صبح بود. آفتاب آرامآرام از پشت کوهها بالا میآمد و کوچه هنوز در سکوت صبحگاهی فرو رفته بود. دختری کنار پنجره نشسته بود و به آسمان نگاه میکرد. یک کتاب در دستش بود، اما چند دقیقهای میشد که حتی یک خط هم نخوانده بود. در ذهنش یک سوال میچرخید: آیا واقعاً من میتوانم کاری برای آیندهام انجام دهم؟»
شاید این سوال، فقط سوال او نبود. شاید خیلی از دختران افغانستان یک روز، یکجا و به شکلی همین سوال را از خودشان پرسیده باشند. اما دختر جان! بگذار یک چیز را برایت بگویم: تو فقط یک دختر نیستی؛ تو بخشی از آیندهی این سرزمین هستی.
افغانستان به دخترانی نیاز دارد که با وجود سختیها، هنوز رویا داشته باشند؛ به دخترانی که کتاب را باز کنند، چیزی یاد بگیرند، سوال بپرسند، تجربه کنند و باور داشته باشند که آینده میتواند بهتر از امروز باشد.
شاید امروز مسیرت آسان نباشد. شاید گاهی خسته شوی، شاید بعضیها به تواناییهایت باور نداشته باشند و شاید حتی خودت هم گاهی به خودت شک کنی؛ اما هیچکدام از اینها به معنی تمام شدن راه نیست. گاهی یک چراغ کوچک میتواند تاریکی بزرگی را کنار بزند. تو هم میتوانی همان چراغ کوچک باشی.
تصور کن چند سال بعد، همان دختری که امروز کنار پنجره نشسته، تبدیل به یک معلم شده است. روبهرویش چندین دختر نشستهاند و او به آنها درس میدهد. شاید یکی از همان شاگردان روزی داکتر شود، دیگری نویسنده، دیگری مهندس، دیگری یک معلم خوب و دیگری کسی که به صدها نفر امید میدهد. همهچیز شاید از همان یک دختر شروع شده باشد؛ دختری که یک روز تصمیم گرفت تسلیم نشود.
دختر افغانستان!
اگر امروز چیزی را نمیدانی، یاد بگیر؛
اگر اشتباه کردی، دوباره تلاش کن؛
اگر زمین خوردی، دوباره بلند شو؛
اگر رویایی در قلبت داری، آن را کوچک نشمار؛
تو لازم نیست یکروزه دنیا را تغییر دهی. گاهی کافی است از خودت شروع کنی؛ از یک کتاب، یک مهارت، یک تصمیم و یک قدم کوچک.
آیندهی افغانستان فقط با ساختمانها و جادهها ساخته نمیشود؛ آینده با ذهنهای آگاه، قلبهای امیدوار و دخترانی ساخته میشود که باور دارند میتوانند. شاید تو امروز فکر کنی که فقط یک نفر هستی و توانایی تغییر چیز زیادی را نداری؛ اما تمام درختهای بزرگ، روزی یک نهال کوچک بودهاند. پس دختر جان! نه از کوچک بودنِ قدمت بترس و نه از بزرگ بودنِ رویایت.
افغانستان به تو نیاز دارد؛ به صدای تو، به فکر تو، به استعداد تو، به امید تو و به تلاش تو.
شاید روزی کسی داستان زندگی تو را برای دختر دیگری تعریف کند و بگوید: «یک روز دختری بود که با وجود تمام سختیها، امیدش را از دست نداد؛ و همان امید، شروع یک راه تازه شد.»
پس اگر امروز آرزویی در قلبت داری، آن را زنده نگه دار؛
کتابت را باز کن؛
یاد بگیر؛
بساز؛
امید داشته باش و قدم بردار؛
چون شاید افغانستانی که فردا آرزویش را داریم، با قدمهای کوچک دخترانی مثل تو ساخته شود.
دختر جان! تو برای آیندهای که هنوز نیامده، لازم هستی. پس خودت را باور کن؛ افغانستان به تو نیاز دارد.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه