مادر؛ موجودی که هستی را ساختهاست به چشمان گیرایش نگاه کردم و گفتم: «مادر، قصهی ازدواجت را که بارها وعدهاش را… مارس 5, 2026 116
در دشتهای بیکران زندگی؛ فقط منم و خودم در سفری که آغازش را نمیدانستم و پایانش برایم مبهم بود، تنها چیزی که داشتم،… مارس 5, 2026 83
درس بزرگی از مورچهها…! من به عنوان یک دختر 16 ساله هدفم را مینویسم. میخواهم در دنیا به عنوان… مارس 5, 2026 115
ما دختریم؛ هدیهای از جنس مهربانی! درست سهسال قبل در همین روزها و هفتهها در صنف درسی و پهلوی دوستم مهدیه… مارس 5, 2026 98
در هوای عشق از نیمهی شعبان تا ولنتاین هوای سرد، آسمان آیینهمانند و نیلگون، خیابان شلوغ، چهرههایی با زیباترین لبخندها، لباسهای نو بر… مارس 5, 2026 108
در ناامیدی بسی امید است من از روزگاری سرد و سکوت مینویسم، از روزگاری که تقریبا همهچیز در حال فراموش… مارس 5, 2026 124
در میان ترس و امید صبح سهشنبه بود. از خواب بیدار شدم، نگاهی به ساعت انداختم، ۶ صبح بود. آرام… مارس 5, 2026 99
در روز عشق، دلم تنها برای تو میتپد، مادر! میگویند روز عشق، روزی است که دلها به هم نزدیکتر میشوند، روزی که عاشقان به… مارس 5, 2026 87
دریای درد، باران امید: روایت دختران سرزمینم در دشت وسیع و بیکران کشورم، زیر آسمان آبی و بیرحم، رویاهای دخترانهای میشکفند؛ رویاهایی… مارس 5, 2026 88
در جادههای بسته با رویاهای زنده همیشه اول صبح، روزهای زندگی من با یک جمله آغاز میشد: «الا دختر، ناوقت شده،… مارس 5, 2026 150
در این عید و در این بهار…! وقتی به بهار فکر میکنم، تنها گلها و درختانی که دوباره زنده میشوند به یادم… مارس 5, 2026 114
در آخرین روز مکتب امروز، آخرین روز امتحانات مکتب است و امتحان «تعلیمات مدنی» داریم. صبح با هزار نگرانی… مارس 5, 2026 98