میان حسرت و مسئولیت فردا

آفتاب تازه از پشت کوه‌های بلند نمایان می‌شد. ستایش با صدای دلنشین مادرش از خواب بیدار شد؛ رو به مادر مریض‌اش کرد و با لبخندی امیدبخش، صبح‌بخیر گفت. زود از جایش بلند شد. در کنجی از خانه‌ی کوچک‌شان، خواهر بزرگ‌ترش در حال گلدوزی کردن بود، انگار پیش از طلوع آفتاب او به گلدوزی کردن شروع کرده بود.

بعد از شستن دست‌وروی‌اش، مادر گیلاس چایی آماده کرده بود. ستایش همراه با خواهر بزرگ‌تر و مادرش، صبحانه‌ای را که چیزی جز نان خشکیده چند روز پیش نبود، نوش‌جان کرد. بعد از خوردن صبحانه، مادرش با چادر موهایش را پوشاند و به دستش رنگ بوت، برس و تکه‌ای داد که روی آن بتواند بنشیند. ستایش با لبخندی پر از امید به مادرش نگاه کرد و گفت: «امروز حتماً صد افغانی کار می‌کنم.» مادر دستی به سر ستایش کشید و با چشمانی که در آن عذاب موج می‌زد، به او نگاه کرد؛ لبخندی تلخ زد و گفت: «دخترم مراقب خودت باش. فردا شاید پول گلدوزی خواهرت را بدهند و بعد از امروز دیگر سر کار نرو…» ستایش سرش را به نشانه‌ی تأیید تکان داد و از خانه بیرون شد.

مسیر بیست‌دقیقه‌ای را پیاده رفت. وقتی به سرک رسید، متوجه شد که هنوز بیشتر مردم برای کار از خانه بیرون نشده‌اند؛ از همین رو، برای خودش جای مناسبی پیدا کرد. تکه را پهن کرد و در آنجا نشست. رنگ‌بوت‌ها و برس‌اش را پیش‌رویش گذاشت و منتظر اولین مشتری‌اش شد.

دقیقه‌ای نگذشت که مردی با دختری کوچک که تقریباً هم‌سن‌وسال ستایش بود، از کنارش گذشت. آن دختر در بغل آن مرد بود و یونیفورم مکتب بر تن داشت. قشنگ فهمیده می‌شد که آن مرد، پدر آن دختر است. دختر و پدر خیلی خوشحال به نظر می‌رسیدند؛ آن مرد از دخترش می‌خواست تا کلمات را صداکشی کند و آن دخترک نیز با دقت کلمات را صداکشی می‌کرد. در دست آن دخترک قلمی گلابی‌رنگ بود و هر بار که کلمات را صداکشی می‌کرد، قلم‌اش را همانند حروف تکان می‌داد.

با دیدن آن‌ها، ستایش لبخندی از روی حسرت و حسادت زد. به دستان‌اش نگاه کرد؛ حالا باید در دست‌اش مثل آن دختر قلم می‌بود، اما به جایش بُرسی بود که باید با آن کفش‌ها را براق می‌کرد. حالا باید بزرگ‌ترین دغدغه‌ی ستایش همانند آن دختر، صداکشی کردن کلمات می‌بود؛ اما دریغ که او بیشتر از هر چیزی نگران نان شب بود. ستایش از ته دل به آن دختر حسودی کرد. هنگامی که آن مرد با دخترش از کنار ستایش گذشتند، ستایش زیر لب، با چشمانی پر از اشک گفت: «خدایا! چرا من همانند آن دختر پدر ندارم؟ چرا پدرم را در انفجاری کشتند؟ چرا من از آغوش پدرم دور هستم؟ چرا من مثل آن دختر مکتب رفته نمی‌توانم؟ ای کاش پدرم زنده می‌بود تا همانند آن مرد که دخترش را بغل کرده بود، مرا بغل می‌کرد و به مکتب می‌رساند.»

اشک‌های ستایش جاری شد، اما باید قوی می‌ماند؛ آخر باید تا شب مقداری درآمد کسب می‌کرد. اگر آنجا به گریه کردن ادامه می‌داد، چه کسی باید نان شب را به خانه می‌برد؟ همان‌جا اشک‌هایش را پاک کرد و با چشمانی پر از امید، منتظر اولین مشتری‌اش نشست.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000