مشق امشبم؛ به مسافری که از او قدردانی نمی‌شود

عصری از یک روز پرمشغله بود. من نیز برای رفع خستگی، پیاله‌ای برداشتم و مشغول ریختن چای سبز برای خود شدم. در همین حال، پسری جوان با قد متوسط و مؤدب، با تک‌تک زدن وارد اداره شد. پس از احوال‌پرسی از مدیر، خواهش کرد چند لحظه‌ای خواهر کوچکش را که مصروف درس خواندن در یکی از صنف‌ها بود، ملاقات کند.

مدیر گلو صاف کرد و علت این ملاقات را پرسید. پسر لبخندی زد و گفت: «مدیر صاحب! من قرار است دو ساعت بعد راهی ایران شوم. پیش از ظهر به خرید کردن مشغول بودم و بعد از ظهر که آمدم، دیدم خواهرم نیست و به این‌جا آمده است. با همگی خداحافظی کردم؛ اما با او نه. اکنون می‌خواهم با او وداع کنم. آخر، دُردانه@ی من است؛ نمی‌خواهم از من دلخور شود.»

مدیر بدون درنگ گفت: «آها، حتماً، چرا که نه.» سپس به یکی از استادان دستور داد تا خواهر او را به اداره بیاورند. دخترک پس از سلام به همه، به آغوش برادرش پناه برد. مدیر خطاب به آن‌ها گفت: «بیرون هم فضای سبز است و اتاق دست چپی هم خالی. هر کدام را که مایل هستید، می‌توانید بروید و حرف‌های‌تان را بزنید.» آن‌ها به اتاق رفتند.

راستش را بگویم، حالم دیگرگون شده بود و همچنان چشمانم به دروازه‌ی آن اتاق دوخته شده بود.

پس از حدود 15 دقیقه، آن‌ها از اتاق بیرون آمدند. دخترک از شدت گریه، چشمانش سرخ شده بود. به سمت بیرون حرکت کردند و در حالی که با هم صحبت می‌کردند، با قدم‌های آرام به سوی کانتین نزدیک شدند. پسر جوان برای تسکین دل خواهرش، برایش اندکی خوراکی و یک نوشیدنی گرفت.

من از پنجره‌ی اداره آن‌ها را نظاره می‌کردم. گویی برادرش او را نصیحت می‌کرد که ناگهان دخترک در صحن مکتب به گریه افتاد و خود را در آغوش برادرش انداخت. گونه‌ام از گرمای قطره‌ی آبی که از چشمم سرازیر شده بود، سوخت.

آیا او اولین مسافری بود که دیده بودم؟ البته که نه.

یکی از همکارانم که کنارم ایستاده بود، هم‌زمان با نگاه کردن به بیرون گفت: «حالتی غم‌انگیزی است، نه؟» من با ملایمت پاسخ دادم: «البته که آری.» یاد خودم افتادم و خنده‌ام گرفت.

او با تعجب پرسید: «این گریه و خنده‌ها را درک نمی‌کنم.» من دستی بر شانه‌اش گذاشتم و گفتم: «راستش یکی از خاطره‌های کودکی‌ام یادم آمد و خنده‌ام گرفت. داستانش طولانی است، به فرصتی برایت تعریف می‌کنم.»

او به ساعتش نگاهی انداخت، دیگر وقتش شده بود؛ خداحافظی کرد و رفت.

من هم داشتم به خاطره‌های گذشته اجازه می‌دادم به زمان حال نفوذ کنند. جرعه‌ای از چایم نوشیدم و خیره به رنگ سبز زیتونی آن، به گذشته‌ها سفر کردم.

چندین سال پیش، برادرم به مهاجرت رو آورد. مسافری، کاری طاقت‌فرسا است و باید صبور بود. او سختی‌های زیادی را متحمل شد. اکنون احساس دلتنگی‌ام برایش چندین برابر شده، به‌ویژه در اوضاع کنونی که وضعیت جهان رو به بحران است. مادرم همیشه نگران اوست و حس پاک مادرانه‌اش چون مهری دل‌انگیز، از راه دور او را نوازش می‌کند.

چندی پیش، کارخانه‌ای در نزدیکی محل کار برادرم که کارمندان «افغانی» در آن شاغل بودند، آتش گرفت. فرزندان وطنم، بیچاره‌ها! برخی از آن‌ها که در منزل‌های بالایی بودند، نتوانستند فرار کنند و جان شیرین‌شان را از دست دادند. حتی تصور این‌که از سوختن جان داده‌اند، بدن انسان را می‌لرزاند.

اینجا برای یک آینده‌ی بهتر، چقدر باید تاوان داد؟ شاید حتی فراتر از جان!

مشق امشبم را اختصاص می‌دهم به جوانان مسافری که برای آینده‌ی بهتر، کشور را ترک کرده‌اند. از این کلمات برای‌شان جمله می‌سازم تا مدالی باشد که به پاس تلاش‌های سخت‌شان به آن‌ها اهدا می‌شود.

ای مهاجر!

ابر‌قهرمانِ جوانِ مسافرِ دور از وطن؛ مشقت‌های زیادی را متحمل شده‌ای. بر فراز کوه‌ها، از میان جنگل‌ها، در سردی و گرمی، با اراده‌ی محکم ادامه داده‌ای. با وجود این‌که برای خودت و آینده‌ات سخت تلاش می‌کنی و همه باید برایت دست بزنند، اما کسی نیست که از تو قدردانی کند.

مانند دعای عمیق مادرت، من نیز می‌نویسم: «راهت به روانی آب روشن باشد و آینده‌ات آباد!»

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000