سکوت رازآلود همهجا را فرا گرفته بود. تنها صدایی که سکوت را میشکست، تیکتاک ساعت و زوزهی گرگی بود که در دل تاریکی، زندهترین موجودِ شب به نظر میرسید. تنها بودم، مثل هر شب؛ اما این بار از تنهاییام لذت نمیبردم. درونم، چیزی آرامآرام فرو میریخت. احساس میکردم اتفاقی در راه است، چیزی که آرامش را از شب و خواب را از چشمانم خواهد گرفت.
هر لحظه، هراسم از یک حادثهی نامعلوم بیشتر میشد. در آن تابستان گرم، بدنم از وحشت یخ زده بود. از جا برخاستم و گیلاس آبی را که از شب قبل کنارم گذاشته بودم، تا آخرین قطره سر کشیدم؛ اما دلهره و نگرانیام همچنان پابرجا ماند.
دوباره سرم را روی بالش گذاشتم. به سقف زل زدم و تمام اتفاقات اخیر را در ذهن مرور کردم. ناگهان، کابوسی که دقایقی پیش دیده بودم، با تمام جزئیاتش به ذهنم هجوم آورد. بارها و بارها آن صحنه را در ذهنم تجسم کردم و هر بار، لرزهی بیشتری بر جانم نشست.
«خون»، «بدنهای تکهتکه»، «ناله و شیونِ کودکانی که در میان آوار گم شده بودند»
و ماه… چرا ماه اینقدر شکسته و پنهان بود؟ چرا از ابرها میخواست که او را در پناه بگیرند؟ انگار که خود ماه هم تاب دیدن این فاجعه را نداشت. هر لحظه، بیقراریام بیشتر میشد.
از جا برخاستم، وضو گرفتم و نمازم را خواندم. با التماس و تضرع، دستهایم را بهسوی خالقم بلند کردم. او، مثل همیشه، مرا مهربانانه در آغوش گرفت، زخمهای روحم را مرهم گذاشت و آرامشی کوتاه بر دلم نشاند؛ اما آن آرامش هم دوامی نداشت….
کنارههای آسمان کمکم به سپیدی میزد؛ اما خورشید هنوز خود را نشان نمیداد، گویا طبیعت هم از دیدن روزی که در پیش بود، پرهیز میکرد.
به حیاط خانه رفتم. باران میبارید؛ اما نه بارانی که بوی زندگی بدهد. این باران، انگار که خود نیز در سوگی ناپیدا گریه میکرد. هر قطرهاش، سنگینیِ یک بغض فروخورده را داشت. مثل همیشه، بوی خاک بارانخورده را استشمام کردم؛ اما این بار، آن بو در مشامم خوش ننشست.
ناگهان، آسمان بهسرعت در غباری تیره پیچید. روز، دوباره به شب بدل شد. صاعقهی هولناک در دل آسمان شکافت و من دانستم که این نشانهها، خوشیمن نیستند.
و سپس، آن خبر رسید: کابل سقوط کرد.
روزی که کابل سقوط کرد، حتی اشکهایم مرا یاری نکردند. حتی یک قطره اشک در چشمانم باقی نمانده بود که بریزم. در آن روز، همه چیز خشک شد؛ سرنوشتم، رویاهایم، هدفهایم، زندگیام…
آذرخش زد و آرزوهایم را در یک لحظه به خاکستر کشید. عزیزترینهایم یکییکی بار سفر بستند و رفتند و من، تنها ماندم. دیگر نه همسخنی داشتم، نه یاوری. دیگر چیزی نبود که برایش بجنگم.
از آن روز، اشکهایم پشت حصاری نامرئی حبس شد. خنده، به خاطرهای دور و محو تبدیل گشت و من، از همان تاریخ، واژهی تنهایی را به تمام معنا درک کردم.
دنیا در برابر چشمانم تاریک شد. زیر لب زمزمه کردم: «چرا همیشه ما؟ چرا همیشه باید زخمها را ما تحمل کنیم؟ مگر غم، بیصاحب بود که ما را آفریدند تا آن را به دوش بکشند؟»
و سکوت، تنها پاسخی بود که شب به من داد…!
نویسنده: صابره علیزاده