پس از آمدن طالبان، در منطقهی ما کورسی برای دختران محروم از آموزش ایجاد شد. این کورس دریچهای تازه به سوی امید بود؛ جایی که ناامیدیهای ما به امید تبدیل شد و دوباره انگیزه یافتیم تا برای آیندهی خود تلاش کنیم.
با شوق و علاقه به کورس میرفتیم. میان ما رقابت سالمی وجود داشت و استادان باسواد و توانمندی داشتیم. ما نهتنها همصنفی، بلکه هم رفیق و هم رقیب بودیم. هرگاه استاد پرسشی مطرح میکرد، هرکدام میخواستیم زودتر از دیگران پاسخ بدهیم. آن روزها برایم سرشار از شور، یادگیری و خاطرات شیرین بود.
آن کورس برایم ارزش ویژهای داشت؛ زیرا در آنجا با استادان تأثیرگذاری آشنا شدم که هرکدام خاطرهای ماندگار در ذهنم بهجا گذاشتند؛ اما متأسفانه کورس تعطیل شد و بار دیگر ناامیدی به سراغ ما آمد. خوشبختانه این وضعیت چندان دوام نیاورد و یکی از استادانم کورس زبان انگلیسی را در خانهی خود راهاندازی کرد.
وقتی یکی از آشنایان خانوادگی به خواهرم خبر داد که این استاد کورس انگلیسی برگزار کرده و دختران علاقهمند میتوانند در آن شرکت کنند، بسیار خوشحال شدم. مادرم آن زمان در جای دیگری بود و خواهرم نیز به دلیل نبودن کسی در خانه نتوانست همراهیام کند. از دختران قریهام خواستم با من بیایند، اما هیچکدام حاضر نشدند. سرانجام تصمیم گرفتم بهتنهایی و با شوق فراوان راهی کورس شوم.
همصنفیهایم در قریههای دیگر زندگی میکردند. ابتدا به قریهی آنها میرفتم و سپس باهم راهی محل برگزاری کورس میشدیم.
روزهای نخست برایم بسیار دشوار بود. روز اول نه کتاب داشتم، نه تقسیم اوقات و نه از قوانین استاد آگاهی کامل داشتم. وقتی همصنفیهایم پای تخته میرفتند و به زبان انگلیسی صحبت میکردند، احساس میکردم از آنها عقب ماندهام.
روز دوم، استاد از من پرسشی کرد که نتوانستم پاسخ بدهم. او برایم گفت: «چون تو در کورس قبلی شاگرد لایق من بودی، بدون اینکه از تو امتحان بگیرم، اجازه دادم در این کورس شرکت کنی؛ اما از این به بعد باید مطابق قوانین من رفتار کنی.»
شنیدن این حرفها برایم سنگین بود. همصنفیهایم دو کتاب را تمام کرده بودند، درحالیکه من تازه از کتاب سوم آغاز کرده بودم و هنوز کتابی نداشتم. مجبور بودم از درسها با تلفونم عکس بگیرم و به کمک همان عکسها مطالعه کنم. به این ترتیب، یک ماه درسهایم را پیش بردم.
ماه اول بسیار سخت گذشت. از رفتوآمد بهتنهایی میترسیدم و گاهی احساس میکردم شاگرد تنبلی هستم و استاد از من رضایت ندارد. هرگاه از خانه به سوی کورس میرفتم، قرآن را زیارت میکردم یا سورهای تلاوت میکردم و از خداوند میخواستم روزم به خیر بگذرد.
مهارت صحبتکردنم به زبان انگلیسی ضعیف بود. هرگاه نوبت ارایهی مقاله میرسید، اضطراب شدیدی وجودم را فرا میگرفت. گاهی آنقدر ناامید میشدم که تصمیم میگرفتم کورس را ترک کنم. در مسیر راه، وقتی کودکی را میدیدم که با خیال آسوده سرگرم بازی است، با خود میگفتم: «چهقدر خوشبخت است! تمام فکرش بازی است.» آرزو میکردم کاش من هم در جای او بودم و این همه نگرانی نداشتم.
شبها روی بام خانه مینشستم، به ماه و ستارهها نگاه میکردم و گریه میکردم. با دلی پر از اندوه از خداوند میپرسیدم: «خدایا، چرا نمیتوانم آنگونه که میخواهم، شایسته و توانمند باشم؟»
با گذشت زمان، در ماههای دوم و سوم کمکم به محیط کورس عادت کردم، قوانین استاد را آموختم و روش تدریس او را بهتر شناختم. بهتدریج دریافتم که استاد بسیار دلسوز و مهربان است.
او نخستین استاد زنی بود که شخصیت و تواناییهایش برایم شگفتانگیز بود. همواره از خداوند میخواستم روزی مانند او آگاه و توانمند شوم. او الگوی من در مسیر تحصیل بود؛ زیرا در بسیاری از مضمونها تسلط داشت و با آگاهی و دلسوزی تدریس میکرد.
استادم زنی صادق، شجاع و تا اندازهای جدی بود. وقتی برای نخستینبار او را دیدم، تصور کردم مغرور است؛ اما هرچه بیشتر با او آشنا شدم، بیشتر به پاکی دل و دلسوزیاش پی بردم. او برای پیشرفت جامعه تلاش میکرد و میخواست شاگردانش نیز افرادی آگاه و توانمند باشند.
اکنون که به گذشته فکر میکنم، میبینم همان روزهای دشوار چه اندازه در شکلگیری شخصیت من نقش داشتهاند. امسال که در خانه بودم، بارها به نصیحتهای استاد عزیزم فکر کردم و جای خالی او را احساس کردم. با خواهرم نیز در میان گذاشتم که اگر شرایط مساعد شود، به مرکز ولایت بروم و درسهایم را نزد ایشان ادامه بدهم؛ اما متأسفانه شرایط فراهم نشد.
با وجود تمام دشواریها، هنوز با شوق و علاقه به درسهایم ادامه میدهم. اکنون بهتر میدانم که مسیر پیشرفت همیشه هموار نیست و گاهی باید از میان ترس، ناامیدی و مشکلات عبور کرد تا به تواناییهای واقعی خود پی برد.
برای استاد عزیزم بهترینها را از خداوند میخواهم. افتخار میکنم که شاگرد ایشان بودهام و از آموزشهایشان بهره بردهام.
در پایان، از تمام استادانم که در مسیر آموزش و زندگیام نقش داشتهاند، صمیمانه تشکر میکنم. امیدوارم روزی بتوانم با تلاش و موفقیتهای خود، پاسخگوی زحمتها و مهربانیهایشان باشم.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه