نیمههای سال ۱۳۶۸ بود که زخمی پنهان، آرامآرام زیر پوستِ منطقه و جبههی جغتو ــ زیر پای سازمان نصر و پاسداران جهاد ــ سر باز کرد و به نقطهی انفجار رسید. نام رسمیِ این زخم «مشیِ مصالحهی ملی» دولت داکتر نجیبالله بود؛ اما در تجربهی من، و در بازخوانی امروزِ من از آن روزگار، این ماجرا فقط یک سیاست دولتی نبود. یک بحرانِ اعتماد بود؛ بحرانی که همزمان در چند لایه رخ میداد: میان مردم و رهبران، میان مجاهد و فرمانده، میان گروهها و شبکههای رقیب، و حتی در درونِ خودِ رهبران ــ میان باور و ترس، میان تدبیر و وسواس، میان مصلحت و ایمان.
داکتر نجیبالله، طرح «آشتی ملی» و «مصالحهی ملی» را پیش از آغاز خروج نیروهای شوروی هم مطرح کرده بود؛ اما پس از خروج شوروی، این طرح جان تازه گرفت. بهویژه وقتی عملیات مجاهدین برای تصرف جلالآباد شکست خورد و «حکومت عبوری» مجاهدین، به جای آنکه یک بدیلِ منسجم بسازد، به میدان تازهای برای کشمکش و سهمخواهی تبدیل شد، انرژی پشت پردهی مصالحه قوت بیشتری پیدا کرد. دولت، در آن مقطع، فقط روی میدان جنگ حساب نمیکرد؛ روی میدان روان هم حساب میکرد: میدانِ تردید، میدانِ خستگی، میدانِ وسوسه، و میدانِ شکافهای درونیِ گروهها. اثر این سیاست، در جبهات غزنی و اطراف آن، زودتر از آنچه تصور میشد، نمایان شد.
نکتهی مهم این است که مصالحهی ملی، از طرف دولت داکتر نجیب الله، هیچگاهی در قالب یک گفتوگوی شفاف و سالم سیاسی پیش نمیرفت. بیشتر از مجرای ریاست خاد و با میانجی پول و اسلحه و وعده و وسوسهی «راههای میانبُر» دنبال میشد. یعنی دولت، به جای آنکه در پی جلب اعتماد عمومی از راه قواعد روشن و پاسخگو باشد، تلاش میکرد اعتماد را ــ یا دستکم «اتکا» را ــ با ابزارهای فوری تولید کند. در چنین وضعیتی، اعتماد از سطح شعار پایین آمده و وارد زندگی روزمره شده بود: مردم نمیدانستند به چه کسی تکیه کنند؛ مجاهد نمیدانست به کدام فرمانده اعتماد کند؛ فرمانده نمیدانست به کدام مسیر اعتماد داشته باشد؛ و خودِ فرمانده نمیدانست به عقل و شهامتِ خویش اعتماد کند یا نه….
جبههی غزنی سازمان نصر و پاسداران جهاد، در برابر این تهاجم، وضعیت دشواری پیدا کرده بود. خبرها هر روز تازه میشد و شایعهها، مثل گرد و غبارِ جبهه، بر ذهنها مینشست. گفته میشد سید جگرن و سید سردار و ضابط محسن سلطانی پیشگام استقبال از هیأت و «هدایای هنگفت» دولت نجیب شدهاند. نام «سیاهریگ» خیلی زود بر سر زبانها افتاد: گفته میشد هیأت بلندپایهی دولتی با هیلیکوپتر آنجا رفته، با سید جگرن دیدار کرده و مقدار زیادی پول و اسلحه در اختیارش گذاشته است. دیری نگذشت که گفتند علیاکبر قاسمی و داکتر شاهجهان هم پول و اسلحهی زیادی به دست آوردهاند و سهمشان را به گونهی منظم از دولت میگیرند.
انجنیر واحد، که آن وقت رییس خاد غزنی بود، در روایت شفاهیاش که در فاصلهی ماههای جولای و اگست سال ۲۰۲۵ با من داشت، از نحوهی پخش پول خاد به چهرههای جهادی مانند داکتر شاهجهان، جنرال قاسمی، مولوی نیکمحمد و قاریبابا نکتههای جالبی گفت. او افشا کرد که ماهانه هفت میلیون افغانی به داکتر شاهجهان، هشت میلیون به جبههی سید جگرن و جنرال قاسمی، پنج میلیون به قاری بابا و چهار میلیون به کمیتهی مرکز توزیع میکرد. این مبلغ هنگفت، از شروع سال ۱۳۶۸ تا ختم سال ۱۳۷۰، یک رقم بسیار درشت و کلان را تشکیل میدهد. در همان سالها من با داکتر حیاتالله طاهری همهساله به پاکستان رفت و آمد داشتیم و از کمیتهی سویدن کمکهایی را که برای مکاتب و کلینیکهای جغتو صورت میگرفت، به منطقه میآوردیم. من یادم نمیآید که هیچ سالی، مجموع پولی که برای یک ساله معاش معلمین و سایر هزینههای پنج مکتب در ولسوالی جغتو میآوردم، از شش لک یا هفت لک افغانی بیشتر بوده باشد. با این مبلغ که همه را به جبهه تحویل میدادم و از طرف جبهه معاش معلمان توزیع میشد، یک ساله فعالیتهای پنج مکتب ادامه مییافت. وقتی از انجنیر واحد شنیدم که تنها جبههی داکتر شاهجهان در ککرک و ترگان یا جبههی سید جگرن و جنرال قاسمی هفت میلیون و هشت میلیون ماهانه دریافت میکردند، علاوه بر کمکهای هنگفت دیگری که از پاکستان میگرفتند، تفاوت در فرصتها و زمینههایی را نشان میداد که وضعیت جبهات جهادی از همدیگر داشت.
در آن زمان برخی از مسئولین جبههی جغتو میگفتند که ابوذر و برخی قوماندانهای جاغوری اصرار دارند که نباید از برنامهی مشی مصالحهی ملی دولت نجیب عقب ماند. اما انجنیر واحد در روایتش برای من گفت که ابوذر و جبههی جاغوری و قرهباغ هیچگونه رابطهی مستقیمی با او نداشتند و کمکی هم از او دریافت نکردند. حالانکه در بهسود، داکتر صادق مدبر و حاجی عبدل محمدی خیلی صریح و جدی به این مسیر افتاده بودند و هر کدام ــ چنان که گفته میشد ــ راه جداگانهی خود را برای گرفتن پول و اسلحه باز کرده بودند. از شمال و غرب کشور هم آوازههای تازه میرسید که مسابقه برای وصلشدن به دولت آغاز شده است.
در نتیجه، یک منطق تازه در صف مجاهدین در حال شکلگیری بود: «هر که زودتر وصل شود، بیشتر میگیرد؛ هر که دیرتر برسد، میبازد.» این منطق، در ظاهر یک محاسبهی ساده بود، اما در باطن، مثل یک زلزله در ارکان «اعتماد» عمل میکرد. چون به میزانی که این منطق مسلط میشد، آدمها یکدیگر را نه به عنوان «همسرنوشت»، بلکه به عنوان «رقیبِ فرصت» میدیدند و این، آغاز فرسایش «اعتماد» بود که جبهات جهادی را از درون میکاوید و نابود میکرد.
در چنین فضایی بود که اعتماد بیش از هر زمان دیگر، رفته رفته به کالای کمیاب تبدیل میشد. پول و اسلحه به صورتی خزنده وارد خانهها میشد و آرام آرام رابطهها را از دایرهی اخلاق بیرون میکرد و در چارچوب محاسبهی سود و زیان قرار میداد. مسئولین نصر و سپاه در جغتو نگران شده بودند که اگر دیر بجبند، هر خانه میتواند یک سنگر شود و هر سنگر میتواند معامله شود و هر معامله میتواند شکافی تازه در اعتماد جمعی باز کند. آنها میدانستند که اگر جنگی پیش بیاید، این جنگ میان دو خط جبهه نخواهد بود، بلکه جنگ به درون خانهها و دلها هم رخنه خواهد کرد.
شیخ ذکی ــ یکی از فرماندهان سازمان نصر که از طرف جبههی بهسود به دولت پیوسته بود ــ در همین زمانها به قیاق آمد و کوشید استاد حکیمی و فرماندهان غزنی را ترغیب کند که به دولت بپیوندند. او چند بار به جبههی قیاق رفتوآمد کرد و با استاد حکیمی و دیگر فرماندهان ارشد دیدار داشت. در همان زمستان، نامهای هم از سوی جنرال خداداد ــ قوماندان فرقهی ۱۴ غزنی ــ به فرماندهان جبههی قیاق رسید. گفته میشد جنرال خداداد در آن نامه وضعیت مجاهدین و فرماندهان قیاق را به ایستادن روی یخ تشبیه کرده و گفته بود: این یخ با رسیدن آفتابِ بهار آب میشود و کسی که روی آن ایستاده، دیر یا زود غرق میگردد. این تشبیه، فقط تهدید نظامی نبود؛ پیام روانی هم داشت: «فکر نکنید دوام میآورید؛ زمین زیر پایتان دارد آب میشود.»
با این وضع، رهبران و مسئولان شورای هماهنگی خود را در شرایط دشواری میدیدند و تصمیمگیری برایشان ساده نبود. اما دشواری اصلی فقط بیرونی نبود. دشواری اصلی در درونِ خودِ جبهه هم جریان داشت: آیا رهبران به توانِ تحلیل و تدبیر خود اعتماد دارند؟ یا برای تصمیم سیاسی، به نشانهها و تعبیرهای دیگر پناه میبرند؟ این پرسش، آن روز شاید به زبان نیامده باشد، اما در رفتارها دیده میشد: در مکثها، در عقبنشینیها، در سکوتهای طولانی، و در آن اضطرابی که از چهرهها میبارید.
در اینجا نقش استاد حکیمی ــ با همهی پیچیدگیهای روحی و اعتقادیاش ــ برجستهتر میشد. حکیمی نه با دلایل سیاسی، بلکه بیشتر با توجیه اعتقادی و ایدئولوژیک جرأت نمیکرد وارد این وادی شود. من که تازه با استاد حکیمی و سازمان نصر آشنا شده بودم، این تردید و هراس را با پوست و گوشت حس میکردم و میدیدم که تردیدهای او جبههی غزنی را در چه وضعیت دلتنگکنندهای قرار داده است.
در همان زمان، استاد حکیمی یک بار در جرمتو – فکر میکنم در مسجد دهعلی گل – سخنرانی کرد و در آن سخنرانی ــ با استناد به یکی از خطبههای نهجالبلاغه ــ پیشنهاد داد جبههی تحت رهبری او موقعیت شتربچهی نری را بگیرد که نه کسی بتواند بر او سوار شود و نه از او شیر بدوشد. این موضع، در ظاهر دعوت به احتیاط بود؛ اما در عمل، رنگِ انفعال داشت. من آن روزها، با ذهن جوان و پرشورِ خودم و با داعیههای انقلاب و مبارزهی بزرگ، معنای این موضع را درست نمیفهمیدم؛ اما در دل، حس میکردم یک چیزی در این حرف، از جنس «ترس از تصمیم» است؛ ترسی که خودش را در لباس حکمت پنهان میکند. وقتی استاد حکیمی از موضع و سخنرانیاش در جرمتو برایم تعریف کرد، چیزی برای گفتن نداشتم، اما در قضاوت پنهانم ابهت و جایگاهی که برای او قایل بودم، خیلی پایین افتاد. شاید از همین موارد بود که کم کم هراس و حساببردنم از استاد حکیمی نیز تقلیل یافت و از او بیشتر از اینکه تأویل یک رهبر سیاسی بزرگ و پیشگام داشته باشم، یک فرد نسبتاً معمولی در حد سایر افراد پیدا کردم.
در همین روزها بود که استاد حکیمی خواب معروفش را نیز برایم نقل کرد: میگفت خواب دیده است کسانی میخواهند او را از یک مستراح یا کناراب عبور دهند، اما او در آخرین لحظه پا پس میکشد و حاضر نمیشود از آنجا عبور کند و میگوید: «من نمیخواهم خود را نجس کنم.» برای من که تازه با جبهه و استاد حکیمی آشنا شده بودم، این روایت نیز جالب و تکاندهنده بود. نخست به این دلیل که برای اولین بار میدیدم رهبر یک جریان سیاسی، تصمیمی را که سرنوشت مردم و جنگ را لمس میکند، با «خواب» پیوند میزند. دوم به این دلیل که میفهمیدم در پشت این خواب، یک سازوکار روانی و اعتقادی کار میکند: سازوکاری برای حفظِ پاکیِ نمادین، برای دوری از «آلودگی»، و برای توجیه یک «نه» که در میدان سیاست، باید هزینهاش را پرداخت.
امروز که نزدیک به چهل سال از آن زمان گذشته و زاویهی نگاه من وسیعتر شده است، وقتی از منظر «اعتماد» به این ماجرا نگاه میکنم، میفهمم که تکیهی استاد حکیمی به خواب، فقط یک عادت شخصی نبود، بلکه نشانهی نوعی پارادایم اعتماد نیز بود: اعتماد به نشانههای قدسی، اعتماد به مرزهای طهارت و نجاست، و بیاعتمادی به میدان خاکستری سیاست. اما به هر حال، وقتی یک رهبر سیاسی از عقل به احساس، و از تحلیل به نشانه عقبنشینی میکند، علامتی را بروز میدهد: علامت فشار، علامت ترس، علامت بیپناهی ذهن در برابر مسئولیت. و این علامت، خودِ مفهوم اعتماد را ــ که استوانهی رابطههای جمعی در شرایط دشوار است ــ به آزمون میکشد.
در روزهای بحران، مردم تنها به ایمان رهبر اعتماد نمیکنند؛ به توان تصمیمگیری او هم اعتماد میکنند. رهبر باید در لحظهی سخت، بتواند راه را روشن کند، نه اینکه فقط از «آلودگی» بگریزد. از همینجا بود که آهستهآهسته، در ذهنم میان دو نوع اعتماد فرق ایجاد میشد: اعتمادِ قدسی که با هاله و حرمت ساخته میشود و اعتمادِ عقلانی که با مسئولیت و تدبیر و شفافیت دوام میآورد. همین کشف، یکی از دروازههای اصلیِ ورود من به لایههای عمیقتر قصه بود؛ قصهای که در ادامه، با جنگ کوتاه اما سخت، با پیروزیِ نظامی و شکستِ اخلاقیِ برخی روایتها، و با تولدِ حزب وحدت، شکل تازهای به خود گرفت.
***
گفتم که استاد حکیمی هم در مسائل مذهبی و هم در امور سیاسی، با نوعی وسواس و شکاکیت عمل میکرد؛ وسواسی که گاهی در ظاهر، از جنس تقوا به نظر میرسید، اما در عمق، به یک سازوکار روانیِ پیچیده تبدیل میشد: سازوکاری برای کنترلِ ترس، برای نگهداشتن مرزها، و برای حفظِ «پاکیِ نمادین» در جهانی که هر روز آلودهتر و مبهمتر میشد.
در زندگی روزمره، این وسواس را من و همهی همراهانم که در حلقهی سازمان نصر قرار داشتیم، به چشم سر میدیدیم. اگر دست یا بخشی از بدن استاد حکیمی مرطوب میبود، به هیچ چیز دست نمیزد تا «نجس» نشود. هنگام وضو، دستگیرهی دروازه را با آرنج میچرخاند یا از کسی دیگر میخواست که در را برایش باز کند. پیش از آنکه پایش روی فرش برسد، پتویش را روی فرش هموار میکرد تا پایش با فرش تماس پیدا نکند. من از تلخک تا سهقلعهی قیاق با بایسکل میآمدم. راه دور و سرد بود. دستانم میکفید. با اینهم گاهی که استاد حکیمی مرا میدید، دستانم را در دستانش میگرفت، پوست خشکیدهی ترکهای دستم را مالش میداد و میپرسید که وقتی وضو میگیرم، آیا مطمین میشوم که آب زیر پوست میرسد؟ … گاهی این سوالها واقعاً مرا اذیت میکرد؛ اما هیچ چیزی جز سکوت و لبخندی معصومانه نداشتم که تحویلش دهم. همهی اینها در نگاه نخست، رفتارهای شخصی و مذهبی بود؛ اما من کمکم میدیدم که همین الگو، بیآنکه خود استاد حکیمی بفهمد، به عرصهی سیاست نیز انتقال یافته است: همان احتیاطِ افراطی، همان ترس از «آلودگی»، همان میل به تعلیق تصمیم تا زمانی که هیچ لکهای بر دامن نماند.
من آن سالها برای این وسواسها توجیه علمی یا منطقی پیدا نمیکردم؛ اما یک چیز را روشن میدیدم: این وسواس، برای او هالهای از قداست میساخت. هالهای که از یکسو، اعتبار میآفرید و در دل بسیاری از هواداران و پیروانش «اعتماد» تولید میکرد ــ چون مردم در زمانهی جنگ و آشوب، به کسی تکیه میکنند که مرزهایش روشن باشد و از آلودهگی بگریزد ــ اما از سوی دیگر، همان هاله، در بسیاری مواقع، مجال عملِ بهموقع و تصمیمِ مناسب را از او و همراهانش میگرفت.
در اینجا اعتماد دو چهره پیدا میکرد: اعتمادِ مردم به قداستِ رهبر؛ و بیاعتمادیِ زمان به وسواسِ رهبر. زمان، برخلاف مردم، با «هاله» قانع نمیشود؛ زمان با تأخیر و تعلیق کنار نمیآید. زمان از رهبر، تصمیم میخواهد؛ تصمیمی که هم هزینه دارد و هم مسئولیت.
من پیش از پیوستن به سازمان نصر، با چهرهها و ادبیات و مفاهیم غیرمذهبی ــ و گاهی ضد مذهبی ــ آشنا شده بودم. ذهنم در برابر تابوهای مذهبی به آسانی تسلیم نمیشد. بنابراین، وقتی به دین و مذهب گرایش یافتم، این گرایش پس از یک سفر طولانیِ فکری و پس از جنگیدن با خرافهها و افراطها بود؛ نه از سر تقلید کور و نه از سر هیجانِ زودگذر. گرایش من به مذهب نیز از مجرای شریعتی و بازرگان بود با جزوههایی چون «عرفان، برابری، آزادی» و «تشیع علوی و تشیع صفوی» یا «حسین، وارث آدم» و «بعثت و ایدئولوژی» و «آموزش قرآن». بنابراین، پیشینهی فکری من باعث میشد شیوههای رفتاری و الگوهای اعتقادی استاد حکیمی خیلی زود مرا مسحور نکند و در عین حال، ایمان تازهی مرا نیز به تردید نیندازد. من به دین و مذهبی که به آن رسیده بودم، باوری داشتم که از الگوهای رفتاری و اعتقادی استاد حکیمی تأثیر زیادی نمیپذیرفت؛ اما این اصل در حوزهی برداشتهایم از موقف و موقعیت سیاسی استاد حکیمی تفاوت میکرد.
من، قبل از هر چیزی یک مبارز سیاسی و اجتماعی بودم. باورم به خدا و معنویت را نیز پشتوانهی مبارزهی سیاسی و اجتماعیام میدانستم. حس میکردم اگر قرار است این پشتوانه پایدار بماند، باید بر ستونِ عقل تکیه کند. تکیهگاهِ عقلانی در باورهای دینیام به من کمک میکرد تا هم احترامِ نقش دینی را در استاد حکیمی و هر فردی دیندار دیگر نگه دارم، هم گرفتار اسطورهسازی دینی نشوم.
اما چیزی که در مورد استاد حکیمی مرا آزار میداد، این بود که حس میکردم او میان نقش و موقعیت مذهبی و مسئولیت سیاسیاش، در یک نوسان دائمی گیر مانده است؛ نوسانی که گاهی به خودش ظلم میکرد و گاهی به دیگران. در بعضی لحظهها، حتی نسبت به او نوعی ترحم پیدا میکردم؛ چون میدیدم بارِ تصمیم سیاسی، با همهی خاکستریها و پیچیدگیهایش، روی شانههای کسی افتاده که ذهنش میخواهد جهان را سیاه و سفید ببیند: پاک یا نجس، حق یا باطل، نور یا ظلمت؛ اما دنیای واقعیت به او این اجازه را نمیدهد.
من به صداقت و مهربانی و پاکدلی استاد حکیمی تردیدی نداشتم. از لحاظ فردی به او اعتماد داشتم. در خانهاش زندگی میکردم، از غذایی که برایم آماده میکرد میخوردم، و بیپرده افکار و برداشتهایم را با او درمیان میگذاشتم. حس میکردم او هم مرا صادقانه میپذیرد و بر من باور دارد. همین نزدیکیِ انسانی، باعث میشد سؤالها و تردیدهای سیاسیام را هم ــ با همان صراحتی که یک نوجوان مبارز میتواند داشته باشد ــ با او درمیان بگذارم. در واقع، من از او توقع داشتم؛ توقعِ پاسخ، توقعِ جهت، توقعِ تصمیم. و او هم غالباً این پرسشها را نشانهی احترام و ارج من به مقام و جایگاهش میگرفت؛ نه حمله، نه بیادبی.
حقیقت این است که من هنوز به مرحلهای نرسیده بودم که پارادوکسِ دین و سیاست را به صورت روشن درک کنم؛ هنوز نمیتوانستم بفهمم که یک روحانی مذهبی، وقتی وارد میدان قدرت میشود، ناگزیر با مسائلی روبهروست که نه با فقه حل میشود و نه با خواب و تعبیر. من در ذهن خودم یک الگوی بزرگ داشتم: علی. فکر میکردم میشود مثل علی سیاست کرد و در سیاست موفق شد. لحظهای هم مکث نمیکردم که موفقیت علی در سیاست، در زمان ما و در منظومههای جدید قدرت، چگونه باید فهمیده و تنظیم شود؛ چه چیزهایی از آن الگو قابل انتقال است و چه چیزهایی نه؛ و اصلاً سیاست امروز، با سیاستِ عصر علی، چه تفاوتهای ساختاری دارد. از این سوالها هیچ چیزی در ذهنم نبود.
من از «امت و امامت»، از «شیعه یک حزب تمام»، و از ادبیات شریعتی و آرمانخواهیِ دینی، با اطمینانی پرشور دفاع میکردم. استاد حکیمی را هم میخواستم در همان خط ببینم و در کنار خود نگه دارم. اما واقعیت جبهه، واقعیت جنگ، واقعیت پول و وسوسهی دولت، و واقعیت شکافهای درون مردم، به تدریج نشان میداد که این خط، آنقدر ساده و مستقیم نیست که ذهن نوجوانِ من تصور میکرد.
و همینجا بود که آن پارادوکس ــ پارادوکسِ قداست و سیاست ــ در جنگی که در تابستان ۱۳۶۸ رخ داد، مرا بیشتر از پیش با ابهام روبهرو ساخت. قصهای که میگویم، داستانِ پیچیدهی همین پارادوکس را نشانه میگیرد: اینکه یک رهبر با پوشهی دینی و هالهی تقدس، وقتی وارد میدان سیاستِ آلوده و چندلایه میشود، چگونه باید اعتماد مردم را نگه دارد؛ چگونه باید به عقل و تدبیر خود اعتماد کند؛ و چگونه باید میان «پاکیِ نمادین» و «مسئولیتِ واقعی» توازن بسازد — توازنی که اگر برهم بخورد، هم ایمان زخمی میشود و هم اعتماد. جنگی که از آن یاد میکنم، مثل اولین زلزلهای بود که ارکان اعتماد را در رابطههای پنهان و آشکاری که من در حول استاد حکیمی جستوجو میکردم، تکان داد و من از نزدیک شاهد آن بودم…. قصهاش را میگویم.
***
در تابستان ۱۳۶۸، جنگ و فشارِ علیاکبر قاسمی و داکتر شاهجهان بر جبههها و مناطق مربوط به سازمان نصر و پاسداران جهاد افزایش یافت. همپیمانان دولت با پول و اسلحه به مسجدها و خانههای زیادی وارد شدند. گویا تعبیرِ همان تشبیه جنرال خداداد بود: آفتاب گرم شده بود و یخها داشت آب میشد. فرماندهانِ وسواس و سرگردان، احساس میکردند زمین زیر پایشان نرم شده و هر لحظه ممکن است فرو بروند.
با این همه، در جنگ شدیدی که همان سال رخ داد، طرفداران علیاکبر قاسمی و داکتر شاهجهان در برابر نیروهای سازمان نصر و پاسداران جهاد شکست خوردند. اما نکتهی مهم اینجا است: شکستِ نظامیِ یک طرف، پایانِ وسوسه نبود. منطقِ ارتباط با دولت ــ منطقی که پول و اسلحه و امنیت فوری را وعده میداد ــ همچنان به قوت خود باقی ماند. بخشی از جامعه هنوز مردد بود. بخشی هم قبلاً تصمیم گرفته و رفته بود. بخشی دیگر، تصمیم گرفت «نه» بگوید، اما نه گفتنش را با روایتهای ایدئولوژیک توجیه کرد؛ و بعدها، در جای دیگر، شاید دچار پشیمانی یا بازنگری شد. همین تکهتکهشدن تصمیمها، همان شکافِ عمیقِ اعتماد بود که زیر پیروزیهای موقت پنهان میماند.
در این میان، طرف پیروز ــ نصر و پاسداران جهاد ــ پیروزی خود را رنگ ایدئولوژیک داد. شکستِ رقیب را به «فساد» و «آلودگی» نسبت داد و پیروزی خود را «عنایت خدا» قلمداد کرد. این یک رفتار شناختهشدهی روانی و سیاسی است: وقتی جنگ پایان مییابد، روایت آغاز میشود؛ و روایت، اگر یکجانبه و قدسیسازیشده باشد، اعتماد را در کوتاهمدت تقویت میکند، اما در بلندمدت آن را شکنندهتر میسازد؛ چون واقعیت، همیشه بزرگتر از روایت است و دیر یا زود به روایت فشار میآورد.
آنچه استاد حکیمی را از این گرفتاری بزرگ سیاسی و اعتقادی نجات داد، موج تازهای بود که در بامیان و دیگر مناطق هزارهجات برای تشکیل حزب وحدت به راه افتاده بود. در اواخر بهار ۱۳۶۸، استاد حکیمی برای شرکت در جلسههای مقدماتی حزب وحدت از غزنی بیرون رفت و هرگونه تصمیم در مورد مصالحه با دولت یا رد پیشنهادهای آن را به همتایان پایینرتبهی خود در جبهه واگذار کرد. این رفتن، فقط رفتن به بامیان نبود؛ نوعی کنارکشیدن از زیر بار تصمیم هم بود. استاد حکیمی و استاد عرفانی و استاد بلاغی و استاد فکرت ــ که در شمار مسئولان بلندپایهی نصر و سپاه در دو پایگاه سید جمالالدین و توحید بودند ــ آن اجلاس را فرصتی دیدند تا از معمایی بیرون شوند که نه میتوانستند با آن «تصمیم به جنگِ بزرگ» بگیرند و نه جرأت میکردند «تصمیم به تسلیمی» و پیوستن به دولتِ مصالحهی ملی.
ممکن است تصویری که امروز از آن روزها در ذهن دارم، همهی جزئیاتش دقیق و بیخطا نباشد. شاید برخی از رهبران و فرماندهان سازمان نصر و پاسداران جهاد که آن زمان در منطقه حضور داشتند، با این تعبیر من موافق نباشند، یا روایت دیگری از همان لحظهها ارائه کنند. اما آنچه من ــ با اتکا به تجربهی زیسته و حسِ جمعیِ همان روزها ــ میفهمم، در همین حدود است و نه بسیار دورتر از آن.
همه میدانستند که منطقه در التهاب خطرناکی میجوشید. همه میدانستند چالشِ دولت و طرفداران مصالحهی ملی ــ که با پول و اسلحه و شبکهسازی وارد میدان شده بودند ــ سنگین و جدی بود. اما در همان حال، یک چیز نیز آشکار بود: پاسخ قاطع و تعیینکنندهای که بتواند ذهن مجاهدین و مردم را از حالت تردید بیرون کند و مسیر را روشن سازد، وجود نداشت. تصمیمها یا نیمهکاره بود، یا در حد گمانه و حدس، یا در پناه توجیهات ایدئولوژیک و اخلاقی معلق میماند.
وقتی رهبران ردهاولِ دو پایگاه به سوی بامیان رفتند، هنوز هیچ تصمیم روشنی گرفته نشده بود که با این «فتنه»ای که در راه بود، چگونه برخورد شود: با مذاکره؟ با ایستادگی؟ با عقبنشینی تاکتیکی؟ با بسیج مردم؟ با بستن راههای نفوذ پول و اسلحه؟ یا با هر ترکیب دیگری از اینها. یعنی جبهه، درست در لحظهای که بیش از هر زمان نیازمند وضوح و رهبری بود، در وضعیت ابهام و انتظار باقی ماند.
و اینجا، مسأله دیگر فقط یک اختلاف نظر سیاسی نیست؛ مسأله به مسئولیت رهبری برمیگردد. رهبری سیاسی، اگر در هنگامهی بحران، جبهه و تشکیلات و مردم را در مهِ تردید رها کند و از زیر بارِ تصمیم روشن شانه خالی نماید، به همان اندازه، بخشی از وظیفهی خود را انجام نداده است. چون در بحران، «تصمیم نگرفتن» هم نوعی تصمیم است؛ تصمیمی که هزینهاش را دیگران میپردازند.
«اعتماد» ــ آنگونه که من در این یادداشتها از آن سخن میگویم ــ دقیقاً در چنین آزمونهایی یا محکمتر میشود یا تَرَک میخورد. اعتماد، در میدان بحران، با شعار اندازه نمیشود؛ با وضوح تصمیم، مسئولیتپذیری، و توان ایستادن پشتِ پیامدها سنجیده میشود. این همان چیزی بود که بعدها، در یک سطح جدیتر و عمیقتر، در دوران مقاومت غرب کابل، رهبران سیاسی هزاره، و در واقع، تمام کنشگران و نخبگان این جامعه را در معرض آزمون قرار داد و خیلیها در این آزمون نمرهی خوبی نگرفتند.
به همین دلیل، فکر میکنم استاد حکیمی ــ به عنوان نقطهی ثقل تصمیمگیری سازمان نصر در غزنی و جغتو ــ دستکم در نگاه من، در آن مقطع، چند نمره از سرمایهی اعتمادش را از دست داد. نه به این معنا که صداقت یا پاکدلیاش زیر سؤال رفت؛ بلکه به این معنا که اعتماد سیاسی، آن نوع اعتمادی که باید در لحظهی خطر مسیر را روشن کند، در ذهن من ضربه خورد و «رکورد» پیشینش تَرَک برداشت و از همان لحظهها در سراشیبی اُفت قرار گرفت.
وقتی در اواخر تابستان همان سال استاد حکیمی و سایر مسئولین محلی سازمان نصر و پاسداران جهاد از بامیان برگشتند، فضای منطقه و جبهه رنگ و شمایل دیگری گرفته بود. جنگ پایان یافته بود. سازمان نصر و پاسداران جهاد تسلط خود را باز یافته و حرکت اسلامی و شورای اتفاق را با تمام همدستان محلی آنان شکست داده بودند. دولت نیز در تلاشهایش برای جذب مردم و فرماندهان جهادی ناکام مانده بود. از سوی دیگر، تشکیل حزب وحدت ورق را برگرداند: تلاش دولت و متحدان منطقهای آن در ولایت غزنی، زیر سایهی وضعیت عمومی هزارهجات قرار گرفت و گفتوگویی تازه در مسیری جدید و سرنوشتساز آغاز شد. این همان نکتهای است که از آن به نام «پایان جنگ – تیر تمام» یاد میکنم و میخواهم کمی بیشتر بر جزئیات آن مکث کنم.
***
گفتم که در تابستان ۱۳۶۸، گروهی از افراد ناراضی از بدنهی سازمان نصر و پاسداران جهاد ــ کسانی که به حرکت اسلامی و شورای اتفاق پیوسته بودند ــ از مجرای همان دو جریان، کمکها و امکاناتی از دولت داکتر نجیبالله گرفتند و منطقهی سراب تا جرمتو را دچار ناآرامی ساختند. گفتم که این موج، اتفاقی و تصادفی نبود؛ ادامهی همان پروژهای بود که دولت از آن به نام «مشی مصالحهی ملی» یاد میکرد؛ اما در میدان ما، بیشتر به شکل نفوذ، خریدنِ شبکهها، و جابهجا کردنِ تکیهگاههای اعتماد عمل مینمود.
این را هم گفتم که در زمستان ۱۳۶۷، جنرال خداداد هزاره ــ قوماندان فرقهی ۱۴ غزنی ــ به مسئولان شورای هماهنگی (نصریها و پاسداران جغتو) پیام داده و گفته بود که «شما روی یخ ایستادهاید؛ وقتی بهار شود و آفتاب گرم شود و یخ زیر پایتان آب شود، همهی تان غرق میشوید…» این تهدید، علاوه بر هشدار نظامی، یک پیام روانی نیز داشت که توسط آن جنرال خداداد میخواست اعتماد آنها به دوام آوردن را بشکند و این حس ترس را در روان شان بکارد که «پایگاهتان دوام ندارد و مراقب خود باشید.» مقصود جنرال خداداد نیز روشن بود: میخواست رهبران محلی نصر و سپاه را تشویق کند که به مشی مصالحهی ملی داکتر نجیب تن دهند و مثل ضابط اکبر قاسمی و ضابط محسن سلطانی و سید جگرن و داکتر شاهجهان ــ که گفته میشد در ارتباط با دولت پول و اسلحه و امکانات فراوانی به دست آوردهاند ــ دست از مخالفت بردارند و با دولت نجیب آشتی کنند.
در همین چارچوب بود که شیخ ذکی ــ یکی از مسئولان سازمان نصر در بهسود که به نمایندگی از نصریهای بهسود به دولت پیوسته بود ــ چندین بار به قیاق رفتوآمد کرد و با استاد حکیمی و استاد عرفانی و استاد بلاغی دیدار داشت. شیخ ذکی ظاهراً موفق نشد رضایت آنان را برای پیوستن به دولت جلب کند. خوابی که استاد حکیمی نقل میکرد و میگفت به استناد آن از وارد شدن در مصالحهی ملی ــ که شبیه وارد شدن در «کناراب» است ــ خودداری کرده، دقیقاً در همین بستر معنا پیدا میکرد: وقتی تصمیم سیاسی زیر فشارِ واقعیت سنگین شده بود، وی در مقام رهبری میکوشید تصمیم را به قلمروِ «طهارت و نجاست» ببرد تا هم «نه» گفتنش توجیه شود و هم وجدانش آرام بگیرد.
بعدها، وقتی روایت شفاهی انجنیر واحد ــ رئیس خاد دولت نجیب در آن زمان ــ را ثبت کردم، او هم تکههایی از همین قصهها را با جزئیات بیشتری یادآوری کرد. این نکته برای من مهم بود، چون نشان میداد بازیِ اعتماد و بیاعتمادی فقط در سطح قریه و پایگاه رخ نمیداد؛ در سطح شبکههای امنیتی و سیاسی دولت نیز با دقت رصد میشد و روی آن سرمایهگذاری میگردید. دولت، فقط با توپ و تانک نمیجنگید؛ با ذهنها نیز میجنگید. دولت تلاش میکرد با روایتها، با تردیدها، با شکافها و با خریدن «امکان»، در دل مردم و مجاهدین نفوذ کند و آنان را به سمت خود بکشاند.
در نتیجه، وضعیت روحی و روانی مجاهدین و مسئولان شورای هماهنگی در ماههای اول بهار و نیمهی تابستان سال ۱۳۶۸ واقعاً خراب بود. نگرانی فقط از دشمنِ بیرونی نبود؛ بیشتر از آن، از نفوذِ درونی بود. حس میکردند هواداران مصالحهی ملی تا درون خانهها رخنه کردهاند و با یک حرکت ساده میتوانند تمام منطقه را از کنترل شورای هماهنگی بیرون کنند. گفته میشد پول گزافی در میان مردم پخش شده، اسلحهی زیادی در خانهها توزیع شده، و جامعه از تلخک سراب تا جرمتو در آستانهی انفجار قرار دارد. یعنی جنگ، دیگر فقط در خط مقدم محدود نمیشد؛ بلکه تا آستانهی دروازهی خانهها هم رسیده بود.
همهی اینها، برای من بخشی از یک درس تازه بود: درسِ اینکه ورود پول و اسلحه به جامعه، اعتماد را از سطح ایمان و شعار به سطح معامله و محاسبه کشانده بود. جنگی که تا آن زمان با برچسب «جهاد» در هالهای از تقدس توجیه میشد، ناگهان در میدان سیاست واقعی قرار گرفته و مسجد و خانه را هم آرام نمیگذاشت. شبکهها شکل گرفته بود، شایعهها رشد میکرد، همسایه به همسایه مشکوک شده بود و هر کسی ناچار بود تصمیم بگیرد که «به کدام طرف تکیه کند.»
در این وضعیت، اعتماد فقط میان فرماندهان و مجاهدین مطرح نبود؛ دل و ذهن مردم هم در معرض آزمون قرار گرفته بود. سنگینترین آزمون، در برابر رهبری جبهه و سازمان بود. رهبر باید نشان میداد که مبارزهاش فقط با تفنگ پیروز نمیشود؛ باید بتواند در آن مه سنگین وسوسه و ترس، تصمیم بگیرد، روایت بسازد، و اعتماد را ــ نه با قداستسازی و حق و باطلکردنِ شتابزده ــ بلکه با خرد و انصاف نگه دارد.
«آخرین جنگ» در جغتو، در ظاهر نبردی کوتاه بود که با تلفات اندک، به سود جبههای پایان یافت که خود را «حق» مینامید. در روایت رسمیِ آن روزها، «حق» بیشتر در منبر و زبان ملاهایی محدود میشد که خود را روحانی و پیرو ولایت فقیه و نزدیک به خط امام میدانستند؛ و «باطل» به جبهههایی نسبت داده میشد که در رأس آنها روحانی قرار نداشت و زمام امورشان را «داکتر» و «ضابط» و «ارباب» در دست داشت؛ و اگر هم یکیدو ملا در صف آنان بود، بهسادگی انگ «ملای درباری» و «ملای مرتجع» میخورد و از صحنه بیرون رانده میشد.
اما زندگی و سیاست و ماجراهایی که در پیش رو بود، با هیچیک از این روایتهای قاطع و قداستمحور ختم نمیشد. من پیشتر هم گفته بودم که وقتی پردهها کم کم کنار میروند، پشت پردهی روحانی و آخوند نیز آدمهای زمینی ظاهر میشوند؛ با خوی و خصلتهای واقعی، با کینه و تعصب، با دسیسه و رقابت، با زبان هزل و استهزا، با ترس و تردید و شک. به همین دلیل، پایان یافتن یک جنگ، به معنای پایان یافتن همهی ماجراها نبود؛ ماجراهایی که همچنان لایهلایه باز میشدند و در پیوند با آنها «اعتماد» در چند سطح همزمان به محاکمه کشیده میشد: در لایهی ایمان و ایدئولوژی، در لایهی پول و قدرت، در لایهی شایعه و ترس، و در لایهی تصمیم و مسئولیت.
از همینجا بود که من آرامآرام به این نکته نزدیک میشدم: آنچه یک جبهه را میسازد یا میشکند، فقط نتیجهی جنگ نیست؛ مهمتر از آن، نحوهی مدیریت اعتماد در دل جنگ است. این فهم، بعدها در دوران مقاومت غرب کابل و در الگوی رهبری مزاری برایم جدیتر و روشنتر شد؛ جایی که دیدم جنگهای داخلی، اعتماد را نه فقط میآزمایند، بلکه اگر مراقبت نشود، آن را میبلعند و مزاری چگونه توانست از این آزمون با نمرهی بلند بیرون شود.
با توجه به همین نکته، در پایان این یادداشت، میخواهم سخنم را به گونهای تازهتر تکرار کنم: پیروزی نصریها و پاسداران در جنگ با شورای اتفاق و حرکت اسلامی و همدستان محلی آنان، «پایان یک جنگ» بود؛ اما «تیر تمام» نبود ــ یا اگر بود، فقط در یک لحظه بود. چون حریفان شکستخورده هنوز امکان مزاحمت و برگشت و تحریک دوباره را داشتند؛ با شبکههای محلی، با بازی پول، با شایعه، و با همان تاکتیکِ فرسایش اعتماد.
همین حقیقت، مفهوم اعتماد را در این قصه جدیتر میسازد: اعتماد در جنگهای داخلی چیزی نیست که با یک پیروزی نظامی تثبیت شود. اعتماد فقط با بازسازی رابطهها، با مدیریت زخمها، با انصاف در روایت، و با عقلانیت در تصمیمها پایدار میماند.
باورم این است که اگر حزب وحدت تشکیل نمیشد و اگر با تشکیل حزب وحدت، کاریدور بدیلی که مزاری برای هزارهها گشود، بهگونهی جدی پیگیری نمیشد، احتمالاً پایگاه نصر و پاسداران در جغتو، تلخترین عبرت ناشی از یک اعتماد مبهم در فضای مهآلود سیاسی و مذهبی را به یادگار میگذاشتند؛ عبرتی که در آن، پیروزیهای لحظهای میآمدند و میرفتند، اما رشتهی اعتماد ــ همان رشتهی ظریفِ زیست جمعی ــ هر روز نازکتر و شکنندهتر میشد. گوشههای دیگر این قصه را در روایتهای بعدی بیشتر باز خواهم کرد.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه