سال ۱۳۶۸ از همان آغاز، سالِ پرقصهای بود؛ سالی که از یکسو در آسمانِ سیاستِ افغانستان هوا عوض شد و از سوی دیگر، در زمینِ کوچکِ زندگیِ من راهی تازه برای ورود به مبارزه گشوده شد. بعدها که با مفهوم «غول» و «دیو» در ادبیات و اسطورههای بشری بیشتر آشنا شدم، هر بار که به حوادث آن سال برگشتم، حس کردم ۱۳۶۸ برای ما سالِ بیدارشدنِ غولها بود.
منظورم از «غول» و «دیو» همان تصویر ساده و ترسناکی نیست که در قصههای عامیانه فقط شر و تباهی را نمایندگی میکند. در اسطورهها، غول و دیو – پیش از آنکه صرفاً موجودی شرور باشند – تجسمِ قدرتاند: قدرتی عظیم، فشرده، هراسآور و بیرون از اندازههای معمولِ تصور انسان. ترس ما از غول، در اصل ترس از همین قدرت است؛ ترسِ آدمِ ضعیف در برابر نیرویی که مهارِ آن را نمیداند. وگرنه غول، اگر مهار شود و رازِ رامکردنش به دستِ خرد و تدبیر بیفتد، میتواند کارهای شگفتانگیزی انجام دهد: پل بسازد، راه باز کند و بارهای سنگین را بردارد.
فاجعه از خودِ قدرت آغاز نمیشود؛ از قدرتِ بیمهار آغاز میشود – از نیرویی که بیدار شده است، اما عقل و اخلاق و رهبری سالمی نیست که آن را جهت بدهد.
من در سال ۱۳۶۸ از «بیدارشدن» غولها سخن میگویم، نه از «آزادشدن» آنها. همین تفاوت، برای فهم سالهای بعد بسیار مهم است. ۱۳۶۸ سالی بود که نیروها از خوابِ طولانیِ تحقیر، حذف، جنگهای ویرانگر و پراکندگیِ فرسایشی بیرون میآمدند و در خود قدرتِ تازهای را حس میکردند. هنوز این قدرت همهجا رها نشده بود؛ هنوز به جانِ همهچیز نیفتاده بود؛ هنوز میشد در آن نشانههای امید را دید و تصور کرد که اگر این غولهای بیدارشده به دستِ رهبری سالم و خردمند سپرده شوند، به جای ویرانی، سازندگی میآورند.
همین بیداریِ غولها در میان هزارهها، به بیداریِ خرد و فهمِ ضرورتِ وحدت کمک کرد که به یک کار بزرگ و تحول تاریخی در زندگی جمعی این جامعه منجر شد؛ اما در راولپندی و پشاور، در بخش مهمی از صحنه، خرد کنار زده شد و نوعی مستی و غرور پدید آمد – مستیای که گرد و خاک و ویرانیاش تا سالها و دههها بعد بر سرِ افغانستان ریخت.
قصهی «آزادشدن» غولها را میگذارم برای سالهای بعدتر؛ برای وقتی که وارد کابل میشویم و جنگهای کابل آغاز میشود. آنجاست که غولها و دیوهای آزاد – بیمهار و بینقشه – به مصاف هم میآیند. آنجاست که روشن میشود داشتنِ «قدرت» کافی نیست؛ مهمتر از قدرت، داشتنِ خردِ هدایتِ قدرت است. آنجاست که پی میبریم رهبری دیگر یک عنوان و شعار نیست، بلکه آزمونِ بزرگِ یک ملت است: آیا میتواند غولهای بیدارشدهی خود را مهار کند و به خدمتِ زندگی بگمارد، یا میگذارد این غولها شهر و خانه و رابطه و اعتماد را ویران کنند؟
برای من، ۱۳۶۸ از جهتِ دیگری هم سالِ تعیینکنندهای بود: آن سال معنای یکی از حکمتهای ساده اما عمیق مردم را با گوشت و پوست وجودم فهمیدم؛ همان سخن مشهور که در زبانِ عامه جاری بود: «وقتی یک دروازه بسته میشود، ده دروازهی دیگر باز میشود.» پیش از آن، این جمله برایم بیشتر شبیه دلداری بود؛ اما در ۱۳۶۸ آن را زندگی کردم. دیدم بستهشدنِ یک دروازه واقعاً پایانِ همهچیز نیست و در همان لحظه راههای دیگری باز میشود.
اما همزمان این را هم آموختم که پشتِ هر دروازهی تازه فقط روشنایی نیست: ابهام هم هست، خطر هم هست، وسوسه هم هست. نجات و سقوط گاهی چنان به هم نزدیک میشوند که اگر آدم چشمِ دقیق و دلِ محکم نداشته باشد، یکی را با دیگری اشتباه میگیرد. بعضی دروازهها آدم را به میدانِ رشد میبرند، بعضی به میدانِ فرسایش و بعضی هم به راههای درازِ سرگردانی.
و درست در همین تقاطعِ دروازهها بود که من شکلگیری و فروریزیِ «اعتماد» را هم به چشم دیدم. اعتماد برایم دیگر یک واژهی اخلاقیِ زیبا نبود. به تجربه فهمیدم که در روزگارِ بیدارشدنِ غولها، اعتماد از نان هم ضروریتر است. چون وقتی قدرت بیدار میشود، اگر اعتماد نباشد، هر نیرو به نیروی ضدِ خود تبدیل میشود؛ هر امکان به تهدید و هر دروازه به جای «راه»، به «دام» بدل میگردد.
این یادداشت از همینجا آغاز میشود: از سالی که غولها بیدار شدند؛ از سالی که دروازهها یکییکی باز شدند و از سالی که من هم در زندگیِ شخصی خود و هم در متنِ تحولاتِ جمعی دیدم سرنوشتِ هزارهها و مجموعِ ملتِ افغانستان – نه فقط در شعاعِ قدرت، بلکه در نسبت با اعتماد – چگونه میتواند در دو جهتِ متفاوت به راه بیفتد.
***
زمستانِ ۱۳۶۷، ارتشِ سرخِ اتحادِ شوروی پس از ده سال جنگِ نابرابر و خونین، افغانستان را ترک کرد. وقتی آخرین سرباز آن ارتش – و به تعبیری، آخرین جنرالِ بازمانده از نسلِ جنگِ جهانی دوم – از روی پلِ آمودریا گذشت، فقط یک نیروی نظامی از خاکِ ما بیرون نرفت؛ یک دورهی کامل از تاریخ، با همهی وزن و سایهاش، از صحنه کنار رفت. آن عبور برای ما صرفاً یک تصویرِ نظامی نبود؛ علامتِ برگشتخوردنِ یک صفحهی بزرگ از تاریخ بود. جنگِ سرد، با شکستِ نمادینِ شوروی، به پایانِ خود نزدیک میشد و در آن سوی جهان، دستگاههای استخباراتی و قدرتهای بزرگ، هر کدام پیروزیِ خود را حساب میکردند. بعدها شنیدیم که این رویداد را یکی از بزرگترین دستاوردهای اردوگاهِ غرب میدانستند.
اما ما در داخلِ افغانستان نه با زبانِ «جنگِ سرد» زندگی میکردیم و نه با محاسباتِ «سیا» و «کا.گ.ب». ما با زخمهای خود زندگی میکردیم: با قبرهای تازه، با خانههای نیمهویران، و با امیدی که از دلِ سختی سر بلند کرده بود… و ناگهان خود را در آستانهی چیزی یافتیم که نامش را گذاشته بودیم: «بعد از پیروزی».
این «بعد از پیروزی» در ظاهر باید زمانِ آرامگرفتنِ دلها و محکمشدنِ پیوندها میبود. از یک جهت، همینگونه هم بود. اعتماد ما به اصلِ جهاد و مبارزهای که سالها هزینهاش را پرداخته بودیم، بیشتر شد. حس میکردیم رنجِ ما بیمعنا نبوده است. حس میکردیم ایستادگیِ مردم در برابر یک قدرتِ بزرگ بینتیجه نمانده است. درست همینجا بود که نخستین «غول» – غولِ «قدرتِ جمعی» – در میانِ ما بیدار شد: مردمی که سالها زیر فشار، حذف و تحقیر زیسته بودند، ناگهان دیدند میتوانند در معادلهی تاریخ اثر بگذارند. این بیداری، خودش یک سرمایه و یک امکان؛ یک لحظهی کمیاب که شاید هر نسل، یک بار بیشتر آن را تجربه نکند.
اما درست در کنارِ همین بیداری، تَرَکِ دیگری هم در دیوارِ زندگیِ جمعیِ ما افتاد. همان لحظه که اعتمادِ ما به «مبارزهی پیروزمند» بیشتر شد، اعتمادِ ما به «زندگیِ مشترک» در جغرافیای سیاسیای به نام افغانستان آسیب دید. این همان پارادوکسِ تلخِ دروازهها بود که با چشم دیدم: دروازهای که به روی احساسِ توانایی و پیروزی باز میشد، همزمان دروازهی دیگری را به روی سوءظن و بیاعتمادی میگشود. درست در همان نقطهای که انتظار میرفت نخِ اعتماد در جامعه کلفتتر و محکمتر شود، بیاعتمادی آرامآرام – اما سریعالاثر – از شکافها بیرون خزید.
ما – هزارهها – به عنوان بخشی از ساکنانِ این سرزمین، هنوز فرصتِ نفسِ راحت نیافته بودیم که دوباره با یک پرسشِ سنگین روبهرو شدیم: در «افغانستانِ بعد از پیروزی» جایِ ما کجاست؟ سهمِ ما از میزِ تصمیم چیست؟ آیا ما شریکِ پیروزی هستیم، یا فقط نیرویی بودهایم برای روزِ جنگ و سپس فراموششده در روزِ تقسیمِ قدرت؟
اینجا بود که مفهومِ اعتماد، برای من از سطحِ رابطههای شخصی فراتر رفت و شکلِ تاریخی و سیاسی پیدا کرد. فهمیدم همانگونه که میانِ دو انسان، اعتماد اگر آسیب ببیند، رابطه زخم میخورد، در سطحِ یک ملت نیز همین قاعده جاری است: اگر گروهها نتوانند به امکانِ زیستِ مشترک اعتماد کنند، پیروزی هم – به جای آنکه آغازی برای ساختن باشد – به آستانهای برای فروپاشی تبدیل میشود.
ما در آن روزها، همزمان دو تجربه را زندگی میکردیم: تجربهی شیرینِ بیدارشدنِ غولِ قدرت و تجربهی تلخِ لرزیدنِ رشتهی اعتمادِ ملی. همین دو تجربه، در کنارِ هم، استخوانبندیِ قصهی سالِ ۱۳۶۸ را ساختند.
***
همزمان با خروج نیروهای شوروی از افغانستان، آن سوی مرز – در پشاور و راولپندی – غولِ قدرت در هیأت تازهای بیدار میشد؛ این بار نه در میدان جنگ، بلکه پشتِ میز سیاست. گروههای جهادی هفتگانهی مقیم پاکستان با شتاب خود را برای ساختن «حکومتِ عبوری» آماده کردند. به زعم آنان «دورانِ دولتِ نجیب تمام شده بود» و حالا باید صحنه را برای ورودِ خود مهیا میکردند. طرحِ فتحِ جلالآباد را در اولویت گذاشتند؛ چون جلالآباد هم از نگاه نظامی یک دروازه بود و هم از نگاه نمادین، نخستین شهرِ بزرگِ مرزی که اگر به دستِ مجاهدین میافتاد، میتوانست به نامِ «آغازِ فتح» ثبت شود. زبانِ غالب، زبانِ فتح بود: فتحِ شهر، فتحِ دولت، فتحِ کابل.
اما پشتِ این زبانِ پرشور، حقیقتِ دیگری هم با صد زبان فریاد میکرد: افغانستان دیگر فقط میدانِ جنگ نبود؛ میدانِ سهمگیری هم شده بود. از همینجا بود که غولِ بیدارشده – بیآنکه مهارِ خرد و اخلاق داشته باشد – آرامآرام چهرهی خشنِ خود را نشان داد که مشکل دقیقاً از همینجا آغاز شد.
در منطقِ دولتسازی، بعد از یک جنگِ طولانی، نخستین نیازِ یک جامعه «بازسازیِ اعتماد» است: اعتماد میان گروهها، اعتماد میان اقوام، اعتماد میان نیروهای سیاسی و اعتمادِ مردم به اینکه فردا تکرارِ دیروز نخواهد بود. اما در عمل، بسیاری از رهبرانِ جهادی پیش از آنکه برای ترمیمِ این اعتمادِ جمعی بنشینند، برای تقسیمِ سهم نشستند؛ یعنی پیش از آنکه «خانه» را تعریف کنند، بر سرِ اتاقهای خانه دعوا کردند. این فقط یک لغزشِ اخلاقی نبود؛ یک خطای ساختاری هم بود. چون هرگاه در جامعهای که تازه از جنگ بیرون آمده، منطقِ «سهم» جلوتر از منطقِ «اعتماد» بنشیند، سیاست از همان آغاز، به جای تولیدِ همبستگی، بیاعتمادی تولید میکند. زبانِ فتح، اگر با زبانِ عدالت و مشارکت همراه نشود، خیلی زود به زبانِ حذف تبدیل میشود.
در این میان، قصه برای گروههای شیعه و هزاره – یعنی همان نیروهایی که در هزارهجات پایگاه داشتند و پیوندِ بیرونیشان بیشتر با ایران بود – یکباره رنگِ زنگِ خطر گرفت. حکومتِ عبوریِ راولپندی برای آنان فقط یک خبر سیاسی نبود؛ یک پیامِ وجودی بود. سیگنالِ راولپندی برای هزارهها روشن بود: «دورِ میزِ تصمیمگیری برای آیندهی افغانستان، برای شما جایی در نظر گرفته نشده است.» و وقتی بحثِ حضور و سهمِ آنان در حکومتِ عبوری مطرح شد، پاسخ کوتاه و سرد بود: «حرفِشان را بعداً میزنیم.»
این «بعداً» در زبانِ سیاست کلمهی کوچکی است؛ اما گاهی وزنش از صد اعلامیه سنگینتر است. «بعداً» در چنین موقعیتی یعنی فعلاً شما را به رسمیت نمیشناسیم؛ یعنی بودن و نبودنِ شما در طرحِ ما تعیینکننده نیست؛ یعنی شما را میشود نگه داشت برای وقتی دیگر – یا شاید هیچوقت. به همین دلیل، این «بعداً» برای هزارهها و شیعهها فقط یک بیاعتناییِ اداری نبود؛ مثل سیلیِ سردی بود که بر صورتِ جمعیِ یک جامعه نشست. شیشهی اعتمادی که تا آن روز زیر چترِ جهاد – با مفاهیمی چون دین، میهن، دشمنِ مشترک و سرنوشتِ مشترک – تا حدی نگه داشته شده بود، یکباره تَرَک برداشت. همینجا بود که «اعتمادِ ملی» نه فقط در سطحِ شعار، بلکه در سطحِ احساسِ امنیت و تعلقِ جمعی، آسیب دید.
هزارهها این پیام را زود و دقیق فهمیدند. فهمیدند ماجرا فقط «توهین» یا «نادیدهگرفتن» نیست؛ پیامی عمیقتر در کار است: اگر به خودتان تکیه نکنید، اگر به هم اعتماد نکنید، اگر پراکندگیِ داخلی را ادامه دهید، از متنِ سیاست بیرون رانده میشوید و در حاشیه میمانید. و هزارهها معنای حاشیه را با تمامِ وجود میدانستند: حاشیه فقط جایی نیست که آدم کمتر دیده شود؛ حاشیه جایی است که سرنوشتِ آدم را دیگران مینویسند.
اینجا بود که تکانهی حذف، بهجای آنکه فقط زخم بزند، یک بیدارباش هم شد. به زبانِ استعارهای که در این یادداشت آوردهام، در میانِ هزارهها غولِ «ضرورتِ وحدت» بیدار شد. جامعهای که سالها در درونِ خود به خطکشیهای ریز و درشت تقسیم شده بود، ناگهان خطرِ بزرگتری را دید که همه را تهدید میکرد: حذفِ جمعی.
این تکانه را واقعاً میشد در پایگاهها و نشستها لمس کرد؛ از جمله در پایگاههای سازمانِ نصر و پاسدارانِ جهاد در جغتوی غزنی – همان فضاهایی که من تازهتازه واردشان شده بودم و بوی سیاستِ واقعی را از نزدیک حس میکردم. استاد حکیمی میگفت در جلسهی نیخته – همان جلسهای که من در مسیر رفتن به آن با او آشنا شدم – یکی از کلیدیترین پرسشها همین بود: «بعد از خروجِ شوروی چه کنیم؟ بعد از پیروزیِ مجاهدین، ما کجا میایستیم؟ در برابر این پیامِ حذف که از پشاور و راولپندی رسیده، چه راهی داریم؟»
این پرسشها فقط پرسشهای تاکتیکی نبودند؛ در اصل، پرسشهای اعتماد بودند: آیا میشود به ساختارِ آیندهی افغانستان اعتماد کرد؟ اگر نه، آیا میشود به خود و به همدیگر اعتماد کرد و چارچوبِ تازهای ساخت؟
در همینجا اهمیتِ تاریخیِ حرکت به سوی وحدت روشنتر میشود. وحدتِ گروههای شیعه و هزاره فقط یک ائتلاف سیاسی برای گرفتنِ سهم نبود؛ در لایهی عمیقتر، تلاشی بود برای بازسازیِ اعتمادِ درونیِ یک جامعهی زخمی. جامعهای که پیش از آن، جنگهای داخلیِ خودش را هم تجربه کرده بود، حالا ناچار بود یک تصمیمِ دشوار بگیرد: از نزاعهای درونی عبور کند و به یک افقِ مشترک برسد.
این عبور آسان نبود. چون اعتماد – همانطور که در یادداشتهای قبلی گفتهام – با فرمان و اعلامیه ساخته نمیشود. نوشتنِ مقاله و بیانیه برای وحدت آسانتر است؛ اما ساختنِ اعتماد سختتر. با این همه، همان فشارِ بیرونی، همان حذفِ تحقیرآمیز، همان «بعداً» گفتنِ راولپندی، باعث شد بسیاریها بفهمند که بدونِ یکدیگر، اصلاً «بعداً»ی هم در کار نخواهد بود. از همینجا بود که وحدت، از یک خواستِ آرمانی، به یک ضرورتِ بقا تبدیل شد.
مزاری بعدها در کابل، با همان زبانِ صریح و روشنِ خودش، پرده از همین لحظهی عبرتناک برداشت و گفت: «وقتی برادران در راولپندی نشستند و ما را حذف کردند، ما تکان خوردیم و گفتیم که موجودیتِ ما در خطر است… باید از موجودِ خود دفاع کنیم.» این جمله فقط یک واکنشِ سیاسی نیست؛ یک تعریفِ دقیق از نقطهی تولدِ اعتمادِ درونگروهی هم هست: یعنی وقتی دیدیم در بیرون برای ما جا نمیدهند، فهمیدیم باید در درون، جا برای هم باز کنیم. باید به هم نزدیک شویم. باید به هم اعتماد کنیم. باید از «منِ گروهی» عبور کنیم و به «مایِ جمعی» برسیم.
از همینجاست که قصهی «غولها» برای من معنای روشنتری پیدا میکند. در سال ۱۳۶۸، غولها فقط بیدار شده بودند: غولِ قدرت، غولِ سهمخواهی، غولِ حذف، غولِ ترس – و در کنارِ همهی اینها، در میانِ هزارهها غولِ ضرورتِ اعتماد و وحدت. هنوز بسیاری از این غولها مهار نشده بودند. هنوز معلوم نبود کدامشان به آبادانی کمک میکنند و کدامشان ویرانی میآفرینند. اما نشانهها از همان وقت آشکار بود: هرجا قدرت از اعتماد جلو زد، شکاف پدید آمد؛ و هرجا اعتماد توانست قدرت را مهار کند، امکانِ ساختن پیدا شد.
این منطق، بعدتر در قصههای کابل و جنگهای داخلی، چهرهی خونینترِ خود را نشان داد؛ اما ریشههایش همینجا بود – در همین روزهای «بعد از پیروزی»؛ روزهایی که یک پیروزیِ بزرگ، اگرچه امید آفرید، اما چون نتوانست اعتمادِ ملی را حمل کند، بذرِ بحرانِ تازهای را هم در دلِ خود پنهان داشت.
***
حالا، بعد از حدود سیوهفت سال، وقتی به آن روزها برمیگردم و خاطرهها را از زیرِ گردوخاکِ زمان بیرون میکشم، یک نکته برایم از همیشه روشنتر است: در سیاستِ ملیِ ما، «پیروزی» فقط با بیرونرفتنِ دشمنِ بیرونی و شکستِ قوای اشغالگرِ شوروی معنا پیدا نکرد. آن فقط یک مرحله بود؛ فقط دروازهای بود که باز شد. پیروزیِ واقعی زمانی معنا پیدا میکرد که ما – به عنوان یک جامعهی واحدِ سیاسی – میتوانستیم بعد از پیروزی، نخِ اعتمادِ ملی را نگه داریم، ترمیم کنیم و دوباره ببافیم.
ما در این کار غفلت کردیم و ناکام ماندیم. وقتی این نخ پاره شد، آن پیروزیِ بزرگ، دیگر پیروزی نماند؛ نامش عوض شد و بدل شد به آغازِ جنگی تازه – جنگِ درونی، جنگِ سهم، جنگِ حذف، جنگِ انتقام. تجربهی تلخش مثل این بود که خانه را از دستِ دشمنِ بیرونی پس گرفتیم، اما از داخل، پایههایش را خودِ ما سست کردیم. دیوارها شاید هنوز ایستاده بود، اما روحِ خانه فرو ریخت؛ و ما در خانهای بیروح و بیاعتماد، کمکم به دشمنانِ خونیِ همدیگر تبدیل شدیم. برای من، ریشهی این حقیقتهای تلخ در همان سالها گذاشته شد.
با این همه، در سطحِ محلی و قومی، همزمان با بیدارشدنِ غولهای قدرت در گوشهای از کشور، شاهدِ بیدارشدنِ چیزِ دیگری هم بودیم: غولِ «ضرورتِ اعتماد». این هم قصهی بزرگی است که امروز، بعد از سیوهفت سال، میتوانم با دقتِ بیشتری روی آن مکث کنم.
وقتی تکانهی ناشی از تصمیمِ خردگریز و صدای حذف از راولپندی بلند شد، گروههای شیعه جلسههای وحدت را میانِ خود شدت بخشیدند. اختلافهای قدیمی کم نبود؛ زخمها تازه بود؛ خاطرهها زنده بود. روی دستهای خیلی از تفنگدارانِ مجاهد، لکههای خون دیده میشد. جنگهای داخلیِ هزارهجات مردم را خسته کرده بود و خانوادههای داغدار، در قریههای پر از زخم و خاطرههای تلخ، چشم به راهِ خبری برای نجات بودند.
در آن وضع، حرفزدن از وحدت آسان بود، اما نزدیکشدن به هم دشوار. آدمها فقط با استدلال زندگی نمیکنند؛ با خاطره هم زندگی میکنند – و خاطرههای زخمی، اعتماد را سخت میسازند. با این همه، همان تکانهی «حذف از آینده» کاری کرد که همه، دیر یا زود، به یک فهمِ مشترک برسند: اگر از جنگِ داخلی بیرون نشویم، از تاریخ هم بیرون میشویم. باید به هم نزدیک شویم. باید به هم اعتماد کنیم. اینجا دیگر اعتماد یک فضیلتِ اخلاقیِ تزئینی نبود؛ شرطِ بقا بود.
گروههای هزاره یک سال پیشتر، در ۱۳۶۷، بامیان را از کنترلِ دولتِ نجیب بیرون کرده بودند. در ۱۳۶۸، کنگرهی مؤسس حزبِ وحدت در بامیان برگزار شد. اگر این رویداد را فقط با عینکِ نظامی ببینیم، بخشِ بزرگی از معنای آن را از دست میدهیم. بله، بامیان از نظرِ نظامی مهم بود؛ اما اهمیتِ بزرگترش در سطحِ روانی و اجتماعی بود. تأسیس حزب وحدت در بامیان، دقیقاً از همین زاویه معنا پیدا میکرد.
هزارهها بامیان را پایتختِ نمادینِ قدرت و اقتدارِ خود تصور میکردند. بهویژه در زمانی که گروههای هفتگانه – با آن همه حمایتِ پاکستان – نتوانستند جلالآباد را تسخیر کنند، هزارهها تنها ولایتی را که در حوزهی جغرافیاییِ خود داشتند، با نیروی اندکِ خود آزاد کردند. این رویداد از نظرِ روانی معنای بلندی داشت. من اثرش را بر روحیه و روانِ تکتکِ مجاهدین و فرماندهانی که در کنارم در جبهه میدیدم، لمس میکردم.
وقتی مسئولانِ محلیِ سازمانِ نصر و پاسدارانِ جهاد از جغتو رفتند تا در تأسیس و استحکامِ پایههای حزبِ وحدت سهم بگیرند، من اقدامِ آنها را صرفاً آرایشِ سیاسیِ چهرههایی نمیدیدم که تا دیروز در صفهای جدا ایستاده بودند. برای من، آن حرکت یک تمرینِ دشوارِ اعتماد بود؛ تمرینی که هزارهها با آن خود را واردِ تاریخ میکردند. امروز هم که به آن تجربه نگاه میکنم، هر نشست، هر سلام، هر همسفرشدن، و هر پذیرفتنِ دیگری به عنوانِ «شریکِ سرنوشت» را یک گرهِ تازه در رشتهی اعتمادِ جمعی میبینم – گرهی که آن رشته را محکمتر میکرد.
به هر حال، در سالِ ۱۳۶۸ جلالآباد فتح نشد. حکومتِ عبوریِ مجاهدین، با آن همه وعده و شعار و ادعای فتحِ افغانستان، نتوانست پروژهی خود را عملی کند. ناکامیِ مجاهدینِ هفتگانه در جلالآباد – با آن تهاجمِ سنگین و پشتوانهی مستقیمِ اردوی پاکستان – فقط ناکامیِ یک عملیات نبود؛ نشانهی بحرانِ عمیقتری بود: این حقیقت که وقتی یک ساختارِ سیاسی، پیش از شکلگیری، بر رقابتِ سهم و بیاعتمادی بنا شود، حتی قدرتِ نظامی و پشتیبانیِ بیرونی هم نمیتواند برایش پیروزیِ پایدار بسازد.
در همان حال، در همان فضای پرابهام، هزارهها با اعلامِ حزبِ وحدت، به خونینترین و تلخترین دورهی جنگِ داخلی در هزارهجات نقطهی پایان گذاشتند. دوست دارم روی همین «نقطهی پایان» کمی بیشتر مکث کنم؛ چون این پایان خودبهخود به وجود نیامد. نتیجهی یک درکِ جمعی بود – درکی که هزارهها به آن رسیده بودند و میدانستند ادامهی نزاعِ داخلی یعنی ادامهی فرسایشِ جمعی.
برای نخستین بار، کاروانهای مسئولانِ حزب وحدت – با ترکیبی از گروههای مختلف – از مسیرهایی عبور کردند که پیش از آن، عبور و مرور در آنها تقریباً ناممکن بود. این رفتوآمد در ظاهر شاید فقط یک حرکتِ سادهی جادهای بود، اما در واقع پیامِ عمیقی داشت: «ما از مرزهایی که خود ساخته بودیم، میگذریم.» راههایی که با سوءظن بسته شده بود، با اعتماد باز شد. کمربندهای منعِ رفتوآمد جمع شد. موانع برداشته شد. ارتباطِ مناطقِ مختلفِ هزارهجات، نه فقط روی نقشه، بلکه در عمل برقرار شد.
اگر کسی اینها را فقط در سطحِ نظامی بخواند، اصلِ قصه را نمیبیند. اصلِ قصه این است که اعتماد، در سطحِ جمعی، دوباره امکانِ حرکت تولید کرد. جامعهای که دیروز در درونِ خودش راهها را بسته بود، امروز با بازسازیِ اعتماد توانست دوباره راه بسازد. و این برای من یکی از مهمترین درسهای آن دوره است: اعتماد فقط یک حسِ قشنگ میان آدمها نیست؛ یک نیروی مولد است. اعتماد راه میسازد، هزینه را کم میکند، ترس را مهار میکند، و امکانِ همکاری تولید میکند.
به همین دلیل است که میگویم حزبِ وحدت برای هزارهها فقط یک تشکیلاتِ سیاسی نبود؛ یک مدرسهی بزرگِ اعتماد بود – یک تمرینِ تاریخی برای اینکه «دیگری» را، با همهی تفاوت و زخم و سابقهاش، دوباره در دایرهی «ما» جا بدهیم.
هزارهها در آن روزهای پرالتهاب، با پوست و گوشت و استخوان حس میکردند که وحدت همیشه از تصمیمهای بزرگ شروع نمیشود؛ از چیزهای کوچک شروع میشود: از نوعِ سلامکردن؛ از کنار هم نشستن؛ از اینکه آدم بپذیرد دیگری هم «از خودش» است – هرچند اگر از گروهی آمده باشد که دیروز با او اختلاف داشته است؛ از اینکه کمی از سوءظنِ روزمره دست بردارد؛ از اینکه به جای شمردنِ زخمها – که البته واقعیاند و باید دیده شوند – راهِ بیرونرفتن را هم جستوجو کند.
من در مقیاسِ کوچکِ زندگیِ خودم هم همین را تجربه میکردم: در مکتبِ شهید نظامیِ قیاق، در حلقهی همکارانم در صنفهای درسی، در رابطه با استاد حکیمی، و در فضای تازهای که واردش شده بودم. میدیدم همان جرقههای نخستینِ اعتماد، چطور خیلی از حرکتها را آسانتر میکرد – و همین تجربههای کوچک، برایم معنای آن قصهی بزرگ را روشنتر میساخت.
***
یک بار دیگر برگردم به تجربهی تلخِ گروههای هفتگانه در راولپندی. در حالی که در این گوشهی کشور، جامعهی زخمیِ هزاره تلاش میکرد نخِ اعتمادِ درونگروهی را دوباره ببافد و از تشتّت به وفاق برسد، در سطح کلانِ افغانستان، گروههای هفتگانهی جهادی درست در جهتِ مخالف حرکت کردند؛ و همین حرکت، پارادوکس بزرگِ زمانهی ما را ساخت – و در حقیقت، دریغِ تلخِ دورانِ ما را رقم زد.
آنها به جای آنکه بعد از خروجِ نیروهای اشغالگر شوروی بر محورِ «سرنوشتِ مشترک» بنشینند، بیشتر بر محورِ «غنیمت» نشستند. منطقِ غالب، منطقِ غنیمت بود: چه کسی چقدر میگیرد؟ کجا را چه کسی کنترل میکند؟ سهمِ قدرت، سهمِ وزارت، سهمِ فرماندهی، سهمِ نفوذ چقدر است؟ و همین منطقِ غنیمت بود که اعتماد را از دایره بیرون انداخت. چون منطقِ غنیمت، ذاتاً دیگری را شریک نمیبیند؛ رقیب میبیند.
وقتی سیاست بر محورِ سهم و حذف چرخید، اعتماد مثل شیشهی نازکی شد که زیر پا افتید؛ با اولین ضربه تَرَک برداشت، و این تَرَک – بیصدا اما وسیع – گسترش یافت. نخست در زبانها خودش را نشان داد؛ در ادبیاتِ «ما» و «آنها» که در رسانههای آن زمان دهانبهدهان میگشت. بعد در تصمیمها ظاهر شد: در کنارزدنِ گروههای شیعه و هزاره، در به تعویق انداختنِ حقِ اشتراکِ آنان در حیاتِ ملی، در نادیدهگرفتنِ واقعیتِ وجودیِ آنان در ترکیبِ کشور.
و بعد، این تَرَک به روانِ جمعیِ جامعه سرایت کرد. جامعهی هزاره ترسید و از ترسِ خود کنار هم جمع شد و وحدت کرد؛ و به همان نسبت، جوامع دیگری که شاهدِ جمعشدنِ هزارهها بودند، با غرور و تعصب بر آنان تاختند و به فکرِ حذف و نابودیِ کاملشان افتادند. این طاعونِ خردکننده، خیلی زود از یک گوشه به همهجا سرایت کرد و در رابطهی تمامِ احزاب، گروهها، اقوام و اقشار گسترش یافت. جامعه آرامآرام از حالتِ «زیستِ مشترک» بیرون شد و واردِ «سنگربندیِ متقابل» گردید؛ فضایی که من در کتاب «بگذار نفس بکشم» از آن با عنوانِ «جنگِ همه علیه همه» یاد کردهام.
نتیجه همان شد که همه دیدیم: فرصتِ طلاییِ اتحادِ ملی پس از خروجِ شوروی – و پس از آن همه قربانی – زایل شد. جنگِ داخلی با بازیگرانِ جدید و نامهای جدید، اما با شدتی بیسابقه، در میدانِ سیاست ادامه یافت. و برای ریشهیابیِ این دریغِ تلخ، باز هم قصه را به همان سال ۱۳۶۸ برمیگردانم.
در ماهِ سنبلهی ۱۳۶۸، سیودو تن از فرماندهان برجستهی جمعیت اسلامی توسط سید جمال – یکی از فرماندهان حزب اسلامی – در فرخار به قتل رسیدند. به دنبال آن، شورای نظار در انتقامِ این حادثه، سید جمال و افراد زیادی از حزب اسلامی را در تخار دستگیر و اعدام کرد. حزب اسلامی در آن زمان هرگونه دستداشتنِ فرماندهان خود را تکذیب کرد و ماجرا را توطئهی احمدشاه مسعود دانست؛ توطئهای که به زعم آنان هم رقیبانِ جمعیتی را حذف میکرد و هم فرماندهانِ حزب اسلامی را هدفِ سرکوب قرار میداد.
واقعیتِ دقیقِ ماجرا هرچه بود، این حادثه یک نشانهی خطرناک بود: نشانهی تصفیهکاریِ خونین میان گروههای جهادی؛ تصفیهکاریای که شیشهی اعتماد را درست در آستانهی یک پیروزیِ بزرگ، شکنندهتر کرد – و تَرَکهایش را عمیقتر ساخت.
امروز که بعد از سالها به آن دوره نگاه میکنم، از دل تجربههای زیستهام میبینم «اعتماد» چگونه از یک مفهومِ صرفاً اخلاقی، کمکم در ذهنم به یک مفهومِ اجتماعی – و حتی علمی – تبدیل شد. همانجا فهمیدم وقتی اعتماد در نگاه و رفتارِ سرانِ گروههای هفتگانه درز برداشت، چگونه زمینهی همکاری در بدنهی صفوفِ این گروهها – و در تمام اندامِ جامعه – کاهش یافت و هزینهی ساختن و بههم رسیدن بالا رفت. فهمیدم وقتی اعتماد در نقطهی محور از بین رفت، آدمها چطور انرژیِ خود را به جای ساختن، صرف دفاع از خود کردند؛ صرف دورزدنِ دشمنانِ فرضی و واقعی؛ و به دنبالِ تضمینهای پیچیدهای افتادند که کار را هر روز دشوارتر میساخت.
فاجعهی فرخار هرچه بود، دیوارِ بیاعتمادی را میان فرماندهانِ جهادی حزب اسلامی و جمعیت اسلامی، میان گلبدین حکمتیار و احمدشاه مسعود، و حتی میان احمدشاه مسعود و بخشی از فرماندهانِ خودِ جمعیت اسلامی بلندتر کرد. بعد از آن، این چرخه همینگونه به چرخش خود ادامه داد و نشان داد وقتی اعتماد میمیرد، هر کارِ جمعی چقدر گران میشود: هر تصمیم به ده تضمین نیاز پیدا میکند، هر رابطه به ده واسطه، هر همکاری به هزار سوءظن، و هر حرکت به هزار ترس بخیه میخورد.
در چنین وضعیتی، جامعه به جای آنکه انرژیاش را صرفِ ساختن کند، صرفِ مراقبت از خود کرد؛ صرفِ دفعِ خطر کرد؛ صرفِ حدسزدنِ نیتِ دیگران کرد. یعنی به جای تولیدِ آینده، در مصرفِ ترسِ امروز گرفتار شد.
این همان بلایی بود که در سطحِ ملی بر سرِ ما آمد. ما دشمنِ بیرونی را – پس از یک نبردِ خونین و نابرابر – با شادمانی بدرقه کردیم و از مرزهای خود بیرون راندیم؛ اما چون نتوانستیم غولهای درونیِ قدرت، سهمخواهی و حذف را با خرد، عدالت و اعتماد مهار کنیم، آن غولها بیدار ماندند، بزرگ شدند، و بعدتر آزاد شدند و بر سرِ خانهی همهی ما آتش ریختند.
و شاید به همین دلیل است که من امروز، بعد از این همه سال، باز هم به همان واژه برمیگردم: اعتماد. نه از سر احساساتِ رقیق و نه از سر نوستالژی؛ از سرِ تجربه. چون دیدهام هرجا این نخ سالم مانده، حتی در فقر و جنگ و بیپناهی، امکانِ ساختن پیدا شده است؛ و هرجا این نخ پاره شده، حتی با اسلحه و پول و شعار، چیزی جز ویرانیِ آراسته ساخته نشده است.
این، برای من، خلاصهی درسِ آن سالهاست؛ و شاید یکی از مهمترین کلیدها برای فهمِ همهی قصههایی که بعد از این میآیند.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه