رهبران فردا (۱۷)
در این برنامهی «رهبران فردا» با فرشته سعادت آشنا میشویم؛ دختری از افغانستان که قصهی زندگیاش نمونهای زیبا از رهبری زنانه با رگههایی روشن از شجاعت، امید و چشماندازی بلند است.
فرشته آموزگار کودکان خردسال است؛ نویسندهای پرشور و بنیانگذار کتابخانهی «کتاب من برای تو»؛ جایی که اندیشههای بسیاری را بیدار کرده و بذر دانایی را در دل جامعهاش نشانده است.
رویای بزرگ او این است که روزی خبرنگاری توانمند شود، تا صدای عدالت و صلح را به گوش جهانیان برساند. او باور دارد که هر کودک، هر زن و مرد، در هر سنی، سزاوار آناند که قلمی به دست گیرند، بخوانند، بنویسند و حرف دل خویش را بیان کنند.
در این روایت دلنشین، فرشته از چالشها و مقاومتهایش میگوید و از رویایی بزرگ برای جهانی آرامتر و برابرتر.
با ما همراه باشید تا از سفر زندگی فرشته، صدای او و آرزویش برای رهبری زنانه الهام بگیرید.
رویش: فرشته جان، سلام بر تو. به سلسلهی برنامههای رهبران فردا خوش آمدی.
فرشته: سلام استاد. تشکر، سلامت باشید. انشاالله که باهم یک برنامهی خوب و خوشی داشته باشیم.
رویش: تو دومین نفر از محل تان هستی که در این برنامه آمدی. حمیده را گفته بودم خوب است که تو راه دیگران را باز کنی. راه تو را هم باز کردهاست.
فرشته: بلی استاد. اتفاقا حمیده یک گوشهای از انگیزهای بود که در من ایجاد شد تا من هم در این برنامه اشتراک کنم.
رویش: میگویند «خربوزه که خربوزه را دید، رنگ میگیرند». به نظرم تو هم که طرف حمیده دیدی، سر شوق آمدی، گفتی که من هم قصه دارم.
فرشته: بلی، استاد. چون که حمیده خیلی قشنگ گپ میزد، من هم تصمیم گرفتم که با شما صحبت کنم.
رویش: تو هم مطمئنی که خیلی قشنگ گپ میزنی؟
فرشته: آری، استاد.
رویش: چی است؟ مثلا قشنگترین حرفی را که میخواهی بگویی، چی است؟
فرشته: قشنگترین حرفی را که میخواهم بگویم- نمیدانم که از کجا شروع کنم- میخواهم به عنوان مقدمه بگویم. من تقریبا چند هفته پیش یک کتاب تحت عنوان «انسان در جستجوی معنا» را خواندم. کسی که در تلخترین شرایط زندگی کرده بود. شخصی بود که بسیار مشکلات را سپری کرده بود. از دل کورههای انسانسوزی بیرون شده بود. او در کتاب خود نوشته بود که انسان باید انسان تربیت شود. انسان نباید انجنیر، استاد و داکتر تربیت شود. انسان باید انسان تربیت شود. گفته بود که من در کورههای انسانسوزی داکترانی را دیدم که برای از بینبردن ما نهایت تلاش میکرد، انجنیرانی را دیدم که بزرگترین ماشینها را اختراع میکردند تا که ما را شکنجه بکند و معلمانی را دیدم که تلاش داشتند بذر ناامیدی را در عمق وجود ما بکارند. من به این نتیجه رسیدم که انسان باید انسان تربیت شود. وقتی که یک هفته قبل این کتاب را خواندم، این تأثیرگذارترین جملهای بود که از آن کتاب برداشت کردم. واقعا با خود فکر کردم که انسان باید انسان تربیت شود، هیچ چیز دیگر نه، نه انجنیر، نه معلم، نه وکیل، نه داکتر. فقط انسان باید انسان تربیت شود.
رویش: مفهوم انسان بودن و انسان تربیت شدن لایههای خیلی زیادی دارد. انسان بودن در زمان ما و شما یک مقدار دشوار هم است. به خاطر این که آدم میخواهد انسان زندگی کند، متوجه میشود که مسوولیتهای خیلی سنگینی پیش پای آدم قرار میگیرند. آدم در برابر آزمایشهایی قرار میگیرد که این آزمایشها آدم را در واقع از جانوران و موجودات دیگری که آنها غیرانسانی هستند، متمایز میکند. تو احساس میکنی مهمترین چالشها برایت کدامهایند؟ مهمترین مسوولیتی که در برابر تان قرار میگیرد که فکر میکنی مانند یک آزمون تو را در معرض امتحان قرار میدهد و اگر از این آزمون بیرون شوی، خودت احساس میکنی که یک نمرهی خوبتری از انسانیت میگیری، آن چیست؟
فرشته: واقعا که به قول شما انسان تربیت شدن در جامعهی امروزی ما سخت است. من همیشه، یعنی در طول این یک هفتهای که این کتاب را خواندم، همیشه آن در گوشهای ذهنم است. من در یک گوشهای معلم هستم و کودکان خردسن را درس میدهم. فقط بعد از آن که این کتاب را خواندم، این در گوشهی ذهنم مانده که من مسوولیت این را دارم که اینها را انسان تربیت بکنم. یعنی حداقل پرخاشگر به بار نیایند، حداقل بتوانند که احترام متقابل را حفظ کنند، بتوانند که احترام به پدر و مادر را حفظ کنند، حتا بتوانند که احترام به خود شان را حفظ کنند. من تلاش دارم که اینها را به آنها یاد بدهم. چون دانشآموزانم خردسن هستند، وقتی که اندکی خودم پرخاشگری میکنم، بعد از آن به این واژه فکر میکنم که این حتما برای من یک امتحان است که من چقدر انسان هستم. انسان نمیتواند که بالای انسان دیگر ظلم کند، من چقدر انسان هستم و من چقدر میتوانم که انسانیت را ثابت کنم و حداقل پیش وجدانم شرمنده نباشم. این آزمونی است که مرا همیشه در معرض امتحان قرار میدهد، ولی دوست دارم که با محبتتر و محبتآمیزتر با شاگردانم رفتار کنم، هیچگاه از پرخاشگری کار نگیرم. جالب این جاست، وقتی که حتا کوچکترین پرخاشگری را روز در صنف بکنم، خودم تا شب عذاب وجدان دارم و آن باعث میشود که مرا آزار و اذیت بکند. به آن خاطر تصمیم میگیرم که فردایش خیلی مهربانتر از قبل رفتار کنم.
رویش: فکر میکنی که چقدر به دختربودن و زنبودنت تقلق دارد، چقدر به خاطر این است که احساس میکنی، به خاطر دختربودن، زن بودن جامعه و محیط با تو بیمهری و ناانسانی کرده که تو به تعبیر لقمان حکیم «ادب را از بیادبان آموختی» و انسانیت را از ناانسانها آموختی؟
فرشته: من در یک جامعهای قد کشیدم که حتا حضورم در اجتماع را ننگ فکر میکند و جنس مخالفم را همیشه از من برتر میداند، حتا در جامعهی امروزی کسانی هستند که هنوز خانه و آشپزخانه را محل واقعی و شایستهی ما فکر میکنند، ولی من فکر میکنم که همین که خودم به خودم بها میدهم، همین که فامیلم به من بها میدهد، این گپ کلان است و ما انشاالله ثابت میسازیم روزی که یک دختر هم توانایی یک مرد را دارد.
رویش: باز هم سوال خود را از یک زاویهی دیگر تکرار میکنم. تو نخواستی که این را جواب بدهی. چقدر در حس انسانیای که داری، احترامی که به انسان داری، ناانسانی و بیمهری جامعه بر تو نقش دارد که تو را به طور اختصاصی به عنوان زن، به عنوان دختر، مورد بیمهری قرار داده و احساس میکنی که من مثل این جامعه نباشم، مثلا کسانی که مرا غیرانسانی مورد ستم قرار میدهند، رفتار نکنم؟
فرشته: نقش مهمی دارد. من نمیخواهم که بیمهریهایی که در حق من صورت گرفته، با نسل بعد از ما صورت بگیرد یا حداقل با شاگردانم که زیر دست خودم استند، صورت بگیرد. من میخواهم که مهربانی را به اینها یاد بدهم تا این که پرخاشگری و بیمهری را به آنها آموزش بدهم. یعنی نقش بسیار مهمی داشته، استاد!
رویش: از زندگی خوشحالی یا نه، از زندگی چهرهی شاد دیدی یا نه؟
فرشته: استاد، زندگی قسمی است که پر خم و پیچ است، گاهی سختی دارد، گاهی مشقت دارد، گاهی هم بسیار خوشحالی دارد؛ اما شخص خودم از زندگی راضی هستم. من به این باور هستم که اگر من این را به خود تلقین کنم که زندگی دشوار است، زندگی مشقتبار است، زندگی مشقتبار میشود، ولی من میتوانم زندگی را بر خودم قشنگتر کنم. حتا خواندن یک کتاب میتواند زندگی را برای من قشنگتر کند. نوشتن یک متن میتواند زندگی را برای من قشنگتر کند. من از لحظههای کوچک خود لذت میبرم و نمیخواهم که زندگی را برای خود محدود بسازم.
رویش: این ممکن است که تلاش تو باشد، به خاطر این که زندگی را زیبا ببینی، ولی واقعا چی چیز در زندگی است که تو به آن خوش هستی؟ زندگی که تو به عنوان یک دختر یا یک زن در افغانستان داری، چی چیز خاصی دارد که تو با آن دلگرم هستی؟
فرشته: اول میتوانم بگویم که این دلیل فامیلم است، به خاطری که فامیلم یگانه جایی است که من در آنجا دلگرم هستم. من میتوانم در آنجا حرفهای خود را بیپرده بگویم، رویاهایم شنیده شود، گپهایم شنیده شود و میتوانم که حرف دل خود را بگویم و هیچ مخالفتی هم صورت نگیرد. حتا میتوانم که در آنجا دربارهی بسیار مسایل بزرگ ابراز نظر کنم و این یگانه دلگرمی ای است که مرا به زندگی در افغانستان وادار کرده است؛ اما آنچه که مرا برای طولانی مدت به زندگی امیدوار کردهاست، رویاهایم است. رویاهایی که هر روز و هر شب برای تحقق آن تلاش میکنم، هر روز یک راه جدیدتر را انتخاب میکنم تا به آن رویاهایم برسم. برای درازمدت رویاهایم مرا به زندگی دلگرم میکند.
رویش: این رویا چی است که تو را اینقدر به زندگی دلگرم ساخته است؟
فرشته: هر شخص در زندگی خود رویایی دارد. به قول خود تان «رویا قطبنمای زندگی است». کسی که رویا داشته باشد، یعنی در مسیر درستی در حرکت است. من از خیلی وقتها پیش، از زمانی که در صنف هفتم مکتب بودم، دوست داشتم که یک خبرنگار شوم و رشتهی ژورنالیزم را بخوانم. در طول دوران مکتب و بعد از آن چندین سالی که گذشته، من همیشه روی هدفم متمرکز بودم و کار کردهام. درسهایی را که مرا به رویاهایم برساند، مرور کردم، با خودم خواندم و راههایی را که مرا به رویاهایم برساند، امتحان کردم. من رویایم این است که یک روز یک ژورنالیست موفق شوم، بتوانم که صدای عدالت را به گوش مردم این جهان برسانم و رویایم این است که همه در آرامش زندگی کنند. حداقل هر کودکی که در هر گوشهای از دنیا زندگی میکند، نان داشته باشد، آب داشته باشد، قلم و کتابچه داشته باشد و هیچ مادری دلواپس اولادش نباشد.
رویش: رویای قشنگی است. این رویا، رویایی است که زندگی شما را معنا میبخشد؛ اما در زمانی که زندگی میکنی، این رویا با واقعیتهای بسیار درشتی هم مواجه است که این واقعیتها هر لحظه بر سر این رویا هجوم میآورند، این رویا را میزنند و از بین میبرند و وقتی که دوام میکند، به باورهایی تبدیل میشود که آن باورها هم به باورهای محدودکننده (قاتل رویا) تبدیل میشوند. مثلا احساس میکنی که با این واقعیت، با این واقعیت، با این واقعیت دیگر نمیشود که مقابله کرد. اینها هر کدام شان دشوار و زمخت در برابر ما قرار میگیرند. تو در برابر این واقعیتهای درشت، در برابر واقعیتهایی که رفته رفته حتا به باور تبدیل شده، نسبت به اینها جامعهات تمکین کرده، قبول کرده اند که اینها بسیار محکم و زمخت استند، در برابر اینها چطور از رویاهای خود محافظت میکنی؟
فرشته: در جامعهی ما چنین چیزی است، ولی من باور دارم که روزی رویاهای من به حقیقت میپیوندد. من باور دارم که روزی رویاهایی را که من در سر دارم، عملی میکنم. این باورها و رویایم استند که برایم انگیزه ایجاد میکنند. وقتی که اندکی بیانگیزه میشوم، از خودم سوال میکنم که «فرشته، از دختری که قرار بود خبرنگار شود، چی خبر؟» مثلا تو که دوست داشتی خبرنگار شوی، حالا هم دوست داری یا دست کشیدی، ولی وقتی که به همان ندای درونیام گوش میدهم، واقعا از تهی دل میخواهم که این کار عملی شود و به همان خاطر است که من هنوز از رویایم دست نکشیدم، چون هنوز زنده هستم و هنوز هم تلاش میکنم. درست است که دروازههای مکاتب شاید به روی ما بسته باشند، ولی دروازهی علم و دانش بسته نمیباشد. من علم و دانش را به مکتب رفتن و دوباره پس آمدن خلاصه نمیکنم. من به این خلاصه میکنم که خودت در تلاش کشف یک چیز باشی، خودت تلاش داشته باشی که یک چیز را بخوانی و بیاموزی. من میتوانم که از خانه هم بیاموزم، حداقل اگر دروازههای مکاتب بسته اند، کتاب بسته نیست. من میتوانم که کتاب بخوانم، میتوانم که درس بخوانم، ولی از رویاهایم هرگز دست نکشیدم.
رویش: امپاورمنت به عنوان یک روش یا تمرینی برای توانمندی، برای این که شما نیروهای خاصی را در درون تان کشف کنید که با این واقعیتهای درشت مقابله کنید، «Limiting Beliefs» را به «Supporting Beliefs» تبدیل کنید، در این مسیر برای تو چی نقش داشته، چقدر تو را کمک کرده که واقعا وقتی که در برابر واقعیتهای درشت قرار میگیری، با وهم و با خیال نه، واقعبینانه با آن مقابله کنی و احساس کنی که راستی راستی توانمندی، راستی راستی در برابر این واقعیتها کوچک نیستی، ضعیف نیستی، تسلیم نمیشوی؟
فرشته: استاد، امپاورمنت برای من نقش بسیار خوبی را داشتهاست. وقتی که من تقریبا 6،7 ماه قبل به صنفها و جلسات امپاورمنت پیوستم، یک حس متفاوتتری برای من ایجاد شده بود، این که دختران زیادی در اینجا بودند، میتوانستیم که با هم درس بخوانیم، امپاورمنت بخوانیم، یعنی یک حس متفاوت را برای من ایجاد کرده بود و درسهایی را که من میخوانم، هر روز برای من یک کشف جدید است، یک چیز جدید را میآموزم و در عمق مطالب میروم. امپاورمنت به من یاد داده که وقتی که با یک مشکلی رو به رو میشوم، بتوانم که با آن منطقی رفتار کنم، نه با وهم و خیال، بلکه منطقی رفتار کنم و مشکل را حل کنم. یعنی قسمی است که من بعد از این که در درسهای امپاورمنت آمدم و امپاورمنت را آموختم، میتوانم که با مشکل مقابله کنم. حداقل برای خود سوال طرح میکنم. از خودم میپرسم که چگونه با این مشکل مقابله کنم. راهحلها چی است و محدودیتها چی است، محدودیتها بیشتر است یا راهحلها بیشتر است. اگر من این راه را بروم، سنگینیاش بر من چقدر است. حالا من میتوانم بیشتر و راحتتر اینها را با خود سبک و سنگین کنم و یک راه قشنگتر و هموارتر را برای خود پیدا کنم.
رویش: یکی از کارهای که در امپاورمنت شما را کمک میکند که با این دشواریها و موانع مقابله بکنید، ایجاد گروههایی است از افراد همنظر، افرادی که از هر لحاظ با همدیگر اشتراکاتی دارند، میتوانند که یکجای کار کنند. آیا شما گروهسازی کردید؟ در گروه کار میکنید یا نه به شکل انفرادی تمرینهای امپاورمنت را انجام میدهید؟
فرشته: بلی، استاد. ما گروهسازی کردیم. تقریبا شش ماه قبل بود که ما پنج نفر یکجا شدیم، گروه را تشکیل دادیم و به اتفاق دوستانم من رهبر گروه شدم. قبل از این که ما گروه تشکیل بدهیم، قبل از این که من درسهای امپاورمنت را بخوانم، من فکر میکنم که رهبر بودن به معنای این است که سر عدهای از آدمها حاکم باشی، بگویی که چی کار را انجام بدهند و چی کار را انجام ندهند و این آدمها چی کار را باید بکنند، ولی بعد از این که امپاورمنت را خواندم، بعد از این که با دوستانم گروهسازی کردم، من دریافتم که رهبری زنانه کاملا متفاوت است. رهبری زنانه به معنای ایجاد یک فضای مناسب برای رشد و همکاری همدیگر است. ما گروهسازی کردیم، در اوایل گروهسازی خود چون کمتجربگی است، چون من در گروه رهبر بودم، یک غرور کاذب برای من ایجاد شده بود. من برای دختران میگفتم که سر ساعتی که من گفتم، شما باید حاضر باشید، ولی بعدها وقتی که بیشتر خواندم، بیشتر در مورد رهبری زنانه خواندم، در مورد رهبری زنانه فهمیدم، صمیمیت ما هر روز بیشتر شد، دیگر غرور کاذبم از بین رفت و ما یک فضای کاملا متفاوت را برای خود ما ایجاد کردیم. فضایی را ایجاد کردیم که بتوانیم در کنار همدیگر رشد کنیم. حالا حتا همان ساعتهایی را که قرار است ما جمع شویم، با همدیگر صحبت کنیم، هر کس نظر میدهد و در همان ساعت که مشخص کرد، هر کس وقت داشت، میتواند بیاید. دیگر من برای آنها نمیگویم که چی کار باید انجام بدهند و چی کار باید انجام ندهند. چون رهبری زنانه واقعا کاملا متفاوت است.
از فعالیتهای گروپ ما اگر بگوییم، ما برای این که بتوانیم یک جهان صلحآمیزتر داشته باشیم، باید اول از خود ما و خانوادههای ما شروع کنیم. ما اول از خود ما شروع کردیم. اول با هم متحد شدیم، تمرینهای امپاورمنتی را انجام دادیم، بعد از آن خانوادههای خود را متحد کردیم. به بهانهی جشن روز مادر بود، ما جشن روز مادر را گرفته بودیم. مادران ما در خانهی ما آمده بود، با همدیگر کار میکردند. نشستیم، جشن گرفتیم، کیک خوردیم، قصه کردیم و این خیلی یک روز قشنگ بود. بعد از آن رفته رفته ما روز آموزش را تجلیل کردیم، روز کودک را تجلیل کردیم، روز فرهنگ هزارگی را جشن گرفتیم. دختران دیگر را در اطراف ما جمع میکردیم و آنها برنامههای ما را میدیدند و با آنها تمرینهای امپاورمنتی را انجام میدادیم تا این که ما همین فعالیتهای خرد، ریزه و فرعی خود را داشتیم، تا این که تقریبا دو هفته قبل به اتفاق همتیمیهایم ما یک کتابخانه را تحت عنوان «کتاب من برای تو» ایجاد/ تأسیس کردیم. ما میگوییم که نگذارید کتابهای تان در گوشهی قفسچهی خانهی تان خاک بخورند. کمپاین جمعآوری کتاب را راهاندازی کردیم که دختران کتابهایی را که خود شان خواندهاند، خواهران و برادران شان خواندهاند، ولی هنوز در گوشهی خانهی شان هست، کمپاین کردیم که آن را بیاورند و در کتابخانه بگذارند تا دیگران بتوانند از آنها استفاده کنند.
این کار ما هم بسیار برای خود ما خوشایند است، هم نسبتا موفق بودیم. تا حال به کمک مدیر کلستر ما توانستیم که ۱۵۰۰ جلد کتاب را جمعآوری کنیم. کتابها به طور رسمی در دسترس شاگردان قرار دارند. آنها میتوانند که بیایند، استفاده کنند، برداشتهای خود را بگویند. من به دختران میگفتم ما وقتی که در مسجد میرفتیم و در خانهی ما هم اینطور میگفت که «وقتی که قرآن را در گوشهی خانهی تان بمانید و نخوانید، گناه دارد.» من فکر میکنم که در کتاب هم همین گپ صدق میکند. اگر کتابی در گوشهی خانهی ما خاک بخورد و خوانده نشود، گناه دارد. ما باید بیاوریم و در یک جای بگذاریم که دیگران هم از آن استفاده کنند.
رویش: گروه تان چی نام دارد؟ در گروه تان چند نفر هستند؟
فرشته: در گروه ما 5 نفر هستیم. گروه ما «آیینهی زمان» نام دارد.
رویش: چی فعالیتهای مشخصی را دارید؟ یک مقدار از کارهای تشکیلاتی گروه تان گپ بزنید. مثلا جلسات خود را چی رقم برگزار میکنید؟ در جلسات خود چگونه بحث میکنید؟ ایدههای خود را چگونه مطرح میکنید؟ ایدهها را چگونه مورد بررسی قرار میدهید؟ از بین ایدهها، ایدهای که مناسبتر است و انجام داده میشود، چگونه گزینش میکنید؟ این تمرینها در درون گروه تان چگونه اتفاق میافتند؟
فرشته: قسمی است که ما جلسات خود را هر هفته یک بار برگزار میکنیم. این متنوع است، در خانههای خود برگزار میکنیم و هر بار در خانهی یکی از همگروپیهای ما برگزار میشود. جلساتی را که برگزار میکنیم از یک ساعت تا یک و نیم ساعت طول میکشد. تا قبل از این که جلسه را شروع کنیم، قصه و خندههای دخترانه، گپ و سخنی، تا چای مینوشیم و جلسه را شروع میکنیم. کارهای تشکیلاتی ما بیشتر روی آموزش است. ما در این اوقات بیشتر روی تدریس تمرکز داریم، یعنی ما 5 نفر با هم یکجای میشویم، من که زبان انگلیسیام نسبتا خوبتر است، با همگروپیهایم روی زبان انگلیسی کار میکنیم، یکی از همگروپیهای ما که کیمیا بلد است، با همگروپیها کیمیا کار میکند، فزیک، ریاضی، دری. هر کدام ما یک مضمون را گرفتیم و باهمگروپیهای خود کار میکنیم. دیگر وقتی که جلسات را برگزار میکنیم و یک ایده میدهیم، معمولا روی اولویتبندی است. کدام ایده در صدر قرار میگیرد و آن ایده قرار است که چگونه عملی شود، آیا عملیشدنش آسان است یا سخت است، حتا هزینهاش، یعنی چقدر پول لازم دارد، پول زیاد لازم دارد یا کم یا مثلا چگونه قرار است که این را عملی کنیم. همهی اینها را در نظر میگیریم. بعد از آن اولویتبندی میکنیم. تمام ایدههایی را که دوستان ما میدهند، از ده تا یک را اولویتبندی میکنیم. بعد از آن آن را عملی میکنیم.
رویش: تا حال اینطور شده که شما یک ایده را انتخاب بکنید که عملی شود، ولی یک، دو، سه تا ایدهی دیگر هم دارید که قابل عمل است و آن را گذاشتید که این را فردا یا پسفردا عملی میکنیم تا آهسته آهسته یک انبانی از ایدهها را داشته باشید. یک وقتی میخواهید که بگویید چی کار کنید، میگویید که برویم در گنجینهی ایدهها ببینیم که چقدرایده پسانداز کردید؟
فرشته: بلی استاد. خیلی از ایدههای قشنگی هم است که هنوز عملی نکردیم یا مثلا شرایط برای ما مساعد نبوده یا خود ما کمکار کردیم. خیلی از ایدههایی است که تا هنوز عملی نکردیم و به قول شما یک گنجینهای از ایدهها داریم که عملی میکنیم. مثلا همین روی طرح کتابخانهی خود ما که قرار است ما مسابقات کتابخوانی برگزار کنیم، سمینارها برگزار کنیم. قرار است که مثلا به کسی که عمیقترین برداشتها را از یک کتاب داشته، تحفه بدهیم. این ایدهها و صدها ایدههای دیگر است که ما هنوز عملی نکردیم و قرار است که عملی کنیم.
رویش: از تمرینهای امپاورمنت، کدام تمرینها است که شما را به هیجان در میآورد یا در گروه خود وقتی که دارید با همدیگر صحبت میکنید، سر آن زیادتر تمرکز میکنید؟ خوش تان میآید که سر آن گپ بزنید.
فرشته: استاد، بیشتر همگروپیهای ما از آن تمرینی که میگویند «مراقب شیشه باشید تا شیشهها نشکند» آن تمرین را همهی ما زیاد دوست داریم. ما همگی ما در خانوادههای خود این را عملی کردیم. یعنی مراقب شیشهها باشید تا شیشهها نشکند. در گروپ خود حتا چندین بار گفتیم. در آن کتابخانهای که خود ما رفتوآمد داریم، حتا در آنجا هم شیشهها را نصب کردیم و در بالای شان نوشتیم که مراقب شیشهها باشید که شیشهها نشکند. وقتی که یک نفر میآید و مفهوم آن را از ما سوال میکند که یعنی چی، چرا این را نوشتید که مراقب شیشهها باشید تا شیشهها نشکند. ما برای شان توضیح میدهیم که مثلا وقتی که ما میگوییم که مراقب شیشهها باشید تا شیشهها نشکند، منظور ما همان دختران است که مثل شیشه هستند، مراقب اینها باشید تا نشکنند. چندی قبل یکی از دوستان ما آمده بود گفت یعنی چی که نوشتید مراقب شیشه باشید که نشکند. یکی از همگروپیهای ما وقتی که به او توضیح میداد که مراقب شیشهها باشید تا شیشهها نشکند. یعنی مراقب دختران باشید تا نشکنند. اگر شکشت، تیزتر و برندهتر میشود.
رویش: یکی از معناهای آن مراقب شیشه باشید نشکند، در صورت ابتداییاش محتاط بودن هم است. مثلا وقتی که شما در خانه آن را عملی میسازید، برای این است که افرادی که در خانه هستند، رفتارهای خود را کنترل کنند، مثلا بچهها خیلی زیاد ندوند، در درون خانه جنگ نکنند، در درون خانه یک نفر دیگری را هول ندهد یا کسی یک جسمی را بیاحتیاط از یک جای به جای دیگر کش نکند. به خاطری که هرکدامش ممکن است که به شیشه بخورد و شیشه را بشکناند. در نیتجه رفتارهای آدمها در درون خانه کنترل میشود. وقتی که رفتارها کنترل شد، آدمها مهذبتر میشوند. رفتارها در مجموع سر اخلاق و نگاه آدم تأثیر میکند. از این که به اصطلاح به عنوان یک «analogy» یا به عنوان یک وجه تمثیلی استفاده کنی، میتوانید دختران را یاد کنید. شما به جای این که بگویید شما مراقب شیشه باشید، یعنی مراقب دختران باشید، خود دختران را در خانههای تان میتوانید به یک مورد/ مثال تبدیل کنید که مثلا بگویید مراقب دختران باشید، نباید خانههای ما دختران را اذیت کند، نباید دل دختران را بشکند، نباید کاری کنید که دختران اذیت شود، به خاطراین که خیلی زود ممکن است که دختران آسیب ببینند. اگر اخلاق خانواده، فرهنگ حاکم بر خانواده به جایی برسد که عواطف، احساسات و نگاه زنانه و دخترانه در آن محترم شمرده شود، فضای فرهنگی خانواده خیلی تغییر میکند. اصلا مفهوم آن تمرین بیشتر این است. که امیدوارم در تمرینهای بعدی تان آن را یک مقدار بیشتر سرش کار کنید، ولی به هر حال غیر از تمرین آیینه و مراقب شیشهها باشید، دیگر چی تمرینی در امپاورمنت است که شما را بیشتر به هیجان میآورد، از آن خوش تان میآید؟
فرشته: استاد، یک تمرین است که ما دستهای ما را با هم گره میزنیم و وقتی که ما در گروه یکجای میشویم، وقتی که دستهای دستهای خود را با همدیگر گره میزنیم، من شخص خودم احساس نزدیکی بیشتری به همتیمیام میکنم. یعنی بیشتر این قسم احساس میکنم تا که در او بیشتر نزدیک هستم، حتا همان وقت بسیار احساساتم گل میکند، حتا میتوانم چهرهاش را قشنگتر ببینم و حتا خندههایش خیلی برایم معنا پیدا میکند. ما این تمرین را هم بسیار دوست داریم و واقعا شخص خودم را بسیار به هیجان میآورد. وقتی که در تیم با هم یکجا میشویم، من همیشه تلاش میکنم که این تمرین را حداقل یک بار انجام بدهم.
رویش: آیا واقعا احساس کردید که در این که دستهای تان را به هم میدهید، انرژی هم در بین تان تبادله میشود، در واقع شما دارید انرژی تان را به هم انتقال میدهید؟
فرشته: بلی استاد. من فکر میکنم که وقتی یک حس خوبی را از یک کسی بگیری و ما انتقالدهندهی آن حس هستیم، مثلا یک نفر بیاید و در اول صبح به ما لبخند بزند، این لبخند در من ایجاد میشود و من میروم به یک نفر دیگر لبخند میزنم. حس بد هم همینگونه است. وقتی که یک نفر حس بد را میآورد و به من میدهد، آن حس در گوشهی دلم هست و من آن را سر یک نفر دیگر خالی میکنم، آن یک نفر دیگر هم که یک نفر دیگر را ببیند، سر او خالی میکند. وقتی که ما این تمرین را انجام میدهیم، قطعا که من فکر میکنم که من انرژی بیشتری از همتیمیهایم میگیرم و آن حس بد در من پایان مییابد و انتقالدهندهی حس خوب میشوم.
رویش: در بین گروههایی که در کلستر خود دارید هم شما کارهای مشترک و جلسات مشترک دارید که تجربههای خود را به همدیگر انتقال بدهید؟
فرشته: بلی، چون گروه کانون سواد باتجربهتر است و وقتتر گروه شان تشکیل شدهاست، قطعا که آنها تجربهی زیادی دارند. ما برخی جلسات را با هم داشتیم، ولی کار عملی را با هم انجام ندادیم. جلساتی داشتیم که آنها از تجارب خود برای ما گفتند، از راههایی که رفتند، برای ما گفتند، برای این که ما چگونه با تیم خود عمل بکنیم، یعنی از تجارب تیمی خود برای ما گفتند.
رویش: در کنار کارهایی که در درون تیم تان انجام دادید، چی فعالیتهایی خاص دیگر را در سطح جامعه، در بیرون انجام دادید که احساس کنید موثریت کار تان را به جامعه هم منتقل کردهاست؟ مثلا با خانوادهها، با ملا امام مسجد، با برخی از نهادهای دیگری که در سطح جامعه فعالیت میکنند، در تماس هستید؟ با ایشان گپ زدید؟
فرشته: از آنجا که تیم ما تازهتشکیل است، ما فعلا با خانوادههای ما در تماس هستیم، یعنی با خانوادههای همتیمیهای ما در تماس هستیم. خیلی از دخترانی همگروهیهای ما بودند که مادر شان یا خانوادهی شان اجازهی فعالیت نمیدادند، ولی ما همه با هم رفتیم، با خانوادهی شان حرف زدیم. از این که از تواناییهای دختر شان یادآوری کردیم، از این که ما هم میتوانیم در جامعه خدمتگذار باشیم… گفتیم و آنها راضی شدند. فعلا هیچ کدام از همتیمیهای ما از این در جلسات حاضر شود یا این که در کارهای گروپی ما حاضر شود، مشکل ندارند، ولی ما تا هنوز با نهادی یا ملا امام مسجدی در تماس نشدیم.
رویش: از قرار مطالعهای که در شرح حال شخصی تان کردم، خانوادهی تان یک خانوادهی فرهنگ دوست است، یک خانوادهای است که شما را به علم و آموزش بسیار تشویق کردهاست. میشود که یک مقدار بیشتر در مورد خانوادهی تان گپ بزنید؟ در مورد پدر، مادر، سواد شان، تحصیل شان، این اشتیاق را که به علم و دانش دارید، از کجا گرفتند؟
فرشته: پدرم در مدرسه فقط ابتدایی را اندوخته است. سواد ابتدایی مدرسه را دارد. در مدرسه خوانده است، ولی من فکر میکنم که داشتن سواد و خواندن و نوشتن خلاصه نمیشود. من داشتن سواد را به درک، احترام و مسوولیتپذیری خلاصه میکنم. چون پدرم این ویژگیها را دارد، پس از نظر من پدرم هم باسواد است. پدرم یک شخصی است که از هر لحاظ، بخصوص از لحاظ فرهنگ، علم و دانش همیشه مشوق من بوده، همیشه مرا تشویق کردهاست. نه تنها من را بلکه خواهر و برادران دیگرم را هم همیشه تشویق کرده، حمایت کرده است. این تشویق و حمایت پدر و مادرم بوده که فعلا هر پنج اولاد پدرم همهی ما باسواد هستیم و فعلا هم همهی ما مشغول درسخواندن هستیم. مادرم هم مثل پدرم است. به قولی که شما گفتید: «خربوزه از خربوزه رنگ میگیرد» در یک خانوادهای که احترام باشد، درک متقابل باشد، قطعا که فرزندان، حتا خانم آن خانواده هم همان احساس را برداشت میکند. مادرم هم همینگونه یک شخصیت دارد. یعنی همیشه من را میگوید که تو هم باید درس بخوانی، تو هم باید رویا داشته باشی، باید درس بخوانی، باید بجنگی، باید دیده شوی، باید شنیده شوی و این بسیار برای من خوشایند است که من در چنین فامیلی هستم. سه برادر دارم که دو تای شان محصل و یک تای شان دانشآموز میباشد. من فکر میکنم که این حمایت پدرم بوده، شوق و علاقهی شخصی خود شان بوده که تا این دم تحصیل و آموزش را ادامه دادهاند.
رویش: تمرینهای امپاورمنت یا برخی از فعالیتهایی در امپاورمنت داری که در خانه انتقال میدهی، با پدر و مادر خود گپ میزنی، واکنش آنها چی است؟ استقبال میکنند، به تو با خوشی گوش میکنند، در برابرت تردید میکنند، تو را حمایت میکنند، برایت مانع خلق میکنند، واکنش شان چی است؟
فرشته: وقتی که من تمرینهای امپاورمنتی را در خانه انجام میدهم، برای من بسیار خوشایند است. از این که من یک چیز جدید را آموختم و این چیز هم برای خودم موثر است و هم برای فامیلم موثر است. قطعا که آنها خوشحال میشوند. در اوایل من قبل از این که در درسهای امپاورمنت بیایم، مثلا یگان مسایلی در خانه پیش میآمد، مثلا یگان مسایل بزرگ، من زیاد نظر نمیدادم، اگر هم نظر میدادم، پدرکلانم از سر شوخی هم که بود، میگفت: «تو هنوز خردی، لازم نیست که تو هم نظر بدهی»، ولی بعد از آن که در درسهای امپاورمنت آمدم، یک روز در خانه که ما یک جلسهی خانوادگی داشتیم، من به مادر و پدرم گفتم که من هم باید ابراز نظر کنم و اگر نظرهایم قابل قدر بود، شما میتوانید آن را عملی کنید.
دیگر تمرینهای امپاورمنتی، من قبل از این که در درسهای امپاورمنت بیایم، برادرم کوچکم زیاد میانهی خوبی نداشتیم. همیشه هر دوی ما در جنگ و دعوا بودیم، هر دوی ما سر مسایل کوچک جنگ میکردیم، ولی بعد از این که در درسهای امپاورمنت آمدم، وقتی که در خانه میروم، میگویم که من منحیث یک انسان به تو احترام دارم و این که تو هم یک انسان هستی و زندگی میکنی و گذشته از آن چون تو خیلی خوب فوتبال بازی میکنی، من به تو افتخار میکنم. من منحیث خواهر بزرگت به تو افتخار میکنم، چون تو خیلی خوب فوتبال بازی میکنی و دیگر میگویم که تو چون در این روزها به مکتب میروی، خیلی زیاد درس میخوانی، در مکتب هم درس میخوانی، قبل از آن هم، من همیشه کالایش را آماده میکنم و میگویم که این به معنای این نیست که من زیر دست تو باشم که این کار را برای تو انجام بدهم. من این کار را به خاطر احترام، به خاطر احساس عاطفهای که تو دارم، به خاطر این که تو برادرم هستی و خیلی در این روزها زحمت میکشی و این باعث افتخارم است، من این کار را برایت انجام میدهم.
رویش: تا حال هیچ از ایدهی رهبری زنانه، رهبری دخترانه، در خانه گپ زدی؟
فرشته: این طور مشخص حرف نزدم که مثلا من چنین رویایی در سر دارم، مثلا رهبری زنانه، ولی گوشهای از حرفهایم را کمکم گفتهام. مثلا من همیشه در خانه میگویم که من دوست دارم که تمام مردم جهان آرام باشند. یک روز در خانه گفتم که من دوست دارم که وقتی که تمام مردم جهان آرام باشد، وقتی که کودکی در هر گوشهی جهان نان داشته باشد، آب داشته باشد، قلم و کتابچه داشته باشد، دوست دارم که گوشهای از این کار را من برای شان انجام بدهم. فقط مادرم لبخندی زد و حرف دیگری نگفت. به طور این که رسمی بیان کرده باشم، در خانه نگفتهام.
رویش: چرا؟ چی هراس داری که مثلا بگویی ما داریم برای ارایهی الگوی زنانه یا دخترانه برای رهبری تلاش میکنیم، ما میخواهیم جهان را با نگاه زنانه زیباتر بسازیم. فکر میکنی که اگر این حرف را در این خانوادهای که بستر بسیار مناسب و مساعد دارد، بگویی، با واکنش منفی مواجه میشوی، تو را مسخره میکنند، ریشخند میکنند، کوچک میشمارند؟
فرشته: قطعا که کوچک نمیشمارند، ریشخند هم نمیکنند، ولی خودم را تا هنوز آمدهی مطرحکردن چنین گپی در خانواده نکردم. دوست دارم که بیشتر بیاموزم، بیشتر یاد بگیرم، بعد از آن حرفم را در خانواده بگویم.
رویش: کس دیگری در گروه تان است که تجربهی این را داشته باشد که ایدهی رهبری زنانه/ دخترانه را با خانوادهی خود مطرح کرده باشد و با یک واکنش خاص مثبت یا منفی مواجه شده باشد؟
فرشته: یکی از دختران گروپ ما ایدهی رهبری زنانه را در خانوادهاش مطرح کرده و با یک واکنش بسیار مثبتی مواجه شدهاست. یک واکنشی که خواهران و برادرانش او را تشویق کرده، حتا همگروپیام گفت که برادر و خواهر کوچکم به من گفت که ما به تو ایمان داریم، تو بسیار قوی هستی و تو میتوانی که یک الگوی رهبری زنانه باشی. حتا خواهرش گفته است که من دوست دارم شبیه تو باشم. تو یک دختر خوب هستی، حتا میگوید خواهرم به من گفت که تو همیشه به من احترام میگذاری، در حالی که من از تو کوچک هستم، پس من هم دوست دارم که شبیه تو باشم.
رویش: در کلستر تان در جمع دختران دیگر، ایدهی رهبری دخترانه/ زنانه چقدر جدی گرفته میشود؟ چقدر دختران احساس میکنند که یک کار مهمی را روی دست دارند و برای انجام یک ایدهی بسیار بزرگ و ناب تلاش میکنند؟
فرشته: هر کس یا هر گروپی در گوشهای تلاش میکند که کاری را که روی دست دارند، به وجه احسن و خوب انجام بدهند. در کلستر ما هم نسبتا این ایده جدی گرفته میشود. وقتی که دختران در درسهای امپاورمنت اشتراک میکنند، قبل از این که درسها شروع شوند، بحث و اختلاف نظرهایی را که دارند، بسیار قشنگ است و نسبتا در کلسترها جدی گرفته میشود. هر دختری رویایش این است که الگوی رهبری زنانه باشد.
رویش: از چی زیاد میترسید؟ نگرانیهای کلان تان چی است؟ در شهر و کشوری که زندگی میکنید، در جامعهای که زندگی میکنید، چیزی که شب از خواب شما را میپراند، چیست؟
فرشته: من شخصا فعلا از چیزی نمیترسم. فقط از یگانه چیزی که میترسم، آن در درون خودم است. این است که روزی نتوانم به رویایم برسم. این ترس در وجودم است. زمانی که من اندکی بیانگیزه میشوم، این ترس دوباره در وجودم زندهتر میشود و این باعث میشود که من بیشتر تلاش کنم، بیشتر درس بخوانم تا حداقل آن ترس بر من غلبه نکند. این ترس شخصی من است. ترسی که در شهر و جامعهی ما باشد، هر کس یک ترسی دارد، هرکس در درون خود یک ترسی دارد، ولی ترس شخصی من همین نرسیدن به رویاهایم است.
رویش: هیچگاهی شده که مفهوم حقارت، توهین و نیشی را که در حقارت و توهین است، احساس کنی؟
فرشته: بلی استاد. خیلی از آدمهایی در جامعه است که به سمت آدم سنگ پرتاب میکنند، ولی من به این باور هستم که سنگی را که آدمها جلو راه آدم پرتاب میکنند، این باز تعلق به خود آدم دارد که از آن سنگ دیوار میسازند برای مانع یا پل میسازند برای عبور. خیلی از آدمها در جامعه هستند که موانع ایجاد میکنند، حتا از اطرافیان خودم. من وقتی که درس میخوانم و فعالیت میکنم، روی خودم کار میکنم، وقتی که با خودم درس میخوانم، دختران میآیند و برای من میگویند که یعنی چی، تصمیم داری که چی کاره شوی، این قدر که درس خواندی چی، میگویند این قدر که درس خواندی چی شد که حال دوباره میخواهی که ادامه بدهی. من فکر میکنم که این توهین به من است. اینها حتا همان توانمندیها و کارهایی را که من تا امروز انجام دادم، نادیده میگیرند، ولی هیچکدام شان به من نقطهی ضعف نیست. هیچکدام حرفهای شان هیچ کدام شان مانع نیستند. بلکه همان نیشخندهای آنها باعث میشود که من بیشتر تلاش کنم.
رویش: با نفرت چقدر سروکار داری؟ در درونت احساس میکنی که زهر نفرت چقدر خانه دارد؟
فرشته: به نظر خودم، نفرت از جایی ایجاد میشود که یک نفر یک کار بسیار شوم را انجام بدهد، بعد از آن برای یک شخص دیگر نفرت ایجاد میشود و روی او هم بد بخورد، در او هم نفرت ایجاد میشود، ولی نفرت اندکی در گوشهی دلم وجود دارد.
رویش: از کی؟
فرشته: بنابر دلایلی گفته نمیشود.
رویش: از کی؟ از مرد، از ملا، از جامعه، از طالب، از سیاستمدار، از چی نفرت داری؟
فرشته: بیشتر نفرت من از مرد است. از کسانی که واقعا ما را ضعیف میپندارند. من فکر میکنم که ما ضعیف نیستیم.
رویش: اگر خواسته باشی که نفرت خود را به یک سلاح متفاوتتر تبدیل کنی که دیگر زهر نفرت درون خودت را آلوده نسازد، از چی وسیله و شیوهای در امپاورمنت استفاده میکنی تا جای نفرت یک چیز دیگری بیاید؟ مثلا به جای نفرت یک حس مثبت، یک حس محبت، یک حس صمیمیت در درونت خانه کند.
فرشته: من نمیتوانم بگویم که خیلی نفرت دارم، ولی همان اندک نفرتی که در وجودم است، اندکی مرا آزار و اذیت میکند؛ ولی من بعد از آن که خیلی احساس نفرت کنم نسبت به آن نفر یا مرد مینویسم/ نوشته میکنم. حتا بدیهای آن شخص را نوشته میکنم، مثلا کارهایی را که انجام دادهاست، نوشته میکنم. بعد از آن زمانی که نوشته کردم، آن را پاره میکنم و در یک جایی میاندازم. من فکر میکنم که نفرتی از آن شخص دارم، با آن نوشتن از دلم بیرون میشود.
رویش: بیشتر این تمرینی را که شما انجام میدهید، یک تاکتیک مقطعی در برابر نفرت است. مثلا خشمگین میشوید، مینویسید، آرام میشوید. مثلا یک مردی بر شما ستم کرده، چیزی مینویسید، عقدهی دل تان در قالب یک نوشته خالی میشود، بعد آرام میشوید؛ اما این پایان نفرت نیست. به خاطر این که باز هم همان نفر هست، باز هم رفتار خود را ادامه میدهد و باز هم شما را در این مقطع میرساند که متنفر شوید، پس این چرخ دوام میکند. امپاورمنت شما را کمک میکند که اساسا از خود نفرت نجات پیدا کنید. میخواهم از شما پرسان کنم که واقعا آن تمرین یا مهارت امپاورمنتی که شما را در برابر نفرت ایمن میسازد، به اصطلاح واکسینه میکند، آن چی است؟
فرشته: آن «دید» است. یک نگاه زنانه است. یک نگاهی از این که ما از چی دیدی به نفرت نگاه میکنیم. من فکر میکنم که ما از لحاظ امپاورمنتی تمام جهان و دنیا را قدرت میبینیم و این که من زیباییهای جهان یا خوشایندیهای این جهان آن قدر زیاد است که بالای نفرتها غلبه میکند و برای نفرتها یک پادزهر میشود. ما از دید زنانه به آن نفرت نگاه میکنیم و آن نفرت را به یک چیز قشنگتر بدل میکنیم.
رویش: فرض کنید شما یک روز به همان رویای قشنگی که دارید(رهبری زنانه) میرسید که یک پروسه یا یک جریان است. به تدریج جامعه به شما اعتبار میکند، برای شما مجال بیشتر میدهد، به کار و نقش شما اعتنای بیشتر میکند، فکر میکنید که مهمترین کارهایی را که انجام میدهید، چی است؟ اگر یک روزی در یک جایی برسید که اولین نشانههای از صلاحیتهای تان، صلاحیتهای رهبریگونهی تان در جامعه تبارز کند، شما این صلاحیتها را در کجا نشان میدهید، چی کار خاصی را انجام میدهید که فکر میکنید آغاز کار خود تان به عنوان «فرشته» در مقام رهبری است؟
فرشته: من فکر میکنم که اولین کارم قلمگرفتن باشد. قلمگرفتن برای هر کودک و هرکس در جامعه باشد، حتا برای مادری که مثلا از سن و سال نوشتن و خواندن گذشته است. دوست دارم که آنها هم قلم بگیرند. هرکس در درون خود یک حس خوب نسبت به خواندن و نوشتن دارد و شاید بعضی از مادران و پدرانی باشند که شاید برای خود بگویند که سن و سال ما گذشته، دیگر من چطور میتوانم که قلم بگیرم، چطور میتوانم که بنویسم، چطور میتوانم که بخوانم. من میخواهم اولین کارم این باشد که در سرتاسر جهان، همگی قلم بگیرند، همگی بخوانند، همگی بنویسند، در هر سن و سالی که باشند، حداقل سن و سال برای شان محدودیت ایجاد نکند که بتوانند حرف خود را بگویند، بتوانند که بنویسند، بتوانند بخوانند. این قشنگترین چیزی است که از نظر من که میتوانیم در جهان ایجاد کنیم.
رویش: در سخنهایت در نگاهت یک چیز زیبایی که وجود دارد، «امید» است. امید برایت چی معنا دارد؟ این امید را از کجا به دست میآوری؟
فرشته: من امید را برای خود به معنای انگیزهای برای ادامهی راه تعبیر میکنم. این که انگیزه دارم که راه خود را ادامه بدهم و باور دارم، ایمان دارم که روزی به رویاهایم میرسم. این امید است. همین امیدها و انگیزهها باعث میشود که ما هر قدر در طول مسیر به زمین بخوریم و هر قدر که چالش ببینیم، هر قدر هم که شکست بخوریم، دوباره بلند میشویم و به راه ما ادامه میدهیم.
رویش: بین امید و خیالبافی یا امید و توهم یک مرز ظریفی است. اغلب آدمها احساس میکند که وقتی که شما در شرایط دشوار قرار میگیرید، چیزی که پیشروی تان دارید و با آن انگیزه پیدا میکنید و به پیش میروید، امید نیست، یک توهم است. دختران در افغانستان حداقل چیزی را که به عنوان امید برای خود گرفتند، امید نیست، یک وهم است. شما مرز بین امید و توهم را در زندگی خود تان چی قسم تفکیک میکنید. چطور مطمئن میشوید که واقعا امیدوار هستید و گرفتار وهم نیستید؟
فرشته: استاد، من به این نتیجه رسیدم، وقتی که امیدوار باشی و یک کاری عملی شود، یعنی که این امیدواری تو وهم نبوده، بلکه امید بوده و من وقتی که نسبت به یک کاری کوچکی در خانه و جامعه نسبت به یک کار کوچکی امیدوار هستم و وقتی که برای به دستآوردن آن تلاش میکنم و کار تحقق مییابد، انجام مییابد. مثلا از زمستان قبل ما رویای داشتن یک کتابخانه را داشتیم که در راستایش تلاش کردیم و کتابخانه را ایجاد کردیم و امید را هم که در آن مسیر داشتیم، این انگیزه را برای ما ایجاد کرد که کتابخانه را ایجاد کنیم. فعلا هم یک کتابخانهی بسیار پرجنب و جوش داریم. من به این نتیجه میرسم که اگر رویای ما قابل دستیابی باشد، اگر رویای ما این باشد که ما بتوانیم به آن برسیم و تلاش ما هم تلاشی باشد که ما را به آن برساند، قطعا که انگیزه و امیدی که در مسیر راه ما ایجاد میشود، توهم نیست.
رویش: اعتماد به نفس برای تو چی معنا میدهد؟ اساسا اگر خواسته باشید که برای دیگران هم بگویید که به خود اعتماد کن و خود را دست کم نگیر، مثال واقعی تان برای این که طرف مقابل گپ تان را درک بکند، اعتماد به نفس را درست مثلی که شما در خود ایجاد کردید، همینگونه ایجاد بکند، برایش چی میگویید؟
فرشته: اعتماد به نفس از نظر من ایمانداشتن به خود آدم است. این که من میتوانم و توانمندی انجام یک کار را دارم. من این اعتماد به نفس و خودباوری خود را از پدرم آموختم. وقتی که صنف سوم مکتب بودم، قرار بود که برای اولین بار من پیش صف بروم و یک شعر را بخوانم- شعر هم خوب به یادم است که دربارهی معلم بود- اما بسیار ترس داشتم. بسیار ترس داشتم و این باعث میشد که من هر لحظه از این تصمیمم صرف نظر میکردم، میگفتم که نه، نمیخوانم، دفعهی بعدی که نوبت آمد، من میخوانم، ولی این دفعه نمیخوانم. وقتی که در خانه آمدم و این گپ را مطرح کردم که قرار است که من سر صف بروم و شعر بخوانم، یک چند لحظه که گذشت، گفتم نه من نمیخوانم، این دفعه یاد نگرفتم، دفعهی دیگر میخوانم. پدرم مرا پیش خود شاند. گفت: فرشته جان، تو توانایی داری و من باور دارم که تو میتوانی و تو توانایی یک زن را داری. گفت تو میتوانی، پس چرا این را انجام نمیدهی. گفت به خودت اعتماد و باور داشته باش، فکر کن وقتی سر صف رفتی و شعر میخواندی، فکر کن که تو از تمام آدمهایی که در پایین صف استند، تو قویتر هستی. به خاطری که تو جرأت کردی، تو توانایی این کار را داشتی که رفتی، در پیش روی آنها و بالاتر از آنها ایستاد شدی و شعر میخوانی. از همان روز باعث شد که من بیشتر اعتماد به نفس داشته باشم، بیشتر شعر بخوانم. بعد از آن من خیلی شعرهای زیادی را با اعتماد به نفس خواندم. وقتی که اعتماد به نفس داشتم، روی صحنه که میرفتم، قشنگتر اجرا میکردم.
رویش: زنان در افغانستان هم با مشکل امید رو به رو هستند و هم با مشکل اعتماد به نفس. دلیل هم دارند، برای این که بگویند که امیدهای ما را با سنگ زدند و اعتماد به نفس ما را هم شکستاندند. برای این زنها به عنوان یک الگوی موفق، میخواهی چی بگویی؟
فرشته: این که اگر ما ناامید شویم یا اگر ما دست از تلاش برداریم، هم زندگی میگذرد، بیایید کار را بکنیم که حداقل در ۸۰ سالگی پیشمان نشویم که چرا آن کار را انجام ندادم یا در ۹۰ سالگی پشیمان نشویم که من چرا زمانی که این وقت را داشتم، چرا آن کار را انجام ندادم. شما به زمانی فکر کنید که اگر بحث امیدها باشد، مثلا من میگویم که من امید ندارم، چون دست خودم نیست، هر لحظه ممکن است که خداوند زندگیام را از من بگیرد. پس من امیدوار نیستم، زندگی را به حال خودش وامیگذارم که خداوند هر وقت زندگیام را از من گرفت، دیگر من به حال خود وامیگذارم؛ اما این امیدها است که ما را زنده نگه میدارد. امیدها است که برای ما این باور را ایجاد میکند که ما تلاش کنیم. من برای زنان و دختران افغانستان این را میگویم که هیچوقت دست از تلاش بر ندارید. همیشه تلاش کنید، حداقل در زمان خود تان کاری را انجام بدهید که در آینده پشیمان نشوید که چرا من این کار را انجام ندادم.
رویش: به عنوان یک سرزدن به زندگی عادی روزانهی تان، روزانه چی کار میکنی، از صبح تا شام، اگر خواسته باشی که در یک ژورنال کوچک یک روز معمولی خود را شرح بدهی، تقسیماوقات تو در جریان یک روز چی است؟
فرشته: استاد، زمانی که صبح از خواب بیدار میشوم، قسمی که در اول هم کمی یادآور شدم که من بچههای کوچک را تدریس میکنم، برای آنها الفبا یاد میدهم، خواندن و نوشتن را یاد میدهم. من در آنجا میروم. بعد از چای صبح (۷ صبح) تا ساعت ۱۲ ظهر در آنجا هستم. ساعت ۱۲ که از آنجا بیایم، نان بخورم، بعد از آن در خانه هستم. در جریانی که بعد از ظهر در خانه میباشم، نوشته میکنم. قسمی که خود تان گفتید، ما هر شب ژورنال مینویسیم. ژورنال خود را مینویسم، متن نوشته میکنم. این نکته را یادآور شوم، از متنی که من نوشتم و نشر شد، اولین متنی که من نوشتم و از شیشهمیدیا نشر شد، اولین متن من تحت عنوان «گلثوم» بود که روایت یک دختر همسایهی ما بود که گلثوم نام مستعارش است، وقتی که روایت او نشر شد، بسیار خوشحال شدم. هم برای گلثوم خوشحال شدم که دردش شنیده میشود و هم برای خودم که متنم نشر شده و بعد از آن من بیشتر رو به نوشتن آوردم، زیادتر نوشته کردم. آن باعث شد که من بعد از آن هر روز یک متن را مینویسم و یک ژورنال و هر روز میبینم که نوشتههایم قشنگتر میشود و برای این که خوب بنویسم، قشنگ بنویسم، بعد از ظهرم را یک ساعتی در حاشیه کتاب میخوانم. بیشتر دوست دارم که رمان بخوانم. کتاب میخوانم و بعد از آن یک ساعت مشخص داریم که با هم یکجای میشویم با همتیمیهایم درس (کیمیا، فزیک، ریاضی، انگلیسی و …) میخوانیم. بعد از آن شب میشود و در شب هم یک صنف آنلاین داریم که همان قواعد نگارشی را برای ما یاد میدهند. آن صنف ما که خلاص شد، روز به پایان میرسد.
رویش: با «ChatGPT» چقدر آشنایی؟
فرشته: با «ChatGPT» زیاد آشنا نیستم، فقط در حد ابتدایی. البته یک زمانی از آن استفاده میکردم که علامات نگارشی را که بلد نبودم، متن خود را مینوشتم، برایش میگفتم که حداقل بدون دخالت در محتوا علامات نگارشی را برایم درست بکند، بازنویسی کند، ولی بعد رفته رفته متوجه شدم که او محتوای متنم را تغییر میداد. به همان خاطر دیگر من از آن استفاده نکردم.
رویش: حالا اگر محتوای متنت را تغییر بدهد، تو را در یک سطح بالاتری با تمرین نوشتن آشنا بسازد، بد است؟
فرشته: استاد، وقتی که محتوای متنم را تغییر بدهد، دیگر آن متن از من نیست. آن متن از «ChatGPT» است. محتوایی را که من نوشتم با آن محتوایی که «ChatGPT» نوشته کرده، فرق دارد. من دوست دارم که متن از خودم باشد، نه این که از «ChatGPT» باشد.
رویش: در گروه تان گاهی شده که یکی از همتیمیهای تان آمده باشد، برای شما یک مشکل را مطرح کرده باشد که مثل یک چالش برای تان مطرح شده باشد و برای آن راه حل پیدا نتوانید. مثلا یک مشکل خانوادگی بوده باشد یا یک مشکل محیطی – اجتماعی بوده باشد.
فرشته: بلی، استاد. چندی قبل یکی از همتیمیهای ما مشکلات خانوادگی داشت، نه این که اجازه نداشت که بیاید و همراه ما درس بخواند، جلسه داشته باشد، نه، مشکلات خانوادگی آنها کاملا فرق میکرد. بستگی داشت با پدر و مادرش و خانوادهاش و خانهاش. ما راهحلهای بسیاری را امتحان کردیم، بسیار زیاد تلاش کردیم که مشکلاتش را حل کنیم، چندین بار با مادرش حرف زدیم، ولی واقعا تلاشهای ما نتیجه نداشت. این باعث شد که حتا خانوادهی آنها اندکی از هم بپاشد و کوچ کند و در یک جای دیگر برود.
رویش: اگر یک روزی قرار بر این شود که خودت در محیطت درجامعه با فشارهایی مواجه شوی که وادار شوی از رویاهای خود، از طرحهایی که حالا فعلا داری، دست بکشی یا برخی هزینهها و خطرهای بسیار جدی را باید به گردن بگیری، کدامش را انتخاب میکنی؟ آیا ترجیح میدهی که خودت بمانی، یک مقداری از رویاهای خود فاصله بگیری یا ریسک میکنی و خطر میپذیری؟
فرشته: استاد، من فکر میکنم که رویاهایم به حدی قشنگ است که بتوانم ریسک کنم و من تا حال هم بسیار چالشها را پشت سر گذاشتم، ولی هیچ وقت از تلاشم و از رویایم و از پشتکاری که در این زمینه داشتم، دست نکشیدم و فعلا هم من فکر میکنم که من همان رویاهایم را انتخاب میکنم.
رویش: حاضر هستی که به خاطر رویاهای خود خطر هم بپذیری؟
فرشته: بلی، استاد.
رویش: فکر نمیکنی که این با نگاه امپاورمنتی که دارید، در تعارض قرار میگیرد؟ در نگاه امپاورمنتی برای تان میگوید که هوش خطریاب تان را به کار بیندازید و هیچگاهی به منطقهی خطر نزدیک نشوید و هر گاهی که دیدید کار تان خطر دارد، از خطر اجتناب کنید.
فرشته: بلی، استاد. آنگونه است. ما در امپاورمنت خواندیم که از هوش خطریاب استفاده کنیم و در ساحهی خطر نزدیک نشویم، ولی من فکر میکنم که بدون رویا زندگی آدم ناقص است. بدون این که ما یک رویا داشته باشیم و زندگی کنیم، این فقط زندگیکردن نیست، زندهماندن است، روز را به شب رساندن و شب را به روز رساندن است. یعنی یک ضربالمثل فرانسوی بود میگفت: «بگو چی میخواهی تا من بگویم کی هستی»، ولی اگر ما رویا نداشته باشیم، هیچچیزی نیستیم، هیچکسی نیستیم و فقط داریم زندگی را میگذرانیم، زندگی را تیر میکنیم. به همان خاطر من فکر میکنم که زندگی بدون رویا ناقص است.
رویش: فکر نمیکنید که رویای امپاورمنتی هرگز شما را با خطر و ریسک مواجه نمیسازد؟ یکی از ویژگیهای رویای امپاورمنتی همین است که شما برای آن هیچ ریسک نمیکنید، ضرورتی برای ریسککردن ندارید.
فرشته: بلی، استاد. من هم میخواستم که همین حالا این را تذکر بدهم که رویایی که از لحاظ امپاورمنتی تدارک دیده شده باشد، هیچ وقت با خطر مواجه نمیکند. به خاطری که آن یک روشی دارد، روشی که ما در امپاورمنت خواندیم که روش «SMART» است. اگر ما رویاهای خود را طبق آن بچینیم که قابل دستیابی باشد، ناممکن نباشد، من مطمئن هستم که با هیچ خطری رو به رو نمیشویم.
رویش: فرشته جان، بسیار خوشحال شدم که شما را در یک گفتوگوی بسیار غیرمتعارف با خود داشتیم. تشکر از این که سخنان بسیار صمیمانه و خوب خود را با تجربههای بسیار قشنگ و آموزندهی زندگی با ما در میان گذاشتی، ولی پیش از این که برنامه را تمام کنم، دوست دارم که از تو یک پیامی داشته باشیم برای خانوادهی خوبت که تو را تا اینجا کمک کرده، برای همصنفانت و کسانی که در گروه با تو یکجای هستند و کسانی که در رویای رهبری زنانه تو را همراهی میکنند و با دختران و زنانی که در افغانستان چشم به راه شما هستند که با الگوی رهبری دخترانه و زنانه بتوانید تمام رنجها را نه تنها برای دختران و زنان، بلکه برای انسان، برای انسان افغانستان، برای انسان سراسر جهان پایان ببخشید. پیام تان چیست؟
فرشته: پیامم، اولا که به خانوادهام میخواهم که بگویم، به پدرم بگویم که واقعا مرا حمایت کرده: این که من تلاش میکنم که یک روز دختری باشم که واقعا بالای من افتخار بکند، دختری باشم که حداقل تلاشهایی که برای من داشتند، انگیزهای که برای من ایجاد کردند، تشویقهایی که در این مسیر به من داشتند، پدرم به من افتخار بکند و بگوید که همان تشویقها و انگیزههای من اثربخش بودهاست. میخواهم بگویم که من از یک خانوادهای هستم که پر از صبر، تشویق، پر از درک و احترام متقابل است، از یک خانوادهای هستم که واقعا آدم در درون خانواده احساس مهمبودن میکند و وجود این خانواده واقعا برای من برکت است. من نهایت خوشحال هستم که در چنین خانوادهای قد کشیدم، بزرگ شدم. میخواهم که منباب آخرین پیام به مادرم بگویم که همیشه هوایم را داشته، حتا بعضی وقتها به من میگوید که «فرشته، وقتی که افتادی، خودت بالا شو و کالایت را بتکان.» واین قشنگترین چیزی است که من از مادرم آموختم، برعلاوهی این که من زندگیکردن را آموختم، ادب را آموختم، انسانیت را از مادرم آموختم، این قشنگتری چیزی بود که من از مادرم یاد گرفتم. وقتی که افتادی خودت بالا شو، کالایت را بتکان. به همصنفانم که واقعا مرا بسیار حمایت میکنند، یعنی به من باور داشتند، همیشه از تلاشهای من قدردانی میکنند، میخواهم بگویم که من ناامید تان نمیکنم و انشاالله که یک روزی بتوانیم جهان صلحآمیزتر، جهان آرامتر و بتوانیم یک زمینهی خوبی را برای همگی ما فراهم سازیم.
رویش: تشکر فرشته جان. برایت آرزوی موفقیت و سرافرازی و شادکامی دارم.
فرشته: تشکر استاد. تشکر از شما. من هم برای شما آرزوی موفقیت دارم.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه