در ماهی قرار داریم که سیاهی بر بام خانههای افغانها در این ماه نشستهاست؛ روزی که طالبان افغانستان را تصرف کردند و بدبختی بر سر دختران افغانستان آمد.
چهار سال پیش، من دختری دوازدهساله بودم که تازه راه آموختن علم را آغاز کرده بودم. شادی، موفقیت و توان ایستادن بر پای خود، تازه به زندگیام وارد شده بود. روزی بود که مادرم با شوق فراوان بیگام را بر شانههایم گذاشت و مرا راهی مکتب کرد. لباسم را تازه خریده بودم و با دنیایی از امید بهسوی مکتب میرفتم.
در بیگام کتابهایم بود و من با گامهایی پر از نشاط و شور به طرف مکتب قدم برمیداشتم. در آنجا شاگرد اول عمومی بودم. در صحن حویلی مکتب، زیر تاکهای انگور قدم میزدم و به این فکر میکردم که بعد از ظهر با دوستانم همکاری کنم تا همه بتوانند در ریاضی نمرهی کامل بگیرند.
ناگهان مدیر مکتب آمد و گفت: «از مکتب بیرون شوید و یک هفته نیایید تا خبر بدهیم.» در همان لحظه، خاموشی و تاریکی همهچیز را در چشمم پوشاند. هیچ صدایی را نمیشنیدم، فقط فریادی بلند و غمگین در گوشم پیچید.
زیر پلهها بودم که از منزل دوم گرد و خاک برخاست. دیدم همه میدویدند و اشک چشمهایشان را پر کرده بود. با دلهره خودم را به صنف رساندم؛ اما هیچکس آنجا نبود، کسی نبود که بر تختهی سیاه بنویسد. بیگام را گرفتم و به خانه بازگشتم. در راه، همه را میدیدم که ترسیده بودند.
با ناامیدی به خانه رسیدم. کمی بعد، خواهرم از پوهنتون پلیتخنیک کابل آمد. او هم حیران مانده بود که چه باید کند. من که هنوز دختری کوچک و بیخبر از آینده بودم، با دلیری به سر پل کمپنی رفتم؛ جایی که طالبان کابل را تصرف کرده بودند. چون خانهی ما همان نزدیکی بود، خواستم از نزدیک ببینم.
آنجا مردانی با ریشهای بلند بودند. لباس نظامی نداشتند؛ اما اسلحه بر دوش داشتند. پرچم سفید را بالا کرده بودند و به هوا شلیک میکردند. به مردم کاری نداشتند؛ اما مردم از چهرههایشان وحشتزده بودند، حتی خود من.
داشتم نگاهشان میکردم که ناگهان پدرم با سیلی محکمی مرا از پشت سر زد. بدون هیچ حرفی مرا سوار موترسایکلش کرد و به خانه برد. آنجا مادرم آنقدر گریه کرده بود که به محض دیدنم مرا محکم در آغوش گرفت و گفت: «دیگر هیچجا نرو!» همهی ما در خانه ماندیم. دو سه روز گذشت تا دوباره به مکتب رفتم. آنوقت در صنف پنجم بودم و باز هم به درس ادامه دادم.
چهار سال گذشت؛ چهارسال همراه با سیاهی و تباهی دختران در افغانستان.
در این سالها شکست خوردم، زجر کشیدم، موفق شدم، خوشحال شدم، غمگین شدم، از درس عقب ماندم، عبرت گرفتم و خطر را شناختم. مثل روزی که درِ مکتب را بستند و بر سرم ذغال نرم ریختند، گریه کردم، اما باز هم برخاستم.
این سالها برایم کم نبود؛ همه تجربه شد. سختی را خدا نشانم داد تا قوی شوم. بعد از سقوط افغانستان، قلمم را محکمتر گرفتم و بیشتر درس خواندم. برای آزادی زن بودنم جنگیدم. با تمام وجود بر ترسهایم غلبه کردم؛ همان ترسهایی که بدنم را میلرزاندند.
امروز روزی سیاه برای دختران افغانستان است؛ اما برای من روزی است که خودم را بیشتر شناختم و به تواناییهایم پی بردم.
در زندگی فشارهای بسیاری بر من آمد؛ تا آنجا که حتی کمرم شکست، اما باز هم با بازو مقاومت کردم و از راه قلم پیش رفتم. امروز نویسنده شدم؛ این از برکت شجاعتی است که در دل داشتم و با وجود تمام قید و بندها ادامه دادم.
این ماه، ماه سختی برای تمام افغانستان است، بهویژه برای دخترانی که حتی به دلیل پوشیدن لباسی، حرمتشان شکسته میشود.
شاید این قسمتی از زندگی باشد که ما باید با آن بسازیم. باید از زاویهی دیگری هم نگاه کنیم: خداوند ما را در افغانستان آفرید چون شجاعت در ما دید. همین شجاعت است که هنوز خلاقیتهای خود را نشان میدهیم و هیچوقت در برابر جهالت تسلیم نمیشویم. ما مادران فردای این کشوریم و نسل زیبایی را به دنیا خواهیم آورد.
به امید آبادانی وطنم!
نویسنده: هانیه ضامنی