ستاره‌ها در دل شب

از کودکی رویا‌یم نویسندگی بود؛ اینکه روزی قلمم پژواک امید و افتخار برای خانواده‌ام شود و شاید افتخار سرزمینم، افغانستان. اما این رویا، پیش از آن‌که به واقعیت بپیوندد، زیر سایه‌ی تاریک قرار گرفت. شبی که هرگز از یادم نمی‌رود؛… بیشتر

سپیدی برف، سیاهی غبار و شعله‌های امید

برف، آرام و بی‌صدا از آسمان می‌بارد؛ گویی دانه‌های سپیدش قصه‌هایی از پاکی و آرامش را بر شهر خاکستری کابل می‌نگارند. اما این برف، هرچند زیبا و چشم‌نواز، نمی‌تواند غبار سنگینی را که در هوای شهر پراکنده است، به تمامی… بیشتر

سالی که گذشت سالی که در دل ماست

سال 1403 برای من، سالی پر از تغییرات و چالش‌های گوناگون بود. سالی که در آن هم‌چنان در جست‌وجوی امید و آزادی بودیم و هم‌چنان، دل‌نگرانی‌ها و نگرش‌های جدیدی برای فردا پیدا کردیم. شاید برای بعضی‌ها گذر زمان فقط یک… بیشتر

سالی در عقب؛ سالی در جلو!

این سال هم به پایان رسید. سالی که در دیار غربت گذشت، اما درخششی متفاوت داشت. سالی که دور از وطن، رنج غربت را می‌چشیدم؛ اما در کنار آن، دل‌هایی را در کنار خود داشتم که مهربانی و صمیمیت را… بیشتر

«سال نیکو از بهارش پیداست»

بوی بهار، عطر خوش نسیم بهاری به مشامم می‌رسد. با وزش باد، تاج درختان کاج به صدا درمی‌آید. برخورد برگ‌ها صدای خش‌خش ایجاد می‌کند. آواز پرندگان که روی شاخه‌ها نشسته‌اند، دل‌انگیز است. صدای پرنده‌های مهاجر از دوردست شنیده می‌شود، نوید… بیشتر
میدیا \ جوانان