چهار سال گذشته است؛ چهار سال سکوت، چهار سال اشک، چهار سال انتظار. فریاد خاموش دختران کابل را هنوز میتوان در پسکوچههای زخمی این شهر شنید. شهری که روزی لبریز از امید و آفتاب بود، حالا زیر سایهی تاریکی و اندوه فرو رفته است. کابل دیگر آن شهر آبی و آرام نیست؛ آسمانش تیره و سنگین شده، دلهایش شکسته و صداهایش خاموش گشته است.
در همان جایی که صدای خندهی دختران با صدای استادشان آمیخته بود، امروز سکوتی سنگین حاکم است. روزگاری نهچندان دور، آنجا پر از شور یادگیری بود، صدای کتاب، صدای رویا، صدای آینده از هر کلاس درسی و از هر دهلیز مکتب بیرون میآمد؛ اما امروز، آن مکان تنها خاطرهای است که با اشک و خون نوشته شده است.
دختری که خانهاش را با عشق و امید ترک کرد و با چشمانی درخشان به سوی مکتب رفت تا روزی پزشک شود و زخمهای دیگران را درمان کند، امروز خود به زخمی عمیق در دل مادرش تبدیل شده است. او رفت تا درمانگر دردها باشد؛ اما اکنون خودش درد جاودانهی خانوادهاش شده است.
مادری چهار سال است هر شب به قاب عکس دخترش خیره میشود و اشک میریزد. آه میکشد و با خود زمزمه میکند:
«کاش او را به مکتب نفرستاده بودم؛
کاش هیچوقت برایش قلم و کتابچه نخریده بودم؛
کاش هیچوقت از آرزوهای داکتر شدنم برایش نگفته بودم تا او هم به داکتر شدن دل نمیبست…»
دل مادر پر از “کاش”هایی است که هیچگاه پاسخی نمییابند و زندگیاش آه و درد شدهاست.
امروز، تنها چیزی که از دخترش مانده، همان قلم و کتابچهای است که در آن رویاهایش را نوشته بود. دفترچهای که مادر هر روز باز میکند، میخواند، اشک میریزد و دوباره میخواند. و با خود میگوید: «من باید این صدای خاموش را به صدای عدالت تبدیل کنم.»
من، مادری که دخترم را از دست دادهام، دیگر نمیتوانم تنها سوگوار باشم. تصمیم گرفتم قلم را بردارم، دفترچه را در آغوش بگیرم و خودم راه او را ادامه دهم.
آموزش را از سر گرفتم. نوشتم. خواندم. آموختم و به دختران دیگری آموختم که: «هر دختر حق دارد رویا داشته باشد، حق دارد یاد بگیرد، حق دارد زندگی کند.»
شاید دخترم را از من گرفتند، اما امروز بعد از چهار سال، من دهها دختر دیگر را آموزش دادهام.
از دل اشک و اندوه و سیاهی، نوری روشن کردم؛ نوری که دیگران را گرم و بیدار ساخت.
امروز من دیگر فقط یک مادر داغدار نیستم؛ من یک معلمم، یک راهنما، یک مبارز برای عدالت که تا روز تحقق آرزویش از این راه و از این مبارزه دست نمیکشد.
هر وقت دفترچهی دخترم را میبینم، میدانم که رویاهایش هنوز زندهاست. در هر سطری که با خط کودکانهاش نوشته شده، صدایی نهفته است که میگوید: «مادر! ادامه بده، تسلیم نشو، من هنوز زندهام؛ در دل تو، در صدای تو، در قلم تو…!»
برای او، برای خودم، برای تمام دخترانی که صدایشان خاموش شده است.
تا قلم در دست ماست، رویاهای آنان زندهاند.
و صدای قلم ما، فریاد کسانی خواهد بود که دیگر نمیتوانند فریاد بزنند.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه