قلم؛ ای تو همیشه یادگار من!

برای این‌که من قلم در دست گیرم، پدرم روزهای زیادی در شهر عرق ریخت و شب با لبخند‌هایش به خانه می‌آمد تا مرا ببیند که می‌توانم چیزی بنویسم. او خنده‌ها و دل‌خوشی‌هایش را با کراچی‌های سنگین در شهر حمل می‌کرد… بیشتر

راهی به‌سوی فردا

هوا رنگ سرخ کمرنگی به خود گرفته بود و خورشید در حال غروب کردن بود. مردم، زن و مرد، دختر و پسر، همگی پس از یک روز پرکار، به خانه‌های‌شان بازمی‌گشتند. نسیم سرد شامگاهی وزیدن گرفته بود و مؤذن آماده‌ی… بیشتر

راهی بدون برگشت

امروز هفته‌ی پنجم است که در این مغاره‌ی تنگ و تاریک نفس می‌کشم. خوشبختانه مولوی صاحب بزرگ مژده‌ی رفتنم از این خراب‌شده را داده است. ایشان گفته که من خیلی زود برای برقراری عدالت الهی با کفار جهاد خواهم کرد… بیشتر

 رازهای دختری که در تاریکی می‌درخشد

تقریبا نصف شب بود که مبایلم را چک کردم و متوجه شدم که پیامی از طرف یکی از دانش‌آموزانم آمده است. نوشته بود که می‌‌خواهد با من حرف بزند. در دل شب، وقتی که همه در خواب بودند و سکوتی… بیشتر

هشتم مارچ؛ صدای زنان افغانستان در دل ظلمت

امروز در کلاس بودیم که یکی از دختران کلستر، به صنف ما آمد و از استاد اجازه خواست تا با ما صحبت کند. او از ما خواست که به مناسبت روز جهانی زن، شنبه ۸ مارچ، هرکدام یک نامه‌ی زیبا… بیشتر
میدیا \ جوانان