وای از آن روزی که افکار مردم طالبانی شود

سال ۱۴۰۲، من یکی از همان شاگردانی بودم که پس از بسته شدن دروازه‌های مکتب، تسلیم نشدم. به‌جای آن، راه دیگر یافتم و درس‌هایم را در یک برنامه‌ی کلستر ادامه دادم. همیشه باور داشته‌ام که اگر هزار دروازه بسته شود،… بیشتر

یک شب دخترانه

«دختر بودن»، همین دو کلمه می‌تواند جهانی از معنا را در خود جای دهد. شاید در ظاهر فقط دو واژه باشد؛ اما آیا می‌دانی در میان آن چه رازها، چه رویاها و چه آرزوهایی نهفته است؟ دختر بودن! من می‌گویم… بیشتر

یک نفر این خواب مرا تعبیر کند!

چهار خانه‌ی خیلی کوچک چادری، ضعف چشمانم را دو برابر کرده بود. لرزیدن پاهایم که مطمئناً از سرما نبود، در حجم وسیع آن چیزی که در سر داشتم و تمام بدنم را پوشانده بود؛ همچون ماهی که در تور گیر… بیشتر

یلدای قدیم دیار بودا؛ خاطره‌ای از شب‌نشینی‌های پدرم

یلدا، آغاز فصل جدید زندگی، خداحافظی با پاییز و خوش‌آمدگویی به زمستان، نه چندان طولانی ولی زیبا است. در خانه‌ی ما، شب‌های یلدا رنگ و بوی دیگری دارد. دسترخوان رنگارنگ نمی‌چینیم؛ همان دسترخوان‌ ساده‌ی همیشگی‌مان را پهن می‌کنیم و همه‌ی‌مان… بیشتر

غرور من، یونیفورم مکتبم بود

مدت زیادی است که خودم را در پس‌کوچه‌های خوشبختی دنبال می‌کنم. گویا «بی‌نظیر» را گم کرده‌ام و نمی‌توانم پیدایش کنم. من دختری خوش‌ذوق هستم؛ دختری از افغانستان که امروز تنها کابوس شب‌هایش محرومیت است، در بند بودن است و دوری… بیشتر
میدیا \ جوانان