قطرهها در کنار هم دریا و دختران در کنار هم تاریخ میسازند. امروز شکوه و جلال روز متفاوتتر از همه روزهای اخیر بود. وقتی به ساعت نگاه کردم، نزدیک ۸ صبح بود. دلم فرو ریخت، چون فرصت کمی برای تیم ما مانده بود. باید دوباره هماهنگی میکردم و ناچار میشدم روز دیگر از درس رخصت بگیرم تا در جلسه امپاورمنت شرکت کنم.
دلم گواهی میداد که باید صنف را ترک کنم و به خانه برگردم. همان لحظه که آمادهی بیرون رفتن بودم، استاد رویش مرا پرسیده بود که آیا آمدهام. با شنیدن نامم دوباره جان گرفتم و ایستادم.
وقتی برخاستم، تمام روزهای گذشته از پیش چشمم گذشت؛ روزهایی که خندیده بودم، روزهایی که گریسته بودم، روزهایی که امیدوار شده و شکست خورده بودم، روزهایی که حمایت و تشویق دیده بودم و روزهایی که رنج و سرزنش شنیده بودم. هر یک از آن روزها خاطرهای بود و همه برایم بزرگترین درس شدند.
به صفحهی تلویزیون نگاه کردم. استاد رویش عکسی را که فرستاده بودم روی اسکرین شریک میکرد. من هم نگاه کردم و شروع به صحبت نمودم: «به نام خداوند آگاهی، آزادی و برابری. سلام و خسته نباشید خدمت همه. امیدوارم روزهایتان را به خوشی سپری کنید. امروز تیم نویسندگی برنامهای آماده کرده بود؛ اما به دلیل کمی وقت نمیتوانیم اجرا کنیم. پس مستقیم به موضوع اصلی میروم.
هشت ماه است که تیم نویسندگی کلستر آغاز به فعالیت کرده. در این مدت موفقیتهای زیادی داشتیم. همتیمیهایم پیشرفتهای چشمگیر کردهاند. نوشتههای ما در پانزده نشریه چاپ شد. در ورکشاپ هشتهفتهای خانم زهرا یگانه، از پانزده شاگرد، دوازده نفر از تیم ما بودند. نوشتههای ما در مجلات بیرونی به زبان انگلیسی نشر شد. این راهی بود که با هم طی کردیم؛ راهی که در آغاز، برخی ترس از نوشتن داشتند، انگیزه داشتند اما شیوه نگارش را نمیدانستند.
امروز برای همه همتیمیها یک برگ سبز آماده کردم؛ گواهیای برای تشویق و تجلیل از زحماتشان. تیم ما در اول مارچ به موسسهی «رایتر» پیشنهادی فرستاد. تا دوازدهم می هیچ پاسخی نگرفتیم؛ اما بالاخره پذیرفته شدیم و شب قبل، بهعنوان رهبر تیم مورد تشویق قرار گرفتم و گواهیای هدیه گرفتم.»
استاد رویش دنبال همان گواهی در گروهها میگشت. ابتدا نسخهای را که خصوصی برایش فرستاده بودم نشان داد. با عجله گفتم: «استاد، این نیست. در گروه عمومی گذاشتهام.» سپس نسخه درست را باز کرد. وقتی گواهی را دیدم، یاد آغاز کار تیمی خود افتادم. استاد رویش با افتخار کامل آن را خواند. در آن نوشته شده بود:
“For your inspiring leadership and unwavering dedication to empowering young girls through writing. your passion has ignited voices and built bridges of hope.”
در پایان گفتم: «جلسات ما از یک شب تا سه و گاهی تا پنج صبح دوام میآورد. من با صبوری مینشستم و امروز این دستاورد را به استاد رویش، استادان عزیزم، همتیمیها و همهی کسانی که حضور دارند تبریک میگویم. گواهیهای همتیمیهایم را هم در گروه شریک میکنم.»
استاد رویش گفت: «آفرین. آیا همینقدر بود؟» گفتم: «بلی.» او تیم ما را به گرمی تشویق کرد؛ همان تشویقی که در آغاز راه هر کس به آن نیاز دارد. همهی صنف کف زدند و من با افتخار صنف را ترک کردم.
بسیاری از دختران گفتند میخواهند راه نوشتن را پیش بگیرند. از من شماره واتساپ خواستند تا آنان را به گروه عمومی نویسندگی اضافه کنم. بعد از صحبت کوتاهی با مدیر و خوردن شیرینی با دوستم، به خانه رفتم. در راه لبخند بر لب داشتم. در خانه گواهیهای تیم را شریک کردم. همه تبریک گفتند و گروه سرشار از هیجان شد.
با خود گفتم: امروز دل همه را خوش کردم. برایشان انگیزه ساختم. امیدوارم همیشه چنین همراه باشیم. از روزی که تیم با رهبری من آغاز شد، گاهی در دو راهی قرار گرفتم؛ اما با برگزاری برنامهها دوباره همه را دور هم جمع کردم.
بعد از اندکی پیامرسانی با اعضا، سرم را بر بالشت گذاشتم و به خوابی آسوده فرو رفتم؛ خوابی که جبران شبهای بیخوابی برای این موفقیت بود. امروز آرزو میکردم کاش همهی اعضا در کابل بودند تا جشن میگرفتیم، شیرینی میخوردیم و میخندیدیم؛ اما باور دارم روزی چنین خواهیم کرد، روزی که دختر بودن جرم نباشد.
از آن روز، تیم ما روی پای خود ایستاد. اعضا برایم خانواده شدند. در تیم ما مدیر یا رهبر معنای رسمی ندارد. تنها در مواقع لازم مطرح میشود. به یاد دارم جملهای خوانده بودم: «قدمی که با ترس برداشته شود، محکمترین قدم است.» من تیم را با ترس آغاز کردم و تا دوازدهم می با همان ترس پیش بردم. امروز پایان آن ترس است، چون تیم مستقل شده است.
روزی اعضای این تیم در جهان خواهند درخشید. تا آن زمان کنار هم خواهیم نوشت و تاریخ را رقم خواهیم زد.
به مناسبت این موفقیت به همه دختران کشورم میگویم: سالها، ماهها، روزها و ثانیهها میگذرند و جهان تغییر میکند. این ما هستیم که تاریخ را میسازیم. چون برای حکومتی تلاش میکنیم که دختر بودن جرم نباشد.
شاید بپرسید چگونه تاریخ میسازیم؟ زنان بزرگی چون داکتر شکردخت جعفری و داکتر سیما سمر سالها رنج کشیدند؛ اما تاریخ را تغییر دادند. شکردخت فرصت تحصیل برای دختران ساخت. سیما سمر در زمان طالبان مکاتب خانگی برپا کرد و پنهانی به دختران درس داد. نیلا ابراهیمی، دختر هفدهساله افغانستانی، جایزهی صلح کودکان را گرفت. ذکیه خدادادی در پارالمپیک افتخار آفرید و مدال گرفت.
تاریخ آینده به امروز ما بستگی دارد. پس بیایید دست از تلاش برنداریم. فقط برای خود نه، برای تیم و برای همه دختران. چون با همکاری، هیچ هدفی دور نیست.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه