ابر‌های تیره‌ی ممنوعیت؛ مهتاب و دو رشته‌ی نیمه‌تمام

فقط یک هفته مانده بود که مهتاب 23ساله، تحصیلش در رشته‌ی قابلگی را به پایان برساند و سند فراغت بگیرد. او که از سر ناگزیری و به گفته‌ی خودش «به رسم مبارزه و تسلیم‌نشدن»، دو سال پیش تصمیم گرفت که… بیشتر

روایت صدرالدین: کابوسِ طالبان و رنج هزاره‌های اسماعیلی

صدرالدین، یکی از هزاره‌های اسماعیلی در ولسوالی کشم ولایت بدخشان، با گام‌هایی سنگین در کوچه‌های خاطراتش قدم می‌زند. هر قدم او حکایتی از رنج‌ها و قصه‌های سنگین گذشته‌اش است. او می‌گوید: «در دوران دولت جمهوری اسلامی افغانستان، زندگی خوبی داشتم.… بیشتر

میان هویت و اجبار؛ روایت تغییر مذهب رحیم در مهاجرت

وقتی در کوچه‌پس‌کوچه‌های منطقه‌ی «ریسانی رود» قدم می‌زدم، گمان می‌کردم که در حومه‌های فقیرنشین کابل گم شده‌ام. آنجا، خانه‌هایی با معماری عجیب و غریب به صف ایستاده بودند؛ خانه‌هایی که پنجره‌های‌شان پشت به آفتاب بود، گویی عمداً نور را از… بیشتر

از خاک تا افقِ مهاجرت؛ روایت مهاجرت فردوس

فردوس، جوان ۲۳ ساله‌ای از منطقه‌ی نیکپایِ ولسوالی دوشی ولایت بغلان است که در کوچه‌های خاکی و شلوغ اسلام‌آباد پاکستان به عنوان یک کارگر ساده در مهمان‌خانه‌ی کوچکی کار می‌کند. زندگی او، هم‌چون بسیاری از جوانان افغانستانی دیگر، به دلیل… بیشتر

مرزهای ناهم‌وار؛ آوارگی و درد بی‌وطنی

اشاره: به دلیل مسایل امنیتی، عکس اصلی و مکان زندگی مصاحبه‌شونده، ذکر نشده‌است. پس از روزها انتظار، ویزای پاکستان را دریافت کردم. باران نرم‌نرم می‌بارید و بوی دل‌انگیز خاک در هوا پیچیده بود. از آن شب‌هایی بود که انگار زمین… بیشتر