قلم؛ ای تو همیشه یادگار من!
برای اینکه من قلم در دست گیرم، پدرم روزهای زیادی در شهر عرق ریخت و شب با لبخندهایش به خانه میآمد تا مرا ببیند که میتوانم چیزی بنویسم. او خندهها و دلخوشیهایش را با کراچیهای سنگین در شهر حمل میکرد…
بیشتر