رویای یک لباس رنگی و واقعیت تلخ جامعه

روزی با مادرم به بازار رفته بودیم. وقتی از کنار یک دکان لباس‌فروشی عبور می‌کردیم، چشمم به لباسی افتاد که خیلی زیبا و شیک بود. آن لباس پشت شیشه‌ی دکان قرار داشت و با دیدنش، از ته قلبم می‌خواستم آن لباس را داشته باشم. با دقت به آن نگاه می‌کردم و در ذهنم خودم را تصور می‌کردم که آن را پوشیده‌ام. رنگ نخودی لباس برایم خیلی جذاب بود و فکر می‌کردم با آن خیلی زیبا به نظر می‌رسم. با خودم گفتم که حتماً باید این لباس را بخرم، ولی وقتی قیمتش را فهمیدم، دهانم از تعجب باز ماند؛ خیلی قیمتش گران بود.

با مادرم مواد غذایی مورد نیاز خانه را خریدیم و به طرف خانه رفتیم؛ اما تمام راه ذهنم درگیر آن لباس بود. دلم می‌خواست آن را داشته باشم. روز بعد، مادرم گفت باید دوباره برای خرید بیرون برویم. من با این‌که نگران بودم دوباره آن لباس را ببینم و نتوانم خواسته‌ام را پنهان کنم، همراه مادرم رفتم. وقتی به همان دکان رسیدیم، باز هم آن لباس پشت شیشه بود و کسی آن را نخریده بود. در دلم آرزو می‌کردم ای کاش پول داشتم و می‌توانستم آن را بخرم.

ناگهان دیدم مادرم وارد همان دکان شد. از فروشنده پرسید قیمت لباس چند است. فروشنده گفت پانزده‌صد افغانی. مادرم کمی فکر کرد و گفت اگر با هزار افغانی می‌دهد، لباس را می‌خرد. فروشنده اول قبول نکرد، اما وقتی ما می‌خواستیم خارج شویم، صدای فروشنده آمد که: «مادر، بیا با هزار افغانی ببر.» از خوشحالی در پوستم نمی‌گنجیدم. لباس را خریدم و با ذوق راهی خانه شدیم. وقتی به خانه رسیدیم، آن را پوشیدم و برای رفتن به کورس آماده شدم.

با آن لباس واقعاً زیبا شده بودم؛ اما وقتی وارد کورس شدم، نگهبان با نگاه جدی گفت: «فرشته‌ جان، مگر نمی‌دانی که پوشیدن لباس‌های رنگی در کورس ممنوع شده؟ اگر می‌خواهی به درس ادامه بدهی، دیگر حق پوشیدن لباس رنگی نداری. امروز می‌توانی وارد صنف شوی، اما برای بار دیگر اجازه چنین کاری را نداری.»

خیلی ناراحت و عصبانی شدم. با خودم فکر می‌کردم چرا ما حتی در انتخاب لباس خود آزادی نداریم؟ چرا باید در جامعه‌ای زندگی کنیم که حتی رنگ لباس هم ممنوع است؟ چطور انتظار دارند این جامعه پیشرفت کند وقتی ما باید با محدودیت‌هایی این‌چنینی زندگی کنیم؟ در حالی‌که دیگران در کشورهای مختلف برای پیشرفت تلاش می‌کنند، ما باید نگران رنگ لباس‌ خود باشیم. آیا ما انسان نیستیم؟ آیا حق انتخاب نداریم؟ مگر لباس پوشیدن چقدر موجودیت دیگران را به خطر می‌اندازد که نگران آن هستند؟

با این همه فکر و دل‌تنگی، نتوانستم آن روز به درس توجه کنم. کلاس‌ها تمام شد و من با دل گرفته به خانه برگشتم. هنگام رفتن، نگهبان مرا صدا زد و گفت: «دخترم، ناراحت نباش. مهم لباس نیست، مهم این است که بتوانی به تحصیلاتت ادامه بدهی. امروز سخت است، فردا شاید سخت‌تر، اما روزی آسانی می‌آید. فراموش نکن، بعد از هر تاریکی، روشنایی است.»

با شنیدن این حرف‌ها کمی آرام شدم. به آینده فکر کردم و فهمیدم که هدف من فقط زیبایی ظاهری نیست. حالا دیگر با آن‌که لباس سیاه بر تن دارم، اما به آینده‌ی روشن فکر می‌کنم. من با همین لباس ساده، آینده‌ی روشن خواهم ساخت و آن زمان واقعیت را طوری خواهم ساخت که هیچ دختری به خاطر انتخابش سرزنش نشود و یا به خاطر رسیدن به رویاهایش سختی‌هایی که ما می‌کشیم، آنان هرگز تجربه نکنند.

به امید آن روز!

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000