سرنوشت ما دست کیست؟ این پرسش، شاید برای برخی تنها یک سوال فلسفی باشد؛ اما برای بسیاری از دختران این سرزمین، یک دردِ زنده و یک واقعیت همیشگی است.
وقتی زندگی میان «خواستن» و «نشدن» گیر میکند، وقتی رویاها شکل میگیرند اما اجازهی رشد پیدا نمیکنند، این سوال آرام و بیصدا در دل تکرار میشود: سرنوشت ما دست کیست؟
دختری را تصور کن که هر صبح با امید بیدار میشد. کتابهایش را با دقت در کیف میگذاشت، موهایش را مرتب میکرد و با شوق به سوی مکتب میرفت.
او در ذهنش آیندهای روشن میساخت؛ روزی که داکتر شود و جان انسانها را نجات دهد، یا معلمی که چراغ دانایی را در ذهن کودکان روشن کند.
برای او، آینده چیزی دور نبود؛ چیزی بود که هر روز به آن نزدیکتر میشد؛ اما ناگهان همهچیز تغییر کرد.
درهای مکتبها بسته شد، صداهای صنف خاموش شد و مسیرهایی که قرار بود او را به آینده برسانند، بسته شدند.
نه به خاطر اینکه او نخواست، بلکه به خاطر شرایطی که بر او تحمیل شد. درست در همین لحظه بود که آن سوال سنگینتر از همیشه در ذهنش نشست: اگر من نمیتوانم انتخاب کنم، پس سرنوشت من دست کیست؟
در چنین شرایطی، سرنوشت شبیه چیزی بیرونی به نظر میرسد؛ چیزی که دیگران دربارهاش تصمیم میگیرند.
کسانی که شاید هیچگاه در آن صنفها ننشستهاند، هیچگاه صدای زنگ مکتب را با قلبی پر از امید نشنیدهاند و هیچگاه طعم آرزوهای نوجوانانه را نچشیدهاند.
اما واقعیت زندگی بسیاری از دختران افغانستان همین است؛ محدودیتهایی که مسیر آینده را کوتاهتر و سختتر کردهاند.
با این حال، حقیقت فقط همین تصویر نیست. اگرچه درها بسته شدهاند، اما ذهن هنوز آزاد است. اگرچه کلاسها خاموش شدهاند، اما فکر کردن خاموش نشده است. اگرچه کتابها کنار گذاشته شدهاند، اما دانستن هنوز در دلها زنده است.
دخترانی هستند که در سکوت خانهها، همچنان مطالعه میکنند. از کتابهای قدیمی، از درسهای آنلاین، از هر فرصتی که بتوانند. آنها شاید دیگر در صنف ننشسته باشند، اما هنوز در مسیر یادگیری هستند.
همین تلاش خاموش، معنای دیگری از سرنوشت را نشان میدهد؛ سرنوشتی که فقط تحمیل نمیشود، بلکه ساخته میشود.
سرنوشت همیشه یک خط مستقیم نیست که از قبل نوشته شده باشد. گاهی یک میدان پیچیده است که در آن، انسان میان محدودیتها راه خود را پیدا میکند.
گاهی حتی در سختترین شرایط، انتخابهای کوچک معنا پیدا میکنند؛ انتخاب اینکه تسلیم شوی یا ادامه بدهی، اینکه خاموش بمانی یا در درونت روشن بمانی.
برای دختران این سرزمین، شاید امروز انتخابها کم باشند، اما امید هنوز حذف نشده است.
امید همان چیزی است که اجازه نمیدهد آینده کاملاً از بین برود. امید همان چیزی است که حتی در تاریکترین لحظهها، یک روزنهی کوچک روشن نگه میدارد.
سرنوشت، فقط دست کسانی نیست که تصمیم میگیرند؛ بلکه در دست کسانی هم هست که با وجود تصمیمهای سخت دیگران، هنوز ادامه میدهند. کسانی که در دل محدودیتها، هنوز برای خودشان آیندهای تصور میکنند. کسانی که باور دارند حتی اگر امروز راه بسته است، فردا میتواند دوباره باز شود.
دختر افغانستان، با تمام سکوتها و محدودیتها، هنوز در حال نوشتن بخشی از سرنوشت خود است؛ نه با آزادی کامل، اما با ارادهای که خاموش نشده است. او شاید نتواند امروز در صنف بنشیند؛ اما میتواند در ذهنش بسازد، بیاموزد و رشد کند.
پس پاسخ این پرسش هنوز کامل نیست. سرنوشت ما گاهی در دست دیگران قرار میگیرد، گاهی در دست شرایط، گاهی هم در دست خود ما؛ در انتخابهای کوچک اما مهمی که از ما گرفته نشدهاند.
شاید مهمترین حقیقت همین باشد: تا وقتی امید وجود دارد، سرنوشت هنوز تمام نشده است.
دیدگاهها (1)
اقدام مهم و قابل قدر! به امید پیروزی شما و همگانی شدن این اقدام روشنفکرانه و مهم در راه مبارزه برای حقوق انسانی زنان🌿❗️ دنیا غبار
ارسال دیدگاه