدیل شده است؛ اما مسیر مکتب را هنوز از بر است. نه فقط با پاهایش، بلکه با قلبش هم این مسیر را میداند. هر روز همان راه را میرود، همان دیوارهای نقاشیشده را میبیند و همان دروازه را که برایش بسته است.
وقتی به مکتب میرسند، دخترک کمی خم میشود و چادر خواهر کوچکش را مرتب میکند. لبخندی میزند، لبخندی که تمرینش کرده است و میگوید: «خوب درس بخوان.» خواهر کوچکش بیخبر از همهچیز، با شوق سر تکان میدهد و داخل حویلی مکتب پا میگذارد. دروازه که بسته میشود، دخترک چند لحظه همانجا میایستد؛ نه برای کاری مشخص، فقط برای دیدن. نگاهش از دروازه میگذرد و روی شاگردان میلغزد؛ دخترانی که نشستهاند، میخندند، حرف میزنند و کتاب باز میکنند. صداهایشان به گوشش طنینمانند میرسد، اما مثل صدایی از پشت آب؛ کمی دور، کمی مبهم.
گاهی نگهبان با نگاهی کوتاه به او میفهماند که وقت رفتن است. دخترک سرش را پایین میاندازد و آرام دور میشود؛ اما پاهایش زود از آنجا جدا نمیشوند. چند قدم که دور میشود، برمیگردد و یکبار دیگر نگاه میکند. انگار میخواهد مطمئن شود آنچه میبیند هنوز واقعی است؛ که مکتب هنوز هست، صنف درسی هنوز هست، فقط او نیست.
در راه برگشت، خیالش شلوغ میشود. تصویر خودش را میبیند که در یکی از همان صنفها نشسته، با دقت به حرفهای معلم گوش میدهد، دستش را بالا میبرد و سوال میپرسد. صدای معلم را در ذهنش بازسازی میکند، حتی بوی مارکر و تخته را. بعد ناگهان چیزی درونش میشکند، چون میداند این فکرها چیزی جز خیال نیست؛ خیالی که هر روز میآید و هر روز دستخالی برمیگردد.
در خانه، مادرش معمولاً مشغول کار است. وقتی دخترک وارد میشود، مادر نگاه کوتاهی به او میاندازد و میپرسد: «رساندیاش؟» دخترک فقط سر تکان میدهد. حرف دیگری زده نمیشود. سکوتی بینشان هست که پر از ناگفتههاست. مادر میداند، دخترک میداند، اما کلمهای پیدا نمیکنند که درد را سبکتر کند.
دخترک بعد از آن به گوشهای میرود که دفترهای قدیمیاش را نگه داشته است. جلد بعضی از آنها کمرنگ شده و گوشههایشان تا خوردهاند، اما هنوز بوی روزهای گذشته را دارند. یکی را باز میکند، دستخط خودش را میبیند. منظم، دقیق و پر از تلاش است. لبهایش کمی میلرزد. انگشتش را روی کلمات میکشد، انگار میخواهد آنها را دوباره زنده کند.
گاهی شروع میکند به نوشتن؛ نه برای کسی، نه برای نمرهای و نه برای امتحانی، فقط برای خودش. چیزهایی که در دلش میچرخد، چیزهایی که نمیتواند به زبان بیاورد. مینویسد که چقدر دلش برای تختهسفید تنگ شده، برای زنگ تفریح، برای صدای زنگ مکتب. مینویسد که چقدر سخت است هر روز تا دروازه رفتن و داخل نشدن.
اما بعضی روزها حتی نوشتن هم سخت میشود، کلمات فرار میکنند و اشکها نزدیکتر از همیشهاند. آنوقت دفتر را میبندد و به سقف خیره میشود. فکر میکند: آیا روزی دوباره همهچیز عادی میشود؟ آیا دوباره صبحها با عجله آماده میشود، کتابهایش را جمع میکند و با دوستانش میخندد؟ یا این حالت، همینطور ادامه پیدا میکند؛ بیصدا، آهسته، اما طولانی؟
با اینهمه، او هنوز خواهرش را هر روز به مکتب میبرد. شاید کسی بپرسد چرا؛ خودش هم گاهی جواب روشنی ندارد. اما در دلش میداند که این تنها راهی است که هنوز به آن دنیایی که دوستش داشت، وصل میماند؛ حتی اگر فقط از پشت دروازه باشد.
دخترک گاهی به آینده فکر میکند؛ نه با تصویرهای خیلی واضح، بلکه با حسهای کوچک: نشستن پشت یک میز، باز کردن یک کتاب، یاد گرفتن چیزی تازه. اینها رویاهای بزرگی نیستند، اما برای او، همینها همهچیز است.
او هنوز امید را کامل از دست نداده است؛ نه به شکل بلند و پرصدا، بلکه به شکل آرام و پنهان. مثل چراغ کوچکی که در گوشهای از دلش روشن است؛ شاید کمنور باشد، اما خاموش نشده است.
و فردا صبح، دوباره همان مسیر را خواهد رفت. دست خواهرش را خواهد گرفت، تا دروازهی مکتب خواهد رفت و چند لحظه همانجا خواهد ایستاد؛ نه فقط برای دیدن یک مکتب، بلکه برای نگه داشتن بخشی از خودش که هنوز باور دارد: این داستان، همینجا تمام نمیشود.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه