شکریه رحیمی

وقتی برای اولین بار پریود شد، خیلی گریه کرد. هنوز نمی‌دانست با این اتفاق تازه چگونه کنار بیاید. بدنش درد می‌کرد و احساس عجیبی داشت؛ احساسی ناآشنا که برایش سنگین بود. گوشه‌ای از خانه نشسته بود و تلاش می‌کرد کسی متوجه حالش نشود. در همان لحظه فقط یک سؤال در ذهنش می‌چرخید: «چرا فقط دخترها؟» برای او عجیب بود که چرا این درد بخشی از زندگی دختران است و پسرها هرگز مجبور نیستند چنین چیزی را تجربه کنند. چرا بدن دخترها باید هر ماه چنین روزهایی را پشت سر بگذارد؟ چرا باید چیزی را تحمل کنند که خودشان انتخاب‌اش نکرده‌اند؟

آن روز شکمش درد می‌کرد و چشم‌هایش پر از اشک بود. از دختر بودن خسته شده بود؛ البته نه از خود دختر بودن، بلکه از سختی‌هایی که گاهی همراه آن بود. نمی‌دانست چرا باید هم درد داشته باشد و هم وانمود کند که حال‌اش خوب است. برایش سخت بود که کسی واقعاً درک نکند درون‌اش چه می‌گذرد. حتی کارهای معمولی زندگی هم در آن روزها برایش سخت شده بود. بعضی کارهایی که همیشه انجام می‌داد، دیگر ساده به نظر نمی‌رسیدند. فقط دلش می‌خواست گوشه‌ای آرام بنشیند و اجازه بدهد بدنش کمی استراحت کند، اما زندگی همیشه اجازه استراحت نمی‌دهد.

اطرافیان‌اش چندان درکی از حال او نداشتند. پدر و برادرش هیچ‌وقت چنین دردی را تجربه نکرده بودند و طبیعی بود که شدت آن را به خوبی نفهمند. گاهی از او می‌خواستند کارهای روزمره‌اش را انجام دهد؛ لباس‌ها را مرتب کند، خانه را تمیز کند یا به کارهای دیگر برسد. او چیزی نمی‌گفت. فقط سکوت می‌کرد و سعی داشت دردش را پنهان کند. شاید فکر می‌کرد اگر چیزی نگوید، کسی ناراحت نمی‌شود و اگر لبخند بزند، کسی متوجه نمی‌شود که حال‌اش خوب نیست. سه روز اول برایش بسیار سخت گذشت. بارها اشک ریخت و از شرایطی که در آن قرار گرفته بود، ناراحت شد. برای اولین بار فهمید که بدن انسان می‌تواند هم متعلق به خودش باشد و هم گاهی برایش ناآشنا به نظر برسد.

اما بعد، کم‌کم متوجه شد تنها نیست. دختران زیادی چنین روزهایی را تجربه می‌کنند؛ دخترانی که شاید در مدرسه، در خانه یا در میان خانواده، همان درد را تحمل می‌کنند و چیزی نمی‌گویند. بعضی‌ها لبخند می‌زنند، بعضی‌ها کار می‌کنند و بعضی‌ها وانمود می‌کنند همه‌چیز عادی است. با گذشت زمان، پریود شدن برایش به بخشی طبیعی از زندگی تبدیل شد، اما دردش هیچ‌وقت برایش کاملاً عادی نشد. گاهی درد آن‌قدر شدید می‌شد که فقط زانوهایش را بغل می‌کرد و چشم‌هایش را می‌بست. آرزو می‌کرد چند ساعت بخوابد و وقتی بیدار شد، دیگر خبری از درد نباشد. اما گاهی نیمه‌شب با همان درد از خواب بیدار می‌شد و دوباره تلاش می‌کرد آرام بماند. آن لحظه‌ها بیشتر از همیشه به این فکر می‌کرد که چرا درباره‌ی درد دختران کمتر صحبت می‌شود.

چرا وقتی دختری حال خوبی ندارد، باید آن را پنهان کند؟ چرا باید از گفتن یک حقیقت ساده خجالت بکشد؟ چرا باید طوری بزرگ شود که حتی نتواند به راحتی بگوید حال‌اش خوب نیست؟ این سؤال‌ها کم‌کم در ذهنش بزرگ‌تر می‌شدند. او فهمید مشکل فقط درد جسمی نیست؛ گاهی چیزی که بیشتر از درد آزار می‌دهد، سکوت آدم‌هاست. بعضی مادرها خودشان سال‌ها با همین سکوت بزرگ شده‌اند. شاید به آن‌ها گفته شده بود که درد را تحمل کنند، چیزی نگویند و همیشه طوری رفتار کنند که انگار همه‌چیز خوب است. بعد همان سکوت، بدون آنکه خودشان بخواهند، به نسل بعد منتقل شده است. اما او باور داشت درد چیزی برای خجالت کشیدن نیست. اگر بدن دختری درد دارد، حق دارد استراحت کند، حق دارد بگوید حال‌اش خوب نیست و حق دارد از دیگران کمک بخواهد. این‌ها نشانه‌ی ضعف نیستند.

او از خودش می‌پرسید چرا وقتی یک دختر درد دارد، باز هم باید تمام کارهای خانه را انجام دهد و مثل همیشه رفتار کند؟ چرا گاهی از او انتظار می‌رود حتی در سخت‌ترین روزها هم قوی بماند؟ این سؤال‌ها کم‌کم نگاه‌اش را به دختر بودن تغییر داد. او فهمید دختر بودن فقط به معنای تحمل درد نیست؛ دختر بودن یعنی زندگی کردن با هزاران احساس، امید، ترس و آرزو؛ یعنی گاهی خسته شدن و باز هم تلاش کردن، یعنی شاید بارها شکستن، اما دوباره بلند شدن. او بعدها فهمید دخترها فقط دردهای جسمی را تحمل نمی‌کنند. بعضی از آن‌ها درد محرومیت، سکوت، قضاوت و فهمیده نشدن را هم با خود حمل می‌کنند. با این حال، صبح از خواب بیدار می‌شوند، لبخند می‌زنند، درس می‌خوانند، کار می‌کنند و برای آینده‌ای بهتر تلاش می‌کنند.

برای همین فکر می‌کرد دخترها شجاع‌اند؛ نه به این دلیل که هیچ‌وقت نمی‌ترسند یا هیچ‌وقت گریه نمی‌کنند، بلکه به این دلیل که با وجود ترس و اشک، باز هم ادامه می‌دهند. گاهی با خودش فکر می‌کرد اگر زندگی دیگری وجود داشت، دوست داشت یک بار پسر باشد؛ نه برای اینکه دختر بودن را انکار کند و نه برای انتقام، بلکه فقط برای اینکه بفهمد زندگی از نگاه آن‌ها چگونه است. و شاید دوست داشت پسرها هم فقط برای یک لحظه بتوانند دختر بودن را بفهمند؛ نه برای اینکه درد بکشند، بلکه برای اینکه بدانند پشت سکوت بسیاری از دخترها، حرف‌هایی وجود دارد که هیچ‌وقت گفته نمی‌شوند.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000