رهبران فردا (۱۸)
در این برنامهی «رهبران فردا» میزبان مروه سلطانی هستیم؛ خردسالترین نماد رهبری برای فردای روشن جامعه.
مروه در دل تاریکیهای جنگ و درهای بستهی مکتب بر روی دختران، به جستوجوی نور برخاست و با شجاعت آن را به جهان تاباند.
او با تکیه بر مهر پدر و حمایت مادر و خواهران دلسوزش، چراغی در درون خود افروخت؛ چراغی که به او جرأت، استقامت و هنر رویاپردازی بخشید و او را به صدای خاموشنشدنی امید برای همنسلانش بدل ساخت.
مروه با نگاهی آرام و صدایی استوار از «رهبری زنانه» میگوید؛ رهبریای که سلاحش محبت است، نه تفنگ؛ و توانش ایمان به خویشتن و آینده است، نه خشونت.
او از درس و کتاب، از ورزش و همراهی خانواده و دوستانش میگوید؛ و از معجزهی خنده و شادی، که به باور او، جوهرهی رهبری زنانه است—رهبریای با «معجزهی لبخند».
پیام مروه، چون ستارهای در تاریکترین شبها میدرخشد:
«ما خاموش نمیشویم؛ ما امید را به نسلهای آینده میسپاریم.»
با ما همراه شوید و قصهی پرشور این دختر کوچک با قلبی بزرگ را در «رهبران فردا» دنبال کنید.
رویش: مروه جان، سلام. بسیار خوش آمدی به برنامهی رهبران فردا.
مروه: سلام استاد جان. به امیدی که خوب و صحتمند باشید. تشکر.
رویش: شما اولین دختر خردسالی هستید که در این برنامه اشتراک میکنید. میخواهم پرسان کنم که چند ساله هستی و فعلا چی حس داری؟
مروه: من در اول خیلی احساس خوشحالی میکنم و کمی هم هیجانزده هستم، به خاطر که برای اولین بار پیامم را به جهان میرسانم، منحیث یک دختری که آرزوی رهبری دارد، منحیث دختری که نور خود را هیچ وقت خاموش نمیکند، هر چی که باشد. امروز خیلی خوشحال هستم که به من فرصت دادید تا در این برنامه باشم و با شما صحبت داشته باشم. در واقعیت در این ماه اکتوبر میروم که پای خود را سر ۱۳ سالگی بمانم و بعد از ماه اکتوبر ۱۳ سالهی کامل میباشم.
رویش: وقتی که طالبان در افغانستان آمدند، احتمالا صنف ۵ بوده باشی یا صنف ۶؟
مروه: نخیر، صنف 4 بودم، زمانی که طالبان در افغانستان آمدند.
رویش: صنف 4 بودی، چی حس و حال داشتی؟ چی رقم شنیدی؟ از طالبان چی تصویر در ذهنت داشتی؟
مروه: من در عمرم هیچوقت با طالب رو به رو نشده بودم و برای اولین بار بود که نام طالب را میشنیدم. از شایعاتی که در کوچهها بود و در جامعهی ما بود، یک ترسی در وجودم ظاهر شده بود و برای اولین بار که طالبان آمدند، من دقیق یادم میآید که از مکتب رخصت شدیم و من صنف 4 مکتب بودم. برای یک هفتهی کامل مکتبها رخصت بود و من هم در مکتب نمیرفتم، کوچهها خلوت بود و همهجای در آرامی، آرام آرام بود.
فردای روزی که من از مکتب رخصت شدم، به پایین رفتم، به خاطری که سنم کوچک بود و بسیار علاقه و شوق خاصی به خاطر مکتب رفتن داشتم، هرجای که میرفتم، بیکم در پشتم بود و هیچوقت از پشتم نمیماندم. پایین رفتم و چند نان گرفتم، به خاطری که در خانه ضرورت بود. همه جا آرامی بود. در صورتی که یادم میآید، روز قبل هوا آفتابی بود، صدای خندهی کودکان بود، همه خوشحال و خرم بودند، ولی آن روز، آن روز نبود. یک روز کاملا ابری بود، نه صدای خندهی کودکان بود، هیچ چیز نبود. ناگهان بیکم از پشتم کش شد. خیلی ترسیدم. رویم را که دور دادم، یک فرد با ریش درازی بود، پیراهن و تنبان پوشیده بود. یک ذره چهرهی ترسناکی داشت. ترسیدم و فریاد زدم، گفتم: دزد آمده. مرد خندهی بلند قهقه کرد و طرف من دید. گفت تو به کی دزد میگویی. من طالب هستم، فردی که از کشور شما محافظت میکنم و تو همیشه چرا بیکت را در پشتت میگیری، نمیفهمی که مکتبها برای دختران بند است. یک کتابچهام که از بیکم بیرون آمده بود، کشید و پاره کرد و در پیشرویم انداخت. من هم کوچک بودم. خیلی گلونم را بغض گرفته بود. به خاطری که خیلی کتابچهی دوستداشتنیام بود و من پارههای کتابچهام را گرفتم و بلند فریاد زدم. گفتم «هیچ وقت نمیتوانی ما را متوقف بکنی.» اگر چه تو مرا متوقف بکنی؛ اما من این تاریکی را برای نسلهای آینده نمیمانم. من آماده هستم تا بسوزم تا نسلهای آینده در آرامش زندگی کنند و اگر تو کتابچهام را پاره کنی، بیکم را بگیری، در خانه اسیرم کنی؛ اما من با قلم مینویسم، اگر دستانم را قلم کنی، با زبان میگویم و هیچوقت خاموش نمیشوم، مثل ستارهای میباشم که پشت ابرهای تاریک هنوز هم میدرخشد. همین گپها را گفتم، طالب خندهای بلندی کرد و رفت. زمانی که به خانه رفتم، احساس عجیبی داشتم و کمی ترسیده بودم. مادرم گفت: «چی شده، دخترم!». من صحبتی نکردم، گفتم: هیچ چیز. آن روز آنگونه گذشت و واقعا گریانم گرفته بود. اشکهایم بیصدا ریخت؛ اما کسی نشنید و من بعد از آن روز به خود قول دادم که گریه نمیکنم، بلکه تلاش میکنم. با اشکهایم به امید میروم و به عمق خوشبختیها میرسانم. ابرهای سیاه را از روی نسل آینده میگیرم و نسلی را میسازم که مردم حسرت رهبری شان را بخورند و منحیث یک رهبر در جهان پا میمانم.
رویش: خیلی جرأت کلان است، در صنف ۴ بودن، احتمالا سنت حدود ۱۰ سال یا ۱۱ سال بوده باشد.
مروه: نخیر استاد. ۹ سال بودم.
رویش: ۹ سال بوده باشی. این جرأت را از کجا گرفته بودی؟ در کدام مکتب درس میخواندی؟
مروه: استاد ما در یک مکتب به نام مکتب «رنا» که نزدیکیهای خانهی ما بود، درس میخواندم. جرأتی که گرفته بودم، تمامش توسط خانوادهام بود. همیشه یادم میآید که از روزی که پای در جهان گذاشتم و هر جایی که رفتم، پدرم همیشه دست خود را در پشت شانهام میماند، میگفت: اگر دلت نشد، زخمی شدی، زجر دیدی، برگرد، من همرایت هستم. اگر جهان برخلاف تو باشد، من هنوز هم همرایت هستم و به من گفت که من در اینجا تنها نیستم. روزی فراخواهد رسید که آدمهای بیشتری باشند که قدر دختران را بفهمند. آنها با من همکاری میکنند، ما با هم روزی را میسازیم که کسی تصورش را هم نتواند. این جرأتی بود که من از او میگرفتم.
رویش: میشود که پدرت را معرفی کنی، اسم پدرت چیست؟ تحصیلاتش چی است؟
مروه: اسم پدرم اقبالشاه میباشد. یک فرد بسیار با صبر میباشد، آرام میباشد و خیلی یک پدر دوستداشتنی میباشد. خیلی دوستش دارم. در تمام عرصههای زندگیام، از حمایت مالی، روحی، جانی، از همه چیز حمایتم کرده. پدرم تا صنف ۱۲ مکتب را خواند و یک مقداری نرسنگی را هم پیش برد، ولی در زمانش جوانان را به خاطر عسکری میبردند و زمانی که پدرم آمد، شروع به شغل دکانداری کرد. از زمانی که یادم میآید، توسط شغل دکانداری خود تمام نیازهای ما را مرفوع کرده و ما حمایت کامل را داشتیم و یک زندگی آرام تا سطح توانی که داشته و امکاناتی که برای ما فراهم کرده، من واقعا ازش سپاسگزار هستم. امیدوار هستم هر وقتی که ویدیوی مرا در اینجا ببیند، باعث افتخارش باشم. اگر فعلا من در اینجا منحیث یک دختر قوی هستم، سپاسگزار پدرم هستم.
رویش: در خانه چند خواهر و چند برادر داری؟
مروه: من در خانه چهار خواهر بزرگتر از خودم دارم، یک برادر بزرگتر از خودم و یک برادر کوچکتر از خودم دارم.
رویش: خواهرانت مثل تو همینقدر باجرأت و جسور هستند؟ به دختربودن خود همینقدراحساس افتخار میکنند؟
مروه: بلی، استاد! همهی شان به من نماد شجاعت، همدلی و صبر بود. زمانی که طالبان آمد و مکتبها مسدود شد، یک کم فشار روحی و جامعه هم بود، من کمی پرخاشگر شده بودم، ولی خواهرانم گفتند: نی، وقتی که ما زبانی برای صحبت داریم، حل مسأله میشود، صبر داریم، حاجت به این کارها نمیباشد. درست است که امروز قلم ما را گرفتند، راه ما را مسدود کردند؛ اما فردا است. ما مقصر گذشتهی ما نیستیم یا مقصر حال نیستیم؛ اما مقصر آیندهی خود هستیم. به من یاد دادند که صبر چی است، اعتماد چی است، شجاعت چی است. به من گفتند: هر چیز که در زندگیات اتفاق میافتد، برای این است که تو از زندگی درس بگیری و تمام اینها تو را قوی و قدرتمند میسازد و همیشه به من میگفتند که به خاطر دختربودنت افتخار کن. چون که دختربودن یک نعمت بزرگیست، دختربودن به معنای واقعی جهان، نیمهی گمشدهی جهان.
رویش: از چی وقت این قدرت و زیبایی را در دختربودنت احساس کردی؟ فکر کردی که در جامعهای که دختربودن را عیب میشمارند، دخترها را اذیت میکنند، دخترها را با سنگ میزنند؛ اما تو دختربودن را یک قدرت میبینی، دختربودن را یک عزت میبینی، یک بزرگی میبینی. خودت به عنوان یک دختر (مروه) چی وقت این درک را پیدا کردی؟ چی وقت احساس کردی که دختربودن برایت یک ارزش کلان است؟
مروه: زمانی که مکتبها مسدود شد و من از مکتب ماندم، صنف 6 را که تمام کردم، تأثیراتی بالایم گذاشته بود و همیشه مرا نصیحت میکردند که تشویش نکن، ولی یک شب من یک دختری را دیدم که از کلسترایجوکیشن بود و بعضی از دختران قدرتمند را در اخبار دیدم، خیلی به من احساس خوشحالی داد و باعث این شد که من دوباره انرژی بگیرم. شب بود، در برنده تنها نشسته بودم. پدر و مادرم آمدند و مرا بغل کردند. گفتند: «تو ستارهای باش که در پشت ابرها هم میدرخشد. پرندهی کوچکی باش، اگر بالهایش را بستند، با پاها راه برو، اگر پاهایش را بستند، با زبان بگو.» و همان به من یک قدرت شد. بعد از آن شروع کردم به خودسازی . زمانی که وارد کلسترایجوکیشن شدم، انگیزهای که در وجود دختران دیدم، شعلهای در وجود دختران دیدم که واقعا باور نمیتوانستم. باورش حتا به من سخت بود. با دیدن آنها من هر روز امید میگرفتم و هر روز که آنها را میدیدم، مثل این بود که گلواری شکوفه میکنم و هیچ چیزی راه من را گرفته نمیتواند و همین نماد انگیزه شد، زمانی که در صنفهای امپاورمنت آمدم، تمامش در وجود من شعلهای وارد کردند که گمان نمیکنم اگر تمام جهان هم در مقابل آن ایستاد شود، آن شعله را خاموش بتوانند.
رویش: خیلی خردسال هستی، در درسهای امپاورمنت میآیی. درسهای امپاورمنت برایت ثقیل نیست و سنگین نیست؟
مروه: نخیر، استاد. زمانی که من درسهای امپاورمنت را میشنوم، حس میکنم که از ذره ذرهی وجودم، از رگهای وجودم شعله میبارد، در رگهایم انگیزه میچرخد و حس میکنم که یک جهانی به خود دارم و به من صنفهای امپاورمنت خیلی ارزشمند است. چرا که من زمانی که خودم را باور نتوانستم، آمدم در کلسترایجوکیشن افرادی را پیدا کردم که به من باور داشتند، از خیلی زمانهای قبل و باور آنها باعث شد که من انگیزهی دوباره بگیرم. برای یک دختر- به خاطری که خودم یک دختر هستم و درک میتوانم- هیچ چیز بجز باورکردن به دختر ارزشمند نیست، مخصوصا در سختترین شرایطی که دختران هستند و باور میشوند. به نظرم بهترین و ارزشمندترین زمان و وقت و میشود بگوییم که بهترین هدیه برای شان بوده میتواند.
رویش: دختران دیگر در کنارت، در کلسترایجوکیشن، در درسهای امپاورمنت، به طور مشخص چی چیزی را به تو میدهند که از آنها احساس نیرو میکنی؟
مروه: از لبخند شان در این شرایط احساس امید میکنم. ما در این شرایطی که دچار هستیم، هیچ وقت از بدبختیهای ما و محدودیتهای جامعه نمیگویند، همیشه میگویند انگیزه، رویا. من در روز اولی که در کلسترایجوکیشن آمدم، تقریبا با ۱۰ دختر صحبت داشتم. از رویاهای شان دیدم، از امیدهای شان دیدم و زمانی که در صنف امپاورمنت دیدم، ۷۰، ۸۰ دختری بود که با انگیزه میآمدند. صبحانه وقت میخیستند و هیچ وقت آنها را بیانرژی نمیدیدم. میگفتند: ما در اینجا مثل گل ریشه میکنیم. مثل درختی که از درون ریشه میکند و ما ریشههای آن درخت هستیم و ما امید را به نسلهای بعدی انتقال میدهیم. چون که ما صدای عدالت، انگیزه و امید هستیم.
رویش: در صنف چهارم، اولین بار که طالب را دیدی که بیک تو را کش کرد، یک تجربه است، ولی یک بار دیگر طالب را دیدی که تو را مانع میشد که به مکتب نروی. با آن طالب چی قصه داشتی، بعد این چی حس تازهای دیگر را از مواجهه با طالب در جامعهات برای تو ایجاد کرد؟
مروه: یک روز نسبتا ابری بود، اما ناوقت نبود، من طرف مکتب میآمدم، دیدم که در آن طرف رنجر میباشد و بعضی از طالبها موجود میباشد. یکیش آمد. نسبتا مرد ریشسفیدی بود. آمد در سر راهم ایستاد شد. گفت: «کجا میری؟ چرا پس به خانهات نمیری؟» دید که لباسهایم هم آن روز یونیفورم مکتب در جانم نبود که لباس مدرسه گفته میشد. سر راهم ممانعت کرد. من گفتم: «قاری صاحب، من به مدرسه میرم. امروز یونیفورمم را نپوشیدم. به خاطری که نظافت جز ایمان میباشد.». گفتم: «قاری صاحب، من به خاطر مدرسه میرم که درس یاد بگیرم، فردا برای فرزندان و نسلهای جدید قرآن کریم یاد بدم.» حرفهایی زدم که قاری ممانعت نکرد و برای من گفت: «برو دخترجان. سر راهت موفقیت باشد.» و با من این صحبت را کرد.
آن روز برای من بسیار یک تجربهای عجیبی بود. به خاطری که با تجربهای که قبلا داشتم و حالی داشتم، یک تفاوت و تضادی بین شان بود که واقعا مرا شگفتزده میکرد. یک احساس ناگواری در بدنم ایجاد شد. فهمیدم که اگر با اینها هم خوب رفتار شود، نخواهد در سر راه ما قرار بگیرند. مهم این است که ما همدیگر را درک بکنیم و همین درک است که ما را به همدیگر میرساند. شاید اکثر افرادی که سر راه دیگران ممانعت میکنند و یا به همینطور قاری ای که سر راه من آمد، چون شاید افراد/ دختران دیگری هم بیایند سر راه شان؛ اما مهم این است که ما چگونه برخورد میکنیم. مانند برخورد با یک کودک میماند. اگر با اش لج کنی، او هم لج میکند. اگر با آرامی و لطافت و مهربانی پیش بروی، او هم با تو مخالفت نمیکند، بلکه با لبخند و تبسم گپت را قبول میکند و راهت را باز میکند.
رویش: فکر میکنی که این نوع برخوردت میتواند که یک نوعی از برخورد رهبرانه باشد؟ مثلا فکر میکنی که این خودش یک تجربهی رهبریست؟
مروه: بلی، من این تجربه را واقعا گرانقدر میدانم. به خاطری که ما در رهبری زنانه یاد میگیریم که ما نه نیاز به تفنگ داریم، نه نیاز به شمشیر داریم و یا هم اسلحهی دیگر برای جنگکردن یا هم تظاهرات کردن. فقط سلاح ما محبت ماست، عشق ماست که میورزیم و تنها رفتار آرام ما میباشد و همین یک برخورد رهبرانه است، نی با جنگ، نی با لجکردن، بلکه با مهر و محبت مشکلات ما را حل میکنیم.
رویش: هیچ وقت شده که در بازار تو را صرف به خاطر دختربودنت اذیت کرده باشد؟
مروه: از اینگونه اذیتها در جامعهی ما بسیار میباشد و من تا حال فقط یک بار اذیت شدهام و برای من خیلی سخت بود، در این شرایطی که دارند، دختران را بیشتر درک بکنند و نباید باعث اذیت و آزار شان شوند که بالای آنها تأثیرات بدی بگذارند و یا هم ممانعتی بالای شان به وجود بیایند. بلی اذیت شدم. خیلی به من سخت بود؛ اما من بیخیال شدم. نه با اش جنگ کردم، نه گپ بدی برایش گفتم، فقط راهم را گرفتم و رفتم. خیلی نفر را زور داده بود و فکر میکرد که یک فردی است که از رفتار خود پشیمان شد و پس سر راهم آمد. گفت: «ببخشی همشیره، قصد اذیتت را نداشتم.» و دیگر بالای دختران دیگر اذیت نمیکنم و راه خود را گرفته میروم. من خیلی خوشحال شدم که این گپ را زد و من هم گفتم: خدا ببخشد. اگر ما با اتحاد پیش برویم، هیچکس سر راه ما را گرفته نمیتواند. همان روزی که من خود را بیخیال گرفتم و از پهلویش تیر شدم، احساس کردم که او خودش، خودش را تحقیر میکند و از کردهاش پشیمان شده. به من حس خوب در اینجا بود که من نی جنگی کردم، نی دعوایی کردم، فقط راهم را گرفتم. آسانترین انتخاب را کردم، حتا انرژیای برای صحبتکردن مصرف نکردم و او خودش، خودش را پشیمان کرد و من این را یک تجربهی خیلی عالی از رهبری زنانه میدانم.
رویش: در جمع دوستانت، از رفیقانت کس دیگری است که گاهی از آزار و اذیت در بازار، در کوچه، در جامعه گفته باشد، شکایت کرده باشد، بعد شما برای او راه حل نشان داده باشید؟
مروه: بلی، از همصنفانم نبود، یکی از دختران همسایهی ما بود. من با او خیلی دوستان صمیمی بودیم. یکروز پیشم آمد و به من شکایت کرد. گفت که وقتی که من در راه میروم، یک پسر به هدف بدی طرف من نگاه میکند و من خیلی مضطرب میشوم و ازش میترسم. من چی کار بکنم. من برایش گفتم که هر روز چی رقم رفتار میکنی. او به من گفت که من هر روز یک رقم دعوای زبانی میکنم، مثلا به من یک چیز گفت، من پس در برابرش عکسالعمل نشان میدهم. به من خیلی عجیب بود. به دختر گفتم تو دیگر تجربهاش را داری. گفت: بلی، به من هر وقت این تجربه پیش میآید، من از خود دفاع میکنم. من گفتم که این دفاع شخصی نمیباشد، بلکه این منحیث یک لج میباشد. من برایش تجربهی خود را گفتم. گفتم اگر تو هر روز از کنارش بیتفاوت بگذری، او خودش از کار خود خسته میشود، خودش از کار خود میشرمد. چی فایده دارد که من اینجا بیکار هر روز وقت خود را به هدر میدهم. اینها را به دختر گفتم. دختر گفت: درست است، بیا یک بار از راه تو پیش میرویم که چی میشود. حدود سه روز بعد بود که نزدم آمد و گفت که خیلی تشکر میکنم و به من یک کادو هم گرفته بود، یک روغن موی بود. به من تجربهی قشنگی بود و مرا بغل کرد و گفت: من فعلا ترس ندارم. هر روز که میروم، به جای این که اذیت شوم، احترامم میکند و تو راست میگفتی، این منحیث یک لج میباشد. بعد از آن روز که او فهمید و من توانستم که او را با رهبری زنانه کم آشنا کنم، من او را به کلستر ایجوکیشن معرفی کردم. فعلا دختری است به نام «ستایش» در تایم بعد از ظهر میآید و خیلی هم راضی است و تا به حال برایم میگوید در روز رهبرشدن من میدانم که من تنها نیستم، بلکه رهبرانی مثل شما در کنار خود دارم.
رویش: آیا در شرایطی که زندگی میکنی، وقتی که دشواریها و سختیها را میبینی، حس ناامیدی هم برایت پیش میآید؟ فکر میکنی که کار خیلی سخت است، راه خیلی دشوار است و توان تو خیلی کم است، با این دشواریها نمیتوانی که مقابله کنی؟
مروه: ناامیدی یک چیزی کاملا درست است. ممکن است گاهی اوقات ناامید شوم؛ اما ناامیدیام برای چند لحظهای میباشد. اکثر اوقات که کارهای سخت یا مشکلاتی در زندگیام پیش میآید، ما یک گروپ پنج نفره داریم، با آنها در میان میگذارم یا هم میروم و کتاب میخوانم یا هم میروم و از استادانم مشوره میگیرم. آنها به ما کمک میکنند و باعث انگیزهی دوبارهی من میشود. به خاطری که ما همیشه در کارهای گروپی ما میگوییم که ما ثمران ازل هستیم. ثمرانی که هیچ وقت درخت شان خشک نخواهد شد و از اول تا ازل به پیش خواهیم رفت. ناامیدی یک چیز حتمی باالکل است. گاهی وقت که ناامید میشوم، در کنار همصنفانم نمیباشم، کتاب میخوانم و یا هم در نوشتههایم مینویسم. زمانی هم که نوشتههایم را مینویسم، نظریاتی که از دوستانم کسب میکنم، مانند یک نور است که ناامیدی را از بین میبرند یا هم در نقاشیهایم جا میدهم، وقتی که آنها را انجام میدهم، پس احساس انگیزه و امید دوباره میکنم.
رویش: در امپاورمنت یاد میگیرید که را در نقطهی بسیار ابتدایی و هستهاش باید تقویت کنید، مثلا خودت را به عنوان یک مفهوم بسیار ارزشمند در نظر میگیری، جسمت را نزدیکترین چیز به خودت میدانی، جسم خود را تقویت میکنی، فکر خود را تقویت میکنی، بعد یک مقداری که بیشتر انکشاف میدهی، نزدیکترین اعضای خانوادهات، مثلا خواهرت، مادرت و … را به خود نزدیک میکنی، تقویت میکنی. اینها مفهوم توانمندی است. کسی که جسم توانمند، فکر توانمند، خانوادهی توانمند و رفیقان توانمند داشته باشد، آدم توانمند میشود. با تمرینهایی که انجام میدهی، بخصوص در عرصهی رهبری، چقدر خواهر و مادرت و … را با خود همنوا کردی که با تو یکی باشد، فکر کنی که هر گامی که بر میداری، مادرت درست مثل خودت میاندیشد، برادرت درست مثل خودت میاندیشد، خواهرانت مثل خودت میاندیشد؟
مروه: وقتی که برای اولین بار در صنفهای امپاورمنت آمدم، جملهی «شیشهها را نشکنید» را شنیدم و برایم خیلی یک جملهی ارزشمندی بود و من حدود پنج پارچه کاغذ گرفتم، نوشتم که «شیشهها را نشکنید» و آنها را در خانه نصب کردم. اول برادرم آمد، گفت این چیست. به او توضیح دادم. باز به مادرم دادم، باز به خواهرم دادم و به پدرم دادم. این کار را حدود سه ماه انجام دادم و حالا که به خانه میروم، همه منتظر هستند که من از صنف امپاورمنت چی گرفتم تا پس به خانه توضیح بدهم. خیلی مشتاق هستند و میگویند صنف امپاورمنت نیست، بلکه صنف خودسازی میباشد.
تمرین «شیشهها را نشکنید» را در خانه انجام دادم. واقعا رفتار برادرم تغییر کرد، رفتار پدرم تغییر کرد و رفتار خانوادهام در کل تغییر کرد و معنای واقعی زن را فهمیدند. فعلا در راه که روان هستیم، برادرم میگوید که اول تو پیش برو، به خاطری که خانم هستی، محترم هستی. خوردنی خوبتر میشود، میگوید اول شما بخورید، به خاطری که خانم هستید و محترم میشوید یا هم اولین تصمیمگیری برایش که پیش میآید، به دوستانش میگوید که من باید اول خانه بروم با رهبران خانه صحبت کنم، بعد میآیم و با شما صحبت میکنم. برادرم از من خواست که تمرین «شیشهها را نشکنید» را در صنف خود، با همصنفان خود انجام دهد و فعلا هم دو همصنفی دیگرش هم این تمرین را در خانه شروع کرده است. از من خیلی تشکر میکند. میگوید که ما معنای واقعی زن را نمیفهمیدیم، زنها منحیث یک خانم میدیدیم، ولی فعلا زنها را منحیث یک رهبری میبینیم که در زندگی ما نقش و رول بسیار مهمی دارند.
رویش: همصنفیهایت وقتی که با تو صحبت میکنند، چقدر با تو امیدوار به نظر میرسد؟ چقدر احساس میکنی که هر کدام شان برای تو انرژی میآورند و چقدر حس میکنی که این انرژی را در خانههای خود انتقال دادند و خانوادههای آنها هم مثل خانوادهی تو همینقدر باایمان و باانگیزه هستند؟
مروه: زمانی که ما در گروههای پنجنفری ما مینشینیم و صحبت میکنیم، یک دختر به نام «صدیقه» است. خیلی دختر شوخ و خوشطبع است و خیلی هم دوستش دارم. او در گروه ما میباشد و او به من میگوید: از زمانی که من تمرین را آغاز کردم و به یک نتیجه رسیدم، همگروهیهایم هم این تمرین را آغاز کردند و گفتند که چی یک تمرین خوبی بود و همهی شان به من این را میگفتند که ما باید افرادی باشیم، ستارههایی باشیم که حتا در تاریکترین شبها هم میدرخشند و برای جامعه مشکلی ایجاد نمیکنند. آنها همیشه به من نماد انگیزه بودند. همیشه به من میگفتند که سکوت ما فریاد آینده میباشد. این همیشه تکیهکلام ما پنج نفر است. ما همیشه میگوییم که سکوت ما فریاد آینده میباشد.
من خیلی خوشحال هستم که رهبران آینده از الان جور میشود، از فعلا سر شان تمرکز میشود و ما همیشه خود ما را مقصر آیندهی ما میدانیم. میگوییم که اگر فعلا هر تلاشی را بکنیم، نتیجهاش را در آینده میبینیم. انگیزهای که من از آنها میگیرم، در این میباشد که هیچوقت به ناامیدی فکر نمیکنند، حتا در زمانی که قرار بود انترنت در افغانستان قطع شود، آنها به این فکر نبودند که بگویند حالا ما چی کار کنیم. آنها به این فکر بودند و میگفتند که بیایید ما کارهای جدید را شروع کنیم، «Attitude»های جدید را روی دست گیریم تا ما را کسی شکست داده نتواند و همصنفیام همیشه این را میگفت: من همیشه در این فکر هستم که من تا آخر عمرم هم شکست نمیخورم. چون که در پهلویم دختران قوی مثل شما دارم. در این گروه پنج نفرهای که آمدیم، حس میکنم که یک خانواده تشکیل دادهایم و همیشه میگفت که من میخواهم در اینجا عضو باشم. همیشه تکیهکلامش این بود که میگفت بیایید ما ریشههای امید باشیم. ریشههایی باشیم که هیچوقت قطع نشویم و ثمرهایی بدهیم که در هفت نسل بعد ما هم به کار بیاید.
رویش: در صحبتهایت از ورزش هم گپ زدی، روزانه ورزش میکنی؟ چقدر تمرین داری؟ روزانه چی فعالیتهایی را انجام میدهی که احساس میکنی که از آنها انرژی شاد میگیری؟
مروه: من روزانه حدود یک ساعت سپورت میکنم و یا هم ممکن است که طول بکشد و یک و نیم ساعت شود. وقتی که صبحگاهان میخیزم، بیست دقیقه وقتتر میخیزم و میروم، یوگا میکنم. یوگا تنها تمرینی است که من با آن احساس آرامی میکنم و اکثریت اوقات هم یوگا را با خودم انجام میدهم و فعلا هم با کارهای گروهی ما انجام میدهیم. صبح زود به همدیگر زنگ میزنیم و تصویری همهی ما یکجای یوگا میکنیم و واقعا یک حس قشنگ است و ذهنم واقعا آرام میشود و در رشد جسمی، روحی و همه چیز بالایم تأثیر گذاشته است. من خیلی خوش دارم که دفاع شخصی را یاد داشته باشم، به همان خاطر روزانه چهل دقیقه ورزش تکواندو را در خانه با خودم انجام میدهم. ویدیوها را داونلود کردهام. فعلا در بخش دوم تکواندو میباشم. با خود تکواندو کار میکنم، یوگا میکنم و ریسمان میزنم و به خاطری که خانهی ما کمی از مکتب دور است، پیادهروی هم بسیار دارم. من فکر میکنم که بخش ورزشیام کامل میشود.
رویش: غذا چگونه؟ با غذا چقدر آشتی داری؟ غذای خوب میخوری؟
مروه: بلی، در خانهی ما، مادرم به غذا توجهی خاصی دارد. خیلی دوست دارد که غذای ما همیشه مفید باشد و همیشه غذاها را کمچرب میکند، شبانه چیزهای سبک پخته میکند و ما را میگوید که تغذیهی سالم بکنید. همیشه این را به ما میگوید: «عقل سلیم در بدن سالم است.» و همیشه غذاهای متنوع پخته میکند. حتا فعلا غذاهای بیرون از افغانستان، بدون غذاهای افغانستانی پخته میکند. اکثر وقتها هم برای ما سلاد درست میکند. میگوید سلاد را بخورید که یک چیز مقوی و سالم است. در کل رابطهام با غذا خوب است، میانهام با سبزیجات خوب است، با گوشت آنقدر میانهی خوبی ندارم و گاهی اوقات میخورم. با لبنیات میانهی خوبی دارم، اکثر اوقات با ماست، ولی با شیر و تخم آنقدر میانهی خوبی ندارم.
رویش: یکی از تمرینهای امپاورمنت این است که برای تان تقسیماوقات غذایی آماده میکند، بخصوص در خانه و با تقسیماوقات غذایی در واقع تمرینهایی را انجام میدهید که اینها در واقع تمرین رهبری است. مثلا با ترکیب غذا آشنا میشوید، با خصوصیتهای غذا آشنا میشوید، قیمت غذا را بلد میشوید، با بودجهریزی آشنا میشوید، همهی اینها یک بخش بسیار مهمی از فعالیت رهبری است. چقدر تقسیماوقات غذایی ساختن را جدی گرفتی؟
مروه: تقسیم اوقات غذایی را از روزی که در هفت اکشن امپاورمنت رسیدیم، با دوستانم آغاز کردم و اولین تقسیماوقات غذایی را هفتهی قبل در خانه اجرا کردم. خیلی پیش مادرم پافشاری کردم، گفتم ببین مادر من یک تقسیماوقات خیلی عالی درست کردهام و زمانی که به تقسیم اوقات عمل کردیم، واقعا تقسیم اوقاتی جور کرده بودم که اشتها آور بود و به قدر کافی انرژی بدن را اضافه میکرد.
در خانهی ما یک خوبی اینجاست که ما از تجربیات جدید زیادتر استفاده میکنیم، از سر خودم شروع تا مادرم. همهی ما میگوییم نوآوری بسیار کار خوب است. غذاهای متنوع درست میکنیم. هفتهی قبل یک چیزی که یاد گرفتیم، پاستا بود. یک نوع پاستای ایتالیایی بود که آن را درست کرده بودیم. خواهرم آن را جور کرد و در آن خودش هم چیزهایی را علاوه کرد، سبزیجات متنوع را علاوه کرد. آن را درست کردیم، همچنان خواهرم یک شیرینی را جور کرد. چیزی که خودم بسیار دوست دارم، نوشیدنیباب میباشد. صبحانه به مادرم نوشیدنی را جور میکنیم و بعد خودم میروم. نوشیدنی مادرم قسمی است که مادرم که مینوشد، تمام روز پرانرژی میباشد و خیلی از آن خوشحال و راضی میباشد. واقعا تقسیماوقات غذایی تغییرات خوبی در زندگی ما آورده است و خیلی هم خوب بود.
رویش: از نقاشی هم یاد کردی، با موسیقی چقدر میانه داری؟ موسیقی گوش میکنی؟ خودت آواز میخوانی؟
مروه: با موسیقی میانهام از نقاشی هم خوبتر است. من اکثر اوقات به موسیقی گوش میدهم، مخصوصا آهنگهای مختلف را گوش میکنم، از هر زبان را میشنوم و خودم هم آواز میخوانم. خودم یک آهنگ نوشته کردم، کوتاه میباشد، ولی آن را میخواهم با دوستانم اجرا بکنم و آن را طولانیتر بکنیم. با موسیقی میانهی خوبی دارم و مخصوصا زمانی که گوش میکنم، آهنگهای پرانرژی گوش میکنم و چندین موسیقی مورد علاقه دارم که هیچ وقت در زندگیام از شنیدن شان دلزده نمیشوم. با موسیقی به زبان انگلیسی بسیار میانهی خوب دارم. زمانی که موسیقی شان را گوش میکنم، احساس میکنم که در یک دنیایی از تخیلات فرو رفتهام، مخصوصا زمان نقاشی. وقتی که هم موسیقی گوش میکنم و هم نقاشی میکنم، احساس میکنم که من یک دنیایی ساختهام که فقط خودم هستم و خودم. هیچ مانع سر راهم وجود ندارد و انگیزهای میباشد که مرا زیادتر وادار به نقاشی و گوشکردن موسیقی میکند.
رویش: در افغانستان یک تعداد زیادی از دختران هستند که احساس میکنند با آنها هر کسی بیمهری میکند، از خانواده تا جامعه تا حکومت، احساس میکنند که فرهنگ جامعه هم با ایشان بیرحمی میکند، فکر میکنند که دین با اینها بیمهری کرده. آیا مروه هم همین حس را دارد؟ فکر میکند که با بیمهری مواجه است؟
مروه: من اکثر اوقات در زندگیام احساس تنهایی داشتم، ولی تنهاییام از خاطر این نبوده که حمایت نداشتم، ولی این احساس را نداشتم که از طریق دین یا خانوادهام به من بیمهری شده است یا تنها ماندهام. به خاطری که همیشه در زندگی اتفاقات و رویدادهای مختلف اتفاق میافتد و من آمادگی برای تمام اتفاقات را دارم و در عمرم یک بار احساس بیمهری کردم. آن هم بسیار کوتاهمدت بود. مخصوصا همان زمانی که گفتم کاملا بیانگیزه شده بودم. تنها همان اوقات بود. تا حال احساس نکردم که من توسط جامعه یا خانوادهام مورد قضاوت قرار گرفته باشم و هیچ وقت احساس تنهایی را نداشتم. اگر در خانه بوده، از طریق خانوادهام همیشه حمایت شدم و اگر در مکتب بوده، از طریق همصنفان و استادانم همکاری شدم و یا هم اگر در رویایم بوده، از طریق رهبری زنانه باانگیزه شدم و احساس تنهایی نکردم.
رویش: معمولا وقتی که نقاشی میکنی، دوست داری زیاد چی چیزها را نقاشی کنی؟
مروه: من زیادتر به تخیلات احترام میگذارم. اکثر اوقات کوشش میکنم که تصویرهایی از ذهن خودم بکشم که در حال نقاشیکردن یک تصویر هستم، مانند یک ترازویی میباشد. آن را به اتفاقات و رویدادهای افغانستان کشیدهام. آن بسیار یک نقاشی معناداری میباشد. اکثر اوقات من دوست دارم که مانگا بنویسم. دو تا مانگا را نوشته کردم. اکثریت اوقات کرکترهای مختلف را نقاشی میکنم و مانگا مینویسم و علاقهی خاصم به مانگا نوشتن و تصویرسازی مانگا میباشد.
رویش: یک مقدار بیشتر در مورد مانگا نویسیات شرح بده. چی است؟ این تمرین را چگونه انجام میدهی؟
مروه: ما در کل دو نوع کارتونی داریم: یکی انمیشن میباشد و یکی هم انیمه میباشد. انیمه قسمتوار میباشد و براساس رویدادها ساخته میشود. اکثریت شان انیمههایی میباشد که باعث انگیزه میشود. من زمانی که برای اولین بار انیمه دیدم، احساس انگیزه کردم و رفتم شروع به خواندم مانگا کردم. حدود یکسال مانگا خواندم. مانگا خواندم و تصویرها را دیدم و بعد از آن خودم قصد کردم که براساس زندگی خودم مانکا بسازم. مانگا مثل سناریو میباشد. خودت نوشته میکنی، تصویرها را میکشی، بعدا به انمیتور میدهی تا آنها را تصویرسازی بکند و به شکل انیمه یا کارتن برایت در بیاورند. من خودم این کارها را میکنم. فقط مانگا مینویسم. به خاطری که فعلا آنقدر تصویرسازیام خوب نمیباشد. من تلاش دارم که رویدادهای که در زندگی مواجه میشوم، قصههایی که از دختران میگیرم و قصهی زندگی خودم را به شکل مانگا در بیاورم.
رویش: از مضمونهای مکتب کدام مضمون را بیشتر دوست داری و زیادتر سر کدام مضمون کار میکنی؟
مروه: مضامینی که دوست دارم، کیمیا و ریاضی میباشد. در کل همه مضمونها جالب میباشد. به خاطری استادان ما طوری درسها را توضیح میدهد که ما برای فردا امیدوار میباشیم. میگوییم که کاش زود صبح شود تا درس بعدی را بگیریم. کیمیا و فزیک را زیاد دوست دارم، به خاطری که زمانی که در درسهای ریاضی و کیمیا هستم، احساس میکنم که در یک دنیای دیگر هستم. در یک دنیایی که من هستم، کیمیا هست و فزیک هست. احساس میکنم که من در کهکشانها میروم و خودم مالکیت آنها را میگیرم. احساس میکنم که خودم همه کارها را انجام میدهم. ذهنم را بسیار آرام میکنند. زمانی که من شروع به نوشتن کارهای خانگیام میکنم و شروع به خواندن مضمون کیمیا و ریاضی میکنم، احساس میکنم که واقعا تمامش در ذهن من میرود. تمام آن در زندگیام هک شده میرود و مضمونی که زیاد بالایش کار میکنم، انگلیسی میباشد. از خاطری که از طفولیت رویایم بود که بحیث یک «Native Speaker» انگلیسی صحبت بکنم و بالای تمام مضمونهایم زیاد تمرکز میکنم و خصوصا بیولوژی و انگلیسی و بدون مضمونهای مکتب، مضمونی که برایش علاقهی خاصی دارم و هیچگاه از خواندن کتابهایش و تحقیقات در موردش دست نمیکشم، کتابهای روانشناسی میباشد.
رویش: دوست داری که در آینده چی رشتهای را تعقیب بکنی؟ در چی رشتهای تخصص داشته باشی؟
مروه: من دوست دارم که در آینده دو رشته را ادامه بدهم: یکش اقتصاد باشد و یکش روانشناسی باشد. به خاطری که من که در اینجا آمدم، با دختران زیادی آشنا شدم. خیلی دوست دارم که از قصههای مردم بشنوم و یک فردی باشم تا کمک کنم که از مشکلات و دغدغههای زندگی بیرون برآیند.
رویش: فکر میکنی که در اطرافت و در محیطت مسایلی استند که خود را از حلکردنش عاجز احساس کنی؟ یگان دفعه که چشمت میافتد، فرض کنیم که یک مشکل اقتصادی است، یک مشکل سیاسی است، یک مشکل اجتماعی است، فرهنگ جامعه است، اخلاق مردم است، بعد بگویی که این خیلی پیچیده است، این بسیار سخت است، من فکر نمیکنم که این را حل کرده بتوانم؟
مروه: من در زندگیام هیچوقت کلمهی «سخت» و «دشوار» را به کار نبردم. چون من همیشه به این فکر بودم که «خواستن توانستن است» و همیشه آخرین تلاش خود را میکنم و بقیهاش را نگران نیستم، به خاطری که من یک کودکی در درون خودم دارم که اگر کاری را انجام ندهم، او مرا محکم میگیرد و قضاوتم میکند. زمانی که من از پیش آن کودک رها شدم، احساس آزادی میکنم و گمان نمیکنم که دیگر به خاطر انجامدادن آن کارها تلاش نیاز باشد. در آنگونه مشکلات جانی، سیاسی که میباشد، خودم را عاجز احساس نمیکنم. به خاطری که خودم را فردی میبینم که نیاز به زمان دارد. به خاطری که امکان ندارد که ما مشکلات را در یک روز حل بکنیم. تمامش را تقسیمبندی میکنم و منتظر زمان میباشم. خیلی یک آدم صبور میباشم، مخصوصا در قسمت مشکلات. خودم را زود از دست نمیدهم و همیشه به این فکر فرو میروم که اول آنچه مهم است، بکنیم. اول کارهای ابتدایی را انجام میدهم و ساختن را از امروز میکنم. همیشه به این امید هستم و کارهایی را که دوست دارم، هر روز انجام میدهم و منتظر فردا نمیباشم، بلکه کاری میکنم که فردا خود به خود ساخته شود، دیگر نیازی نباشد که من فردا بروم و آن را بسازم.
رویش: در صحبتهایت زیاد سر همکاریهای تیمی تأکید میکردی، از انرژی ای که دوستان و رفیقانت برایت میداد یا انگیزهای که اینها دارند. فکر میکنی که خود کار تیمی چقدر تو را در برابر مشکلات و دشواریها توانمند میسازد؟ فکر میکنی که بسیاری از این مسایل، مسایل سیاسی، اقتصادی، اجتماعی که تو را نگران نمیسازد، به خاطری که کار جمعی است، وقتی که کار جمعی باشد، وقتی که همه سهم گرفتند، حل میشود.
مروه: بلی، یک واقعیت بسیار دلپذیر است. من واقعا به قدرت اتحاد باور دارم، حتا اگر تمام جهان هم ایستاد شود، قدرت اتحاد را خراب نمیتواند، اتحادی که از درون به همدیگر وابسته شود و به همدیگر اعتماد کنند. از روزی که شروع به کار گروهی کردم، احساس کردم که بارهای مسوولیت از روی شانههایم کم شده، احساس کردم که افرادی هستند که مرا قضاوت نمیکنند، بلکه درکم میکنند. افرادی هستند که مرا منحیث دختربودن دوست دارند و با چیزی که هستم، مرا قبول کرده اند و این برای من یک دنیا ارزش داشت. احساس کردم که دیگر لازم نیست که من کارها را به تنهایی انجام بدهم، بلکه آنها از پیش من میگرفتند. آنها مرا درک میکردند و من آنها را. کارهای سخت را با هم حل میکردیم و هیچ وقت بار را بالای یکدیگر نمیانداختیم. من پیش از این که بالای کارهای گروهی بیایم، احساس میکردم که یک کوهی از بار در پشت شانههایم است که قامتم را خم میکند؛ اما از روزی که وارد کارهای تیمی شدم، احساس میکنم که استوارتر شدهام. دیگر آن کوه را احساس نمیکنم، بلکه حتا احساس یک ذره مشکل را هم نمیکنم، چون باور دارم که من در اینجا یک خانوادهی دیگر را دارم.
رویش: چقدر با خندیدن میانه داری؟ در جمع و گروه تان با دختران چقدر میخندید؟
مروه: در گروه ما افراد بسیار شوخی جمع شدهایم، مخصوصا همهی ما خوشطبع هستیم و در خندیدن حرف نداریم. از ساعتی که در مکتب میآییم، نیم ساعتش را درس میخوانیم و نیم ساعتش را میخندیم، نیم ساعتش را درس میخوانیم و نیم ساعتش را میخندیم. اینطور نیست که تنها در بین خود بخندیم، بلکه کاری میکنیم که همه بخندند، همه خوشحال باشند و این کار تیمی ما است که زمانی که همه میخندند، همهی ما از او قدرت میگیریم و آن یک قدرت و امکان بسیار بزرگ است که ما از آنها میگیریم. من فکر میکنم که تنها چیزی که در این دنیا ارزش دارد و ارزشمند است، لبخند است، مخصوصا که لبخند از یک خانم باشد، از یک دختر باشد. آن برای من یک دنیا ارزش دارد.
رویش: خندیدن با صدای بلند یک بخش از تمرینهای امپاورمنت است، یک بخشی از ابراز انرژی است، یک بخشی از انرژی را پخشکردن است. شما در این تمرین در داخل گروه و مکتب تان چقدر درنگ کردید؟ چقدر تمرین میکنید؟
مروه: من با گروهم اول بالای نقطههای اشتراک/ مشترک تلاش کردیم و همهی ما دیدیم که کاری که همهی ما در آن خوب هستیم، ارتباطسازی میباشد. من بسیار باور دارم که حتا در حرفهایی که ما میزنیم، انرژیها پخش میشوند. همهی ما کوشش میکنیم که کارهایی کنیم، خندههایی کنیم که مردم حسرت بخورند که این دخترها چی کار میکنند. حتا چندین دختر پیشم آمدند، میگویند شما چرا اینقدر میخندید، علتش چی است، شما از خود غم ندارید. ما با بسیار تبسم برای شان صحبت میکردیم که گاهی اوقات ما به روی سختیها و بدبختیهای زندگی ما هم میخندیم. چون که تنها کاری که ما به آن باور داریم، خندیدن است و همان خندیدن باعث میشود که انرژی مثبت پخش شود. مخصوصا یک دختری به نام نازنین در صنف ما بود، ایشان به خاطری که یک دورهی بسیار سختی را تجربه کرده بود، از نظر صحبت و ارتباطات بسیار ضعیف بود. ما شروع کردیم و او را در بین خود ما آوردیم. از روزی که او در پهلوی ما نشسته، استادان در حیرت آمده، میگویند: «نازنین، تو چرا اینقدر دختر شوخ شدی؟ تو خو بسیار دختر آرام بودی.» میگوید استاد من شوخ نشدم، من را اینها شوخ کردند. او به من میگوید از روزی که من در خانه رفتم، خانه هم انرژی مثبت گرفته، میگوید شما چی رقم انرژی مثبت را پخش میکنید.
رویش: آفرین! یک مقداری بیشتر در مورد انرژی مثبت صبحت کنید. منظور تان از انرژی مثبت چیست؟ اساسا وقتی که میگویید انرژی مثبت پخش میکنیم، چی در ذهن تان میآید؟
مروه: همهی ما زمانی که در کار گروهی آمدیم، بالای نقطههای مشترک ما تمرکز کردیم، همهی ما به این فکر فرو رفتیم که چی چیزی ما را بیشتر انگیزه میدهد. زمانی که به انگیزه و … فکر کردیم، همهی ما در رویاهای ما تصویری از رویای رهبری زنانه را داشتیم، رویایی که جهان به خاطر جنسیت شان بین فرزندان خود فرق نگذارد و به این فکر کردیم که اگر همه خندان باشد چقدر خوب میشود. ما هر پنج فردی که در گروه هستیم، همیشه خیلی دوست داریم که دربارهی کهکشان و ستارهشناسی تحقیقات انجام بدهیم. به این فکر کردیم که انرژی مثبت از کجا میآید. زمانی که تحقیقات کردیم، انرژی مثبت از کهکشان میآید. حتا انگشترهایی که ما میپوشیم، بر اساس نگینهای شان فرق میکند، انرژی ای که از کهکشان میگیرند. ما به این فکر فرو رفتیم، بیایید یک کاری کنیم که انرژی مثبت پخش کنیم. ما فکر کردیم که دیگر کار نمیشود. ما فکر کردیم که فقط با حرفهای مان میتوانیم که دل کسی را به دست بیاوریم. هفتهی قبل روز چهارشنبه بود، بعد از امپاورمنت ما روز لبخند را تجلیل کردیم. زیاد نه، فقط یک شیرینی را در ورق چسپانده بودیم و در آن نوشته کرده بودیم «امروز روز لبخند است، لبخند تو کافیست». آنروز دختران آنقدر خوشحال شده بودند، بسیار خوشحال شده بودند. به والدینی که در مکتب بود، به آنها دادیم. به دختران روی کوچه دادیم، به دختران کوچک که در روی سرک میباشند، به آنها دادیم. بعد به شفاخانه رفتیم و به آدمهایی که مشکل داشتند، دادیم. خیلی خوشحال شده بودند. میگفتند: شما چقدر دختران خوب هستید و به ما آرزوی موفقیت کردند. ما احساس کردیم که در آن روزی که ما تجلیل گرفتیم، هزاران انرژی مثبت را پخش کردیم و همان هزاران انرژی مثبت میتواند هزاران انرژی منفی را دفع کند. فقط با دادن یک کاغذ و شیرینی، فقط با دادن یک کاغذ. نه نیازی به جنگ داشت، نه نیازی به دفاع داشت. فقط یک کاغذ توانست که هزاران انرژی مثبت را پخش بکند.
رویش: گاهی ترس برخی از امیدها و رویاها را در وجود آدم ضربه میزند، هیچوقتی شده که با یک ترس خاصی رو به رو شده باشی و احساس کنی که یکی از رویاهایت را ضربه زده، یکی از رویاهایت را به خاطر ترس کنار گذاشته باشی؟
مروه: من فقط یک بار با این شرایط مواجه شدم. زمانی بود که من صنف 6 را تمام کردم و من آرزویم این بود که یک روزی یک روانشناس بسیار عالی باشم و زمانی که دیدم که مکتبها بند است، ترسیدم که اگر من دیگر تحصیل نتوانم، فقط در خانه بمانم و یک خانم خانه شوم و به آرزوی خود نرسم، به رهبریت نرسم، یک ترسواری در وجودم بود و وقتی که در کلسترایجوکیشن آمدم، گروهسازی کردم، وقتی که این را با دوستانم در میان گذاشتم، آنها خندیدند. گفتند: آرزوی تو روانشناس شدن است یا فردایی ساختن برای نسل آینده. سوال شان بسیار مرا به فکر فرو برد. در خانه رفتم و با خود فکر کردم. گفتم که من خو تلاشم برای نسل آینده میکنم، پس هدف من این نیست و ترسم را از بین بردم. شب آن را در یک پارچه کاغذ کشیدم، تمام دوستانم ترسهایی را که داشتند، در یک پارچه کاغذ نوشتند و آمدیم در مکتب تمام شان را دود کردیم، در دادیم و در هوا روان کردیم. گفتیم: دیگر شما مانع راه ما نیستید و ما «Limiting Belief»هایی را که دور ما را گرفتند، از بین بردیم. بعد از آن روز هر مشکلی که میشد، کوچک هم بود، با همدیگر در میان میگذاشتیم، ولی از آن روز به بعد دیگر ترسی هم وجود ندارد که دیگر ما را بترساند.
رویش: سنت بسیار خرد است، به خاطر این که یک کار بسیار بزرگی ، راه بسیار درازی را در پیش روی خود داشته باشی، فرصت بسیار زیادی داری. طبعا باید زیاد عجله نداشته باشی. فکر میکنی که گاهی در حرکتت خیلی شتاب میکنی؟ مثلا خیلی برخود سخت میگیری؟ خیلی از لذتهای کودکی را بر خود حرام میکنی، به جای این که کودکی کنی، خیلی بزرگی میکنی، به جای این که خود را مثل کودکان دیگر ول و رها در کوچههای زندگی بگذاری که لذت زندگی را ببرد، بارهای سنگین را روی شانهات میگذاری؟ بارهایی از فردا، بارهایی از زندگی که باید فردا بسازی، احساس نمیکنی که خیلی سختگیریکردن بر خودت است؟
مروه: در سال نو که در کلسترایجوکیشن آمده بودم، تقریبا همانگونه بود، ولی زمانی که در گروه آمدم، دیدم که دوستانم که در گروه من هستند، هم به تایم من پیش میروند. گفتم بیایید که از کاری که میکنیم، لذت ببریم، از رسامی که میکنیم، از لبخندی که در صنف میزنیم، حتا از راه رفتوآمد ما لذت میبریم. نه کودکی ما را حذف میکنیم، نه زمان ما را و من عجله را دوست دارم که زودتر به شتابهای دیگر بروم. هنوز هم در رویاهای کودکی هستم که اگر این مرحله را تمام کنم، به قدمهای بعدی بروم و ما با هم این کار را میکنیم. ما از کتابخواندنی که میکنیم، لذت میبریم، به خاطری ما میدانیم که حتا در جگرخونی هم یک لذتی وجود دارد. از هر چیزی که در زندگی ما اتفاق میافتد، به بهترین وجه استفاده میکنیم و لذت میبریم، حتا زمانی که در صنف شوخی میکنیم و توسط استادان تنبیه میشویم، هم لذت میبریم. به خاطری که تمام اتفاقات در زندگی یک بار رخ میدهد. بعضیهای شان به ما درس میدهند و بعضیهای شان به عنوان یک خاطره میماند. ماهم درس میگیریم و هم به عنوان یک خاطره در زندگی ما از آن استفاده میکنیم.
رویش: پس احساس نمیکنی که عجله میکنی، احساس نمیکنی که سر خود سخت میگیری؟ همچنان کودکیهایت را احترام میکنی، همچنان مثل هر کودک دیگر از زندگی لذت میبری؟
مروه: بلی، من مثل دختران نوجوان دیگری که در چهاراطرافم هستند، لذت میبرم. حتا در خانه که میروم، درست است که کوچک هستم، کار خانهای ندارم، ولی من کوشش میکنم که همکاری بکنم. من از وقت گذراندن در کنار خانواده، دوستان و استادانم احساس لذت میکنم. حتا زمانی که من تنها خانه را پاککاری یا جارو میکنم، من لذت میبرم. چون که تمامش یک لذتی در آن نهفته است که ممکن است ما از آن ناآگاه باشیم و من هیچ وقت فکر نکردم که من تحت فشار هستم یا هم از کاری که میکنم، سختگیر شدم و از کودکی هم تجربیات خیلی خوبی دارم. تمام ژورنالهایی که نوشته میکنم، در یک پی دی اف میاندازم و یک زمانی که بزرگ شدم، میتوانم که تمام روزهای زندگیام را با این ژورنالها به یاد بیاورم.
رویش: حالا اگر کسی از این جامعه بیاید با همین نگاه برای تو بگوید که دختر این گپهایی را که تو میگویی، این کارهایی را که تو میکنی، کار آدمهای بزرگ است، بگذار آدمهای بزرگسال این کارها را بکند، تو کودکی کن. تو در جواب او چی میگویی؟ میگویی که من هم کودکی میکنم و هم این کارها کارهای مغایر با کودکی نیست. من یک کودک خوبتر هستم. برای این آدمها چی میگویی؟ فکر میکنی که این آدمها حق ندارند یا حق دارند که شما را ملامت کنند، بگویند که دوران زندگی تان را خراب میکنید، کودکیهای تان را خراب میکنید، به خاطری که کار بزرگسالان را انجام بدهید.
مروه: من به آن افراد اینطور نمیگویم که من هم کودکی میکنم و هم لذت میبرم. من فقط در دو جمله برای شان خلاصه میکنم، میگویم: رهبری به سن وابسته نیست، به بینش وابسته است. فقط سن یک عدد است که تعیین میکند در چی سالی از زندگیاش است. اگر گپ گپ سن باشد، هیچکسی از سن بزرگ به رهبری نرسیدهاست. رهبر واقعی یک رهبر تربیت میشود. من گمان نمیکنم که سن مهم باشد، ولی برای افرادی که سن مهم است، توصیهام برای آنها این است که اگر شما هنوز هم به فکر سن تان هستید، درست باور کنید که شما وقت را از دست میدهید. به خاطری رهبری اینگونه نیست که در دو روز تو یک رهبر شوی. رهبری زمان نیاز دارد، مکان نیاز دارد و من خیلی خوشحال هستم که از چیزهایی که در اینجا برایم فراهم است، استفاده میکنم. من به این باور هستم که اگر من از حالا بالای خود کوشش کنم، در آینده میتوانم که یک رهبر باشمکه مردم را قضاوت نکنم، بلکه درک کنم.
رویش: اگر خواسته باشی که از همین موقعیتی که حالا هستی، برای افغانستان، برای 40 میلیون انسان مثل یک رهبر گپ بزنی، چی میگویی؟
مروه: من برای شان میگویم: ای افغانستان! ای افغانستان! بین دو فرزندت قضاوت نکن، نی به خاطر جنسیت شان آنها را از چیزی محروم کن، نی به خاطر قومیت شان. درست است که بعضی از مشکلاتی میباشد؛ اما تو یک مادر هستی، از نگاه مادرانه پیش برو. یک مادر هیچ وقت بین فرزندان خود فرق نمیگذارد. وقتی که تو گذاشتی، فقط به خاطر جنسیت ما از هزاران فرصت پس ماندیم. فعلا مانند من هزاران دختر دیگر در خانه نشسته اند، ولی من یک فیصد از خوشبختهایش هستم که توانستم در کلسترایجوکیشن راه پیدا کنم. برایش میگویم که اگر گپ گپ جنسیت بود، هیچ رهبری نمیتوانست که جهان را به این سو رهبری کند. چون زن نیمهی گمشدهای از جهان است. پرنده را بدون یک بالش تصور کن. پرواز نمیتواند. جهان هم همینگونه است، افغانستان هم همینگونه است. زن یک بال از افغانستان میباشد. اگر زن نبود، افغانستان هم وجود نداشت.
رویش: همین موقعیت خود را در نظر بگیر، برای کسانی که حالا در موقف رهبری هستند، برای آنها چی میگویی؟ کسانی که احساس میکنی که جای تو را گرفتهاند. اگر اجازه میدادند که تو در آنجا باشی، تو رهبری متفاوتتر میکردی. برای آنها چی میگویی؟
مروه: من برای آنها چیزی نمیگویم، به خاطری میدانم که در جامعهای که هستیم، در دنیایی که هستیم، برای هر کس یک موقعیتی پیش از پیش ساخته شدهاست. فقط بالای آن ابرهای سیاه است. نه لازم است که رقابت کنیم، جاهای افراد دیگر را بگیریم، نه لازم است که جنگ کنیم. فقط لازم این است که ابرهای سیاه را از سر راه ما پس کنیم و به آن افرادی که رفتند، ما نمیگوییم که جای ما را گرفتند. من خیلی خوشحال هستم که فرصتی یافتم برای دستیابی به آینده و خیلی هم خوشحال هستم که آنها از فرصتهایی که دارند، ممکن است خوبتر از من استفاده کنند. ممکن است که با آمدن طالبان من وارد رهبری زنانه شدهام. اگر آنها نمیآمدند، من رهبری زنانه را نمیدانستم. خیلی هم خوشحال هستم. به آنها میگویم که از فرصتی که دارید، به بهترین وجه استفاده کنید. چون که زندگی یک بار است، همه یک شانس دارند. از کاری که میکنید، لذت ببرید. من برای شان میگویم که بهترین لذت، لذتی است که افراد را درک کنی. یک رهبر کسی است که بین خانوادهی خود و جامعهی خود فرق نمیگذارد.
رویش: مروه یک رابطهای با خدا دارد. در امپاورمنت خدا هم یک قدرت است، یک قدرت بسیار زیبا. انسانها خیلی چیزها را با خدا معنا میکند. میخواهم که رابطهی مروه را با خدایش بفهمم. با خدای خود چی رابطه داری؟ با خدای خود چی گپ میزنی؟
مروه: من اکثر اوقات شبانه با خدای خود صحبت میکنم. مخصوصا شبهایی که ماه کامل است. من بسیار شبها را بسیار دوست دارم. در جای خلوت میروم، بابت هر موفقیت کوچکی که دارم، از خدای خود سپاسگزاری میکنم و خدا را منحیث یک فردی میدانم که در ناتوانیهایم مرا کمک کرد. اگر باران بارید، چترم شد. خدایی بود که در سختیهای زندگیام کمکم کرد و با وجودی که من با سختیها دست و پنجه نرم میکردم، ولی مرا تنها نماند. خدایی بود که با من منحیث یک دوست بود و من خدایم را منحیث فردی میدانم که من هر قدر در زندگیام سپاسگزارش باشم، کم است. خدایی بود که مرا در سر راه کلسترایجوکیشن قرار داد. خدایی است که تا آخرین زمانی که من در زندگیام هستم، با من کمک و همیاری میکند. رابطهی من با خدایم مانند رابطهی فردی میباشد که با خدای خود صادق است. زمانی که من در جستجوی خداوند بودم، خودم را یافتم و زمانی که در جستجوی خود شدم، خداوند را پیدا کردم. سپاسگزار خدایی هستم که چهاراندام درستی دارم، فامیلی دارم، افرادی مثل شما در کنار خود دارم و مرا وارد این راه کرد و باور دارم که خداوند هر سختی که در زندگی من قرار میدهد، مرا کمک میکند تا قویتر شوم و مطمئن هستم که خداوندی که بالای سر ما قرار دارد، مرا میبیند و هیچ وقت مرا تنها نمیماند. درست است که گاهی اوقات ممکن است که من دچار سختیها شوم، ناامید شوم، ولی هیچوقت مرا تنها نمیماند.
رویش: در همین لحظهای که تو سخن میگویی، پدر و مادرت با بسیار محبت به طرفت نگاه میکنند و بسیاری از لحظات زندگی را که با تو تا در اینجا رسیدند، مرور میکنند. چشم در چشم پدر و مادرت، برای شان چی میگویی؟
مروه: من خیلی پدر و مادرم را دوست دارم. مادرم بسیار یک دوران سخت را سپری کرد. من پدرم را هم خیلی دوست دارم. به خاطر که مادرم در زمانی که در دوران سختی بود، ما را کمک کرد. کم نماند که ما احساس کنیم که مادرم مریض است، اینطور احساس را داشته باشیم. به چشمان شان میبینم و برای شان میگویم شما بهترین هدیهای بودید، بهترین اتفاق زندگیام بودید و از ایشان خیلی سپاسگزاری میکنم، به خاطری زمانی که من در این دنیا پا گذاشتم، اولین زمانی که چشم خود را باز کردم، اولین صورت صورت پدر و مادرم بود. اولین کسی که به من راهگشتن را یاد داد، پدر و مادرم بود، اولین دستی که به دستم گرفتم، دستان پدر و مادرم بود و اولین سخنی که به زبان آوردم، اسم پدر و مادرم بود.
از خداوند بابت این دو نعمت قشنگش سپاسگزار هستم و از خداوند آرزومندم که این اتفاق زندگیام را هزار بار در زندگیام تکرار کند. اگر روزی شود که من پدر و مادرم را ببینم که من افتخار کنند، من برای شان میگویم شما به خود افتخار کنید. چون که به بارآوردن این دختر قوی، یک والدین قوی داشت و یک دختر قوی اینطور زاده نمیشود، بلکه توسط والدینش ساخته میشود.
رویش: یک دختر در برابرت نشسته، اسمش مروه است. در این لحظه به تو نگاه میکند. چشم در چشم مروه نگاه کن، برای مروه چی میگویی؟
مروه: برای مروه میگویم: «ای مروه! نوری که دل میتابد، خاموش نمیشود.» برایش میگویم من از دل رنجها آمدهام تا به امید رسیدهام. من برایش میگویم که سکوت من به معنای ناتوانی من نیست، بلکه سکوت من به معنای فریاد آینده است و برایش میگویم: ما سازندگان فردا هستیم. نترس، چون که جای ترسی وجود ندارد. همانگونه که من خودم را پیدا کردم، تو هم خود را پیدا میتوانی. به راهی که میروی، ادامه بده. شمس یک گپ بسیار خوبی میزند، میگوید: «اگر آدمی در جستجوی خود باشد، یابد راهی» و من به این گپ باور دارم. اگر من شاگرد خوبی باشم، راه خود را پیدا میکنم. مولانا شاگرد خوبی بود که شمس را پیدا کرد و شمس هم استاد خوبی بود. زمانی که شاگرد کامل شود، حاجتی به استاد نمیماند. من به مروهای که در کنارم یا در مقابلم است، میگویم: شاید گاهی فریادت شنیده نشود؛ اما تو میتوانی او را در روی کاغذ جای بدهی، چی در نقاشی، چی در نویسندگی.
رویش: تشکر مروه جان. هم برای خودت، هم برای خانوادهات و هم برای همنسلانت بسیار زیبا، بسیار خوب و الهامبخش هستی. امیدوار هستم که همیشه مروه بمانی.
مروه: تشکر استاد، زنده باشید. نظر لطف تان است و من هم خیلی سپاسگزار هستم که افرادی مثل شما را در کنار خود دارم و تا زمانی که شماها را در کنار خود دارم، هیچ وقت بیامید و بیانگیزه نمیشوم. من به این باور هستم که روزی رسد که جهان فریاد بزند که رهبران زنانه. چون اگر روزی برسد که من با جمعی از رهبران نشسته باشم، برای شان میگویم که با من یکجای فریاد بزنید: «ما با دانش میجنگیم و با عشق میسازیم.» همین را برای شان میگویم و میگویم که ما ستارههایی بودیم که در تاریکترین شبها درخشیدیم. پس حالا زمانش نیست که تسلیم شویم. اینقدر شبها درخشیدیم، بعد از این هم میدرخشیم، چی خواه و چی ناخواه و پیامم برای تمام جهان این است که درست است که من تنها منظورم دخترانی در افغانستان نمیباشد، ممکن است که دختران خارج از افغانستان در موقعیتهای مختلف و حالتهای زندگی مختلفی باشند، شاید محدودیتهای ما را نداشته باشند؛ اما ممکن است که محدودیتهای به اشکال دیگر داشته باشند. من به همهی شان میگویم که خوشباوری و خوشاقبالی تنها چیزی است که آنها را میرساند. باور به خود، شناختن به خود، اگر آنها دیگران را قضاوت نکنند، هیچوقت قضاوت نمیشوند و من باور دارم که کسی که قضاوت نشده باشد، همیشه قضاوت میبیند. چون که من در زندگیام بارها قضاوت شدهام، باور دارم که درک با قضاوت معنا و مفهوم جدایی دارد و من از همه خواهان استم که همدیگر را درک کنند و اتحادی برقرار کنند که هیچکس قدرت از بینبردن آن اتحاد را نداشته باشد.
رویش: ممنون، تشکر مروه جان.
مروه: خواهش میکنم. تشکر.
رویش: خداحافظ!
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه