دختر؛ یعنی محکوم به سکوت اجباری

گاهی با خودم می‌گویم مگر چقدر یک دختر می‌تواند دردِ قلبش را در سکوت متحمل شود؟ آیا تا به حال فکر کرده‌ای دختر یعنی چه؟ آیا می‌توانی اسمِ چهارحرفیِ «دختر» را درک کنی؟

نه، نمی‌توانی! چون تو وقتی دلت تنگ شد، وقتی ناراحت بودی، وقتی حرفی از جانب خانواده‌ات شنیدی، رفتی و با خودت در خیابان‌ها خلوت کردی؛ رفتی و با دوستانت خوش گذراندی و غمت و دلخوری‌ات یادت رفت.

اما دختر چه؟ وقتی ناراحت باشد، خودش را با پاک‌کاریِ خانه مشغول می‌کند، در حالی که در قلبش خروارها غم نشسته است. وقتی حرفی از جانب خانواده‌اش بشنود، مجبور است سکوت کند و در قلبش دفن کند هر آنچه را شنیده و نجوای قلبش را نادیده بگیرد.

دختر یعنی وقتی دلت تنگ شد، بنشینی و از پشت پنجره‌های بسته آسمان را نگاه کنی و منتظر شب بنشینی تا آن سیل‌های اشک را که پشت پرده‌ی چشمانش مخفی کرده، راه‌شان را باز کند تا قلبش کمی سبک‌تر شود و صبح با لبخندی دروغین روزش را آغاز کند.

دختر یعنی سکوت، دختر یعنی غم پنهان، دختر یعنی مادر دوم در خانواده، دختر یعنی نتوانی از حقت و از خودت دفاع کنی؛ چون اگر دفاع کنیم، برچسب «زبان‌دراز» روی ما می‌زنند و هزاران حرف دیگر!

سؤال من این است: چرا کسی دختر را درک نمی‌کند؟ چرا دختر را کسی نمی‌فهمد؟

ما دختران اگر کمی به سر و وضع‌ خود برسیم، به ما می‌گویند بی‌شرم و بی‌حیا! می‌گویند دختر باید ساده باشد، باید سر تا قدم خود را بپوشاند تا چشم نامحرمی بر آن نخورد. وقتی این‌طور می‌گویند، مثل این می‌ماند که بگویند: «آفتاب طلوع نکند تا بستنی‌های ما آب نشود!»

من از این خرافات احمقانه دیگر خسته‌ام. چرا دختران نباید زندگی کنند؟ چرا نفس نکشند در دنیایی که خودشان آن را می‌سازند؟

می‌دانی وقتی می‌گویم دختر یعنی غم پنهان، یعنی چه؟ یعنی غم‌های خودش به کنار، غم‌های خانواده را نیز متحمل می‌شود؛ با دست‌تنگیِ پدرش کنار می‌آید، با ناراحتی‌های مادرش و با دعواهای خانواده کنار می‌آید و تمام آن غم‌ها را با تنهایی در سکوتِ شب در قلبش دفن می‌کند و به روی همه‌ی آن‌ها لبخند می‌زند و نمی‌گذارد کسی چیزی بفهمد که بر او چه گذشته است.

ما دختران، اکثر ما به خاطر دست‌تنگی‌های خانوادگی‌ ما از رؤیاهای خود دست کشیدیم و آن را نادیده گرفتیم. دختر یعنی آرزوهایش را نادیده بگیرد به خاطر این‌که فامیلش کمی راحت‌تر باشند. دختر یعنی نیمه‌شب با خدایش دردِ دل کند، در حالی که قطرات اشک‌هایش بر روی بالشتش جوی‌های آب را ساخته‌اند؛ اما چاره‌ای ندارد، باید سکوت کند.

و همین سکوتِ دختران باعث شد همه فکر کنند این‌ها چیزی نمی‌فهمند؛ در حالی که این ما هستیم که همه چیز را می‌بینیم و می‌فهمیم، اما به خاطر پدران‌مان لبخند بر لب داریم تا شکسته‌شدنش را از این بیشتر نبینیم. لبخند بر لب داریم تا هر روز شاهد پژمرده‌شدن مادران‌ ما نباشیم. بر روی همه لبخند می‌زنیم، اما در دل‌هایمان غمِ همه چیز را متحمل می‌شویم.

در قلب‌های ما ترس‌های ما را دفن می‌کنیم، رؤیاهای خود را دفن می‌کنیم، دست‌تنگی‌های پدر را دفن می‌کنیم… قلب ما دختران همچو قبرستانی است که همه‌ی غم‌هایمان را در آن دفن کرده‌ایم.

خداوند ما دختران را لطیف و زیبا آفرید، اما غم‌های قلب‌ ما را هم همان‌قدر زیبا به ما داد؛ حتی زیباتر از خود ما.

دختر یعنی: شکننده اما استوار!

من یک دختر در افغانستام که قلبم شیشه‌ی شکسته است، حتی شکسته‌تر از شکسته! اما با این حال باز هم آن شیشه‌های شکسته را سر هم می‌کنم و سرِ پا می‌ایستم تا مبادا مورد تمسخر دیگران قرار گیرم. دوست ندارم با چشم‌های دلسوزانه نگاهم کنند.

آری، اگر دختری در افغانستان شکسته و پژمرده باشد، همه با چشمان مظلوم و بیچاره به او نگاه می‌کنند؛ اما کسی نیست که با همان چشمان مظلوم به خودشان نگاه کند که حتی از دختران افغان هم بیچاره‌ترند! بیچاره‌اند که نمی‌توانند ناموس‌شان را از دست سگ‌های وحشی همانند طالبان نجات دهند و جلوی چشمان‌شان دخترِ هم‌وطنش را، ناموسِ برادرش را با خود می‌برند، اما کاری نمی‌کنند جز نگاه‌های درمانده! آری، همین مردها حتی از دختران افغان هم بیچاره‌ترند.

خداوند دختر را آفرید تا جامعه را تشکیل دهد و به روزها عشق بورزد. دختر را آفرید تا دنیا از چیزی که هست زیباتر و چشم‌گیرتر شود. دختر را آفرید تا زندگی رنگ و بوی عشق را به خود بگیرد. اما حیف که در این دوره، دختر را فقط همچو بارِ اضافی می‌بینند و از وجودشان احساس خفگی می‌کنند؛ مردهای ما در حالی که همین دختر او را به دنیا آورد و به او راه رفتن یاد داد، نیمه‌های شب به خاطرش بی‌خوابی کشید… اما حالا همان کودک بزرگ شده و بودنِ دختر در جامعه را ننگ می‌داند!

اما با همه‌ی این‌ها، دختران باز هم مثل همیشه الماسی در بین جامعه می‌درخشند، حتی با همان قلبِ پارچه‌پارچه‌شان. و من باور دارم به آن روزی که دخترِ افغان سربلندیِ کشورش خواهد بود.

دختران در افغانستان شاید حالا در عمق تاریکی فرو رفته باشند، اما شما فقط تاریکی‌های آن‌ها را نبینید، بلکه ببینید چطور در آن تاریکی می‌درخشند و راه‌های روشنی برای همه باز می‌کنند.

دختر شاید یک کلمه‌ی چهارحرفی باشد، اما در هر یک حرفِ آن معنایی نهفته است که هیچ‌کس قادر به درک آن‌ها نیست جز خودِ ما دختران. دیگر کسی معنای دختر را نمی‌فهمد.

از شجاعت دم مزن که این خود بزرگ‌ترین شجاعت است.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000