نامه‌ای به خانواده‌ی عزیزم

به نامِ خدایی که رویاها را در دلِ انسان بی‌دلیل نمی‌کارد.

السلام علیکم بر پدر، مادر و برادرم…

این نامه را نمی‌نویسم تا از شما شکایت کنم؛ می‌نویسم چون حرف‌هایی در دلم مانده است که سال‌هاست جراتِ گفتن‌شان را نداشته‌ام.

پدر!

هنوز هم وقتی از کنارم می‌گذری، دوست دارم مثلِ کودکی‌هایم دستم را بگیری و بگویی: «دخترم، من به تو افتخار می‌کنم.» اما مدت‌هاست تنها چیزی که می‌شنوم، سکوت است؛ سکوتی که گاهی از هزار جمله دردناک‌تر است. من در این شرایط بیشتر به تکیه‌گاهم نیاز دارم؛ تکیه‌گاهی چه بهتر و قوی‌تر از پدر؟

مادر!

هر بار که از ترسِ نرسیدن به درس صحبت می‌کنم، می‌گویی: «دخترجان، کارِ زنانه یاد بگیر. آشپزی، خیاطی و خانه‌داری به دردت می‌خورد. درس آخرش چیست؟ بالاخره ازدواج می‌کنی و خانواده‌دار می‌شوی؛ دیگر درس را برای چه می‌خواهی؟ درس برای تو خدمت به شوهر نمی‌شود.»

من به خانه‌داری بی‌احترامی نمی‌کنم؛ خانه را با عشق می‌توان ساخت، اما آیا دختری که کتاب هم در دست دارد، دیگر نمی‌تواند خانه‌ای گرم بسازد؟ مگر دانش، محبت را از دلِ انسان می‌گیرد؟

برادر!

برادرم، تو همیشه می‌گویی: «دختر مالِ مردم است. خانه‌ی پدر فقط مهمان است؛ چرا برای مهمان این‌همه هزینه کنیم؟» هر بار این جمله را می‌شنوم، احساس می‌کنم دیگر دخترِ این خانه نیستم؛ انگار از همان روزِ تولدم رفتنم را حساب کرده بودند و ماندنم هیچ ارزشی نداشت.

اگر مهمانم، پس چرا تمامِ کودکی‌ام را در این خانه نفس کشیدم؟ چرا خنده‌ها و گریه‌هایم در همین اتاق‌ها بزرگ شد؟ مگر دختر، فرزندِ این خانه نیست؟ مگر دختر از جنسِ انسان نیست؟ یا نکند از آهن یا فولاد و چیزِ دیگری است که این‌همه درد را تحمل می‌کند؟ مگر یک دختر تا چه حد تحمل خواهد داشت؟

شما برای برادرم از آینده صحبت می‌کنید؛ اما برای من از رفتن، ازدواج کردن و بچه‌دار شدن. برای او از دانشگاه و رشته‌ی مورد علاقه‌اش می‌گویید، برای من از آشپزخانه و پختن و شستنِ ظرف‌ها؛ برای او قلم و کتاب می‌خرید، برای من قابلمه و پیاله؛ برای او رویا می‌سازید، برای من فقط وظیفه برای خانه‌ی شوهر.

هیچ‌وقت نگفتم که کارهای خانه را دوست ندارم؛ من همیشه کنارِ مادرم کار کرده‌ام، نان پخته‌ام، ظرف شسته‌ام، لباس دوخته‌ام و اتو زده‌ام و خسته نشده‌ام. اما دلم می‌خواست بعد از اتمامِ آن کارها، شب که می‌شود، کتابم را هم باز کنم و چند ورقی را عاشقی کنم.

دلم می‌خواست کسی یک بار از من بپرسد: «دخترم، رویای تو چیست؟ چه چیزی نیاز داری برای درس‌هایت؟» کاش می‌دانستید آرزوهای من خرجِ زیادی نداشت؛ من فقط یک کتاب، یک قلم و کسی را می‌خواستم که بگوید: «ادامه بده، من پشتت هستم.»

شاید فکر کنید با اجازه دادن به درس خواندنم، چیزی از زندگی‌تان کم می‌شود؛ ولی قول می‌دهم هیچ‌چیزی کم نکنم، حتی اگر روزی درس‌هایم را تمام کردم، برای شما و پدر کمک‌هزینه شوم و بتوانم دستِ پدر را بگیرم.

اما هر روز که از پنجره، دخترانِ هم‌سنِ خودم را می‌بینم که با کتاب‌های‌شان راه می‌روند، احساس می‌کنم بخشی از وجودم همان‌جا، میانِ کوچه جا مانده است.

مادر، تو همیشه می‌گفتی: «خدا هیچ انسانی را بیهوده نمی‌آفریند.» پس چرا فکر می‌کنید خدا عقل و استعداد را فقط برای پسرها آفریده است؟ یعنی خلقتِ ما دختران بیهوده است؟ چرا ما فقط برای زنده ماندن به دنیا آمدیم؟ چرا نباید زندگی کنیم و فقط دوام بیاوریم؟

برادرِ عزیزم!

روزی اگر خدا به تو فرزندی از جنسِ دختر داد، امیدوارم هیچ‌وقت به او نگویی: «تو مهمانی.» به او بگو: «این خانه، خانه‌ی توست. تا هر زمان خودت خواستی بمان؛ تو دخترِ منی، از وجودِ منی.» شاید آن روز حرف‌های امروزِ مرا بهتر بفهمی.

و شما خانواده‌ی عزیزم!

من هنوز دوست‌تان دارم، اما ای‌کاش روزی به جای این‌که به من بگویید: «تو دختر هستی»، بگویید: «تو انسان هستی و حق داری رویا داشته باشی و زندگی‌ات را زندگی کنی.»

به امیدِ روزی که هیچ دختری احساسِ اضافه بودن در خانه‌ی خودش نکند و بتواند زندگیِ رویایی‌اش را زندگی کند، نه این‌که فقط حسرتش برایش بماند.

با عشق، دخترتان و خواهرتان!

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000