با پستهای جدید و زیبایی در یکی از صفحههای انگیزشی تلگرام روبهرو شدم. زنی نوشته بود: «در خانه نشسته بودیم، من و شوهرم کنار هم و خیره به صفحه تلویزیون در حال دیدن یک فیلم بودیم. ناگهان دخترم از اتاقش بیرون آمد و رو به شوهرم گفت: پدر، دو روز میشود پسری برایم پیام داده است.» خانم گفت: «ترس از تکتک سلولهای بدنم چون برق، جرقه زنان عبور کرد. ترسیدم مبادا شوهرم چون پدرم و پدرانی که میشناسم رفتار کند و هر آن منتظر لحظهای بودم تا شوهرم شروع کند به زدن دخترم. اما این طور نشد؛ شوهرم لبخند زد و گفت: خوب دیگر بزرگ شدهای و زیبا، خانم و فهمیده. خوب، البته که همه میخواهند با تو آشنا شوند عزیز پدر! بیا بنشین و برایم مفصل بگو چه گفته است تا اگر شود راهنماییات کنم. فقط همین قدر.» خانم در ادامه نوشته بود: «خوشحالم دخترم همچین پدری دارد که او را بهجای فراری دادن از حقایق زندگی و ممکنات، به سمت کاری درست و بدون دلسرد کردن او از زندگی یا دختر بودنش حمایت میکند. من تا ابد نگران دخترم نخواهم بود؛ چون او چنین پدری دارد.»
بعد از خواندن این پست، مدتی را به فکر رفتم. دیدم پدرش درست گفته و بهترین کار را کرده است. شاید بگویید من پررو هستم یا یک بیحیا که از چنین حرفی طرفداری میکنم؛ اما نه، من حقیقت را میگویم. بر فرض اگر آن مرد شبیه به بعضی از مردان افغان رفتار میکرد و دخترش را سرزنش میکرد و موبایلش را قطع میکرد یا میشکست، چه میشد؟ دختر در طرز فکرش راجع به خودش، زندگیاش، شخصیتش و ظاهرش دچار سوءتفاهم میشد، قضاوت میشد و برای بعضیها هم این رفتار منجر به مرگ میشد.
اما برای آن دختر، پدرش به بهترین شکل فهماند که او زیباست، دختر است و چنین چیزهایی خیلی طبیعی است و قرار نیست خورده شود؛ بلکه اعتمادبهنفس دخترش را نیز بالا برد و به او فهماند که او لایق داشتن یک رابطهی سالم و پاک است که همه میتوانند از آن آگاه باشند. دخترک با لبخندی زیبا و صداقتی نهفته در کلامش، راجع به همه چیز برای پدرش گفت و از نصیحتهای پدر به عنوان یک چراغ برای روشنی راه استفاده کرد و گفتهها را به گوش سپرد؛ نه اینکه بترسد و نه ادامه دادن یا شروع کردن رابطههای پنهانی و کثیف برای جمعآوری محبت، شبیه گشنهای که محتاج نان است.
برای دخترانتان پناه باشید تا در هر شرایطی بتوانند از شما کمک بگیرند؛ نه اینکه یک ترسو و تشنهی محبت باشند که به هر بیسروپایی دل ببندند و به شما هم دروغ بگویند؛ چون اینگونه شما مانند یک کفتار دیده میشوید که فرزندتان بهجای حس امنیت در پیش شما و در آغوش شما، از شما بترسد. شاید شنیده باشید که هرچه تیر را محکمتر بکشی، محکمتر خطا میخورد و راه برگشتی ندارد. داستانهای قیدگیری نابجا نیز چنین است؛ هرچقدر قیدگیری بیشتر، فساد بیشتر. رابطههای آشکار چیزی را تغییر نمیدهد؛ بلکه باعث میشود دو طرف حس باارزش بودن را داشته باشند. اما خیلیها از ترس فامیلشان وارد رابطههای پنهانی میشوند و باعث میشود خود و ارزش خود را پایین بیاورند.
کسی از نداشتن کسی یا عزیزی نمرده است؛ اما با داشتن بدکسی، چرا، اتفاقاً مرده است. بیایید ارزش خودمان را بدانیم و خود و وجود مقدسمان و عشق پاکمان را برای هرکس و ناکسی خرج نکنیم.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه