عشق راه نجات نبود…!

از کودکی، آرزوهایم همیشه در دلم بزرگ‌تر از آن چیزی بود که در اطرافم می‌دیدم. در روستایی که زندگی می‌کردم، هیچ‌کس حرف از آرزو و بلندپروازی نمی‌زد؛ چون این‌ها بیشتر شبیه به شوخی یا حتی تمسخر به نظر می‌رسیدند. اما… بیشتر

روزِ من

صبح به سختی از خواب برخاستم؛ خیلی ناامید و خسته، به دنبال چیزی بودم که برایم حکم یادآوری تصمیمات اشتباه و عقب‌ماندگی‌هایم را داشت. یاد همان سرگردانی‌ها، شکست‌ها، شرایط سخت و پیچیدگی‌های همیشگی افتاده بودم. دیری نگذشت که به یاد… بیشتر

در دستان سرنوشت

صبح زود بود. آفتاب هنوز از پشت کوه‌ها سر برنیاورده بود که صدای در زدن به گوشم رسید. بیدار شدم و چشم‌هایم هنوز خواب‌آلود بودند. با دشواری از رخت‌خواب بلند شدم. هوای اتاق سرد بود و بدنم هنوز تحت تأثیر… بیشتر

در دنیایی که مرا نمی‌پذیرند، راه خودم را می‌سازم!

امروز با تمام مشقت‌هایش سپری شد. از صنف درسم رخصت شدم و به سمت خانه حرکت کردم. دلم یک پیاده‌روی طولانی می‌خواست؛ از آن پیاده‌روی‌هایی که آدم را در خودش غرق می‌کند، از دنیای پرهیاهو جدا می‌سازد و فرصتی برای… بیشتر

می‌لرزم؛ اما می‌ایستم

در خواب عمیقی بودم. وقتی با صدای مادرم بیدار شدم، خواب هنوز امانم نمی‌داد تا بلند شوم. نیم ساعت دیگر هم خوابیدم، هرچند قصد داشتم فقط سه دقیقه‌ی دیگر بخوابم؛ اما آن سه دقیقه، سی دقیقه شد. زود آماده شدم… بیشتر
میدیا \ جوانان