بامداد چهارشنبه، ۲۲ دلو ۱۴۰۴، هنوز هوا به طور کامل روشن نشده بود که عبدالله و احمد از خانههای خود در تهران، بیرون شدند. مثل هر روز زمستان لباس گرم پوشیدند، سوار موتر شدند تا به کارخانه پلاستیک، سر کار بروند، جایی که همهروزه زحمت میکشیدند، خرج خود و خانوادههایشان را تامین میکردند. اما آن روز به کارخانه نرسیدند. پولیس موتر را متوقف و آنها را بازداشت کرد تا به افغانستان اخراج کند. اخراج اجباری. حتا اجازه نداد که حرفی بزنند. آنها در این روزها در افغانستان – در جادههای هرات – مورد بازجویی و تحقیر از سوی طالبان قرار میگیرند و روزگار بدی تجربه میکنند.
در این روایت با آن دو مرد جوان گفتوگو کردهام. در پایان گفتوگو، احمد فقط یک جمله گفت که هنوز در گوشم مانده است: «ما جایی برای ایستادن نداریم.» و شاید همین، خلاصهی سرگذشت نسلی باشد که میان دو مرز، تنها چیزی که نصیبش شده، سرگردانی است.
عبدالله ۳۱ساله و احمد ۳۵ساله، باشندگان ولایت پروان هستند. پیش از رفتن به ایران، در کابل زندگی میکردند. با بازگشت طالبان به قدرت و اوجگرفتن بیکاری، مانند میلیونها مهاجر دیگر، همراه خانوادههایشان راهی ایران شدند. عبدالله میگوید: «وقتی طالبان آمدند، بیکاری اوج گرفت و وضعیت زندگی بسیار دشوار شد. مجبور شدیم خانه و دارایی خود را بفروشیم تا پاسپورت و ویزا بگیریم.»
در بهار ۱۴۰۱ موفق شدند ویزای ایران را بگیرند و به تهران بروند. یک سال نخست را با تمدید ویزا گذراندند، اما پس از آن، زندگیشان بدون مدرک ادامه یافت تا روزی که پولیس آنها را گرفت و به اردوگاه مهاجران برد.
آنها در تهران همکار، همسایه و همسرنوشت بودند؛ روزها با هم کار میکردند و شبها خسته برمیگشتند. احمد میگوید: «با هم رفتیم، با هم کار کردیم، با هم بازداشت و با هم رد مرز شدیم.» رفاقتی که از کابل تا تهران کشیده شد، حالا در کوچه پسکوچههای هرات ادامه دارد.
پس از بازداشت، آنها را به اردوگاه عسکرآباد ورامین در شهرستان پیشوا بردند. احمد میگوید: «روزی که ما را پولیس گرفت، از خانه به کارخانه میرفتیم. موتر را متوقف کردند، ما را پایین کردند. حتا اجازه ندادند توضیح بدهیم. چند سیلی به روی هر دوی ما زدند و گفتند چون مدرک ندارید، حق حرفزدن هم ندارید.»
تلفنهایشان را گرفتند و اجازهی تماس با خانوادههای شان را ندادند. آنها میگویند که ماموران ایرانی، در اردوگاه بدترین برخورد را با مهاجران میکنند. دشنام میدهند، تحقیر میکنند و کسانی که حرف بزنند یا چیزی بخواهند، به طور وحشیانه لتوکوب میکنند: «هر چه دلشان بخواهد میکنند. میزنند و دستشویی، اتاقهای خود و صحن اردوگاه را به زور سر مهاجران پاک میکنند. باید نگاه کنی و به دستورهای شان چشم بگویی، در غیر آن صورت با چوب، شلینگ آب و هر چه درد دست شان باشد میزنند.»
پس از یک شبانهروز انتظار و بیخبری از خانواده، آنها را به سوی مرز اسلامقلعه حرکت دادند و در روز شنبه ۲۵ دلو، از مرز اخراج شدند. عبور از مرز برایشان پایان تحقیر و دشواریها نبود؛ آغاز دوباره برای تحقیر و سرگردانی در افغانستان بود. میدانستند که به جای امنی نیامدهاند. افغانستانی که چهار سال پیش از آن رفته بودند خوب میشناختند که هرگز برای جوانان بیکار و بیپناه، جای امنی نبوده است.
دو هفته پس از ورود به هرات، وقتی با آنها تماس گرفتم، گفتند که در کجایند. احمد نخست پاسخ داد. صدایش خسته بود، اما تلاش میکرد آرام حرف بزند. گفت از همان روز اول میدانستند که ماندن در هرات دشوار است: «نه نانی برای خوردن داریم و نه جایی برای خوابیدن. از رستورانتی که در آن هستیم قرضدار شدهایم. هر جا میرویم، طالبان ایستاد میکنند و میپرسند اینجا چه میکنید.»
سپس با عبدالله صحبت کردم و از وضعیتش پرسیدم. از این که در هرات چگونه شب و روز را سپری میکنند و چه حسی دارند. او با صدای آرامتر چنین گفت: «وقتی در ایران تحقیر میشویم، توجیهی دارد. ما مهاجر غیرقانونی هستیم و ایران هم از حضور چند میلیون مهاجر به تنگ آمده. وقتی در خانهی خود گرسنگی میکشیم و برای کار و یک لقمه نان به خانهی دیگری میرویم، این خودش حقارت است. اما افغانستان سرزمین خود ماست. نباید اینقدر بد ببینیم و تحقیر شویم.»
عبدالله و احمد روز چهارشنبه، ششم دلو، به جبرییل رفتند تا آنجا را ببینند، چون شنیده بودند که جبرییل هرات جای قشنگیست؛ اما بازرسی و پرسشهای توهینآمیز نیروهای طالبان حال شان را گرفت. احمد میگوید: «همین که از سهچرخه پیاده شدیم، دو نیروی طالبان که بر یک موتور سوار بودند، ما را ایستاد کردند. بازجویی شدید و تلاشی کردند. جیبهای ما را یکییکی پالیدند. گفتند شما معتاد هستید. پرسیدند چه چیزی در جیب دارید؟ چرا ریشتان را تراشیدهاید و چرا لباس افغانی نمیپوشید؟»
عبدالله ادامه میدهد: «گفتیم بیشتر از یک هفته است که از ایران اخراج شدهایم و حالا دنبال قاچاقبر هستیم. معتاد نیستیم، فقط پول نداریم که لباس بخریم یا حمام برویم.» از آنها پرسیدند که چرا در هرات توقف کردهاند و آیا فامیل نزدیک دارند یا نه. وقتی گفتند ندارند، پرسیدند از کدام ولایتاند و تذکرههایشان کجاست: «گفتیم تذکرههای ما در ایران مانده. پولیس ایران فرصت نداد حتا وسایل خود را برداریم. گفتند: اگر از پروان هستید، از اینجا بروید؛ یا به پروان بروید یا به ایران.»
احمد با ناراحتی میگوید: «تحقیر در اینجا بدتر از آنجاست. آنجا میدانستیم مهاجریم. اینجا وطن است، اما بیکس و درماندهایم.»
آنها میپرسند چرا در سرزمین خودشان باید چنین بیپناه باشند: «ما هر روز خبرهای بدرفتاری طالبان با مردم را میخواندیم و میشنیدیم. حالا خود ما تجربه میکنیم. این خیلی دردناک است.»
چرا با وجود خطر قاچاق و احتمال اخراج دوباره، میخواهند به ایران برگردند؟ پاسخشان کوتاه و بیپرده است: «در اینجا هیچ چیزی و هیچ دلیلی برای ایستادن نداریم. خانوادههای ما اینجا نیستند. نه کار است و نه امنیت. هیچ دلیلی نداریم که یک روز بیشتر بمانیم.»
میدانند که رفتن بهطور قاچاقی خطرناک است و رسیدن به ایران هم تضمینی برای ماندن نمیدهد: «ما رفتنی هستیم و باید برویم. هیچ معلوم نیست که میرسیم، کشته میشویم یا بارها بازگشت داده میشویم. اگر برسیم هم احتمال این که باز هم اخراج شویم زیاد است. سرنوشت ما همین است و مجبوریم با آن روبهرو شویم.»
در تهران، در کارخانهی پلاستیک، دستکم کار داشتند؛ هرچند بیمدرک و با ترس از بازداشت و اخراج کار میکردند. میگویند اگر برگردند، دوباره همان کار را میکنند یا هر کاری که باشد، فقط برای اینکه نان داشته باشند و خانوادههایشان در وضعیت فقر و گرسنگی قرار نگیرند. آنها مهاجرانیاند که میان دو تحقیر ماندهاند: تحقیر در غربت و تحقیر در وطن.
تماس ما با اندوه ناشی از این وضعیت پایان یافت. آنها باید به دیدن کسی میرفتند که گفتند شاید قاچاقبر بشناسد. صدایشان قطع شد. تلفنی که از طریق آن با من صحبت کردند از خود شان نبود. آرزو کردم سالم بمانند و به مقصدشان برسند.
اخراج مهاجران از ایران ادامه دارد. هر روز، دهها و صدها نفر از مرز اسلامقلعه وارد افغانستان میشوند. با دستهای خالی و چشمهای نگران. اما آنچه در سوی دیگر مرز انتظارشان را میکشد، آرامش نیست؛ فقر است و بیکاری و پرسشهای تحقیرآمیز طالبان. عبدالله و احمد میان سیاست و مرز و بیثباتی، به رفتوآمد اجباری محکوم شدهاند، تنها دو نام از میلیونها انسان آوارهای هستند که به افغانستان تعلق دارند و این کشور برای شان جای امنی برای زندگی ندارد.
سرنوشت عبدالله و احمد به نخ نازکی گره خورده است که قاچاقبران آن را میکشند و مرزبانان آن را میبُرند.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه