سال پنجم آموزشی بدون حضور دختران در افغانستان آغاز شده است؛ سال دیگری از سکوت، محرومیت و انتظار. پنج سالی که نه تنها در تقویم، بلکه در سرنوشت میلیونها دختر به شکل یک زخم عمیق و ماندگار ثبت شده است. در این سالها، مکتبها برای دختران بالاتر از صنف ششم همچنان بسته ماند و دروازههای دانشگاهها نیز به روی آنان قفل است؛ قفلی که نه تنها بر دروازههای آموزش، بلکه بر رویاها، امیدها و آیندهی یک نسل زده شدهاست. نسلی که قرار بود امروز در دانشگاهها، ادارهها و نهادهای مختلف مشغول ساختن آیندهی خود و کشورشان باشد، اکنون در خانهها محبوس مانده و با نوعی بلاتکلیفی عمیق دستوپنجه نرم میکنند.
در میان این تاریکی، هنوز صداهایی از امید شنیده میشود. ویدیویی از علاقهی شدید یک دختر مکتبی به نام «صوفی»، در بیبیسی نشر شد. او با شوق و علاقهی کودکانهاش میگوید: «مکتب را ایقدر دوست دارم که حتا گفته نمیتوانم چه رقم دوست دارم.» او میخواهد فضانورد شود؛ رویایی بزرگ در سرزمینی که حتا رفتن به مکتب برای دختران به یک آرزوی دستنیافتنی تبدیل شده است. او با سادگی و صداقت کودکانهاش میگوید اگر در افغانستان اجازه نداشته باشد تا صنف دوازدهم درس بخواند، شاید روزی به خارج برود. همین «شاید»، خود روایت تلخ یک نسل است؛ نسلی که آیندهاش بر پایهی احتمال، ابهام و ناامنی شکل گرفته است.
در ویدیوهای دیگر، دخترانی را میبینیم که به زبان انگلیسی از آرزوهایشان میگویند: داکتر، خلبان، معلم، مهندس. واژههایی ساده؛ اما سرشار از امید و انگیزه. اما در برابر این آرزوهای روشن، یک دیوار بلند و سخت قرار گرفته است. پرسش اینجاست: آیا این آرزوها روزی تحقق خواهند یافت یا در برخورد با دیوار سرد محدودیتها فرو خواهند ریخت و به خاطرهای تلخ تبدیل خواهند شد؟
زندگی در تعلیق
طاهره، دختری ۲۰ ساله، یکی از هزاران دختری است که زندگیاش در میانهی راه متوقف شده است. وقتی مکتب بسته شد، او دانشآموز صنف نهم بود؛ در آستانهی عبور از یک مرحلهی مهم زندگی و ورود به آیندهای که هرگز فرصت تحقق نیافت.
او میگوید: «در این سالها زندگی نکردم، بلکه زندگی همهاش برای من درد، رنج و ناتوانی و ناامیدی بوده است.»
این جمله، فقط بیان یک احساس شخصی نیست؛ خلاصهی وضعیت یک نسل است. طاهره تلاش کرده است که در برابر این وضعیت تسلیم نشود. او به خیاطی روی آورده، فروشندگی کرده و حتا در کورسهای آموزشی زبان شرکت کرده است. اما هر بار که خواسته قدمی به جلو بردارد، با مانعی تازه روبهرو شده است: «هر کاری که شروع کردهام، پس از چند ماه توسط طالبان بسته شده و من باز هم خانهنشین شدهام.»
زندگی او به یک چرخهی تکراری از تلاش و شکست تبدیل شده است؛ چرخهای که نه از ناتوانی او، بلکه از محدودیتهای تحمیلشده بر او سرچشمه میگیرد. او میگوید: «وقتی همهی راهها بسته باشد، تلاش چه معنایی دارد؟»
وقتی خانه هم امن نیست
اما رنج طاهره تنها به محرومیت از آموزش و کار محدود نمیشود. آنچه دردناکتر است، تغییر فضای خانواده و جامعه است؛ تغییری که به گفتهی او، نسبت به گذشته، به شدت زنستیزانهتر شده است.
او میگوید: «من بارها در خانه از سوی پدر، برادر و مردان فامیل مورد توهین و نادیدهگرفتهشدن قرار گرفتهام، آنها طوری رفتار میکنند که گویا ما دختران به جزایی رسیدهایم که حق ما بوده است.»
این جمله، پرده از یک واقعیت عمیق و نگرانکننده برمیدارد. وقتی یک سیاست سرکوبگرانه برای مدت طولانی ادامه پیدا کند، به تدریج در ذهن و رفتار جامعه نیز نفوذ میکند. تبعیض دیگر فقط یک دستور سیاسی نیست، بلکه به یک باور اجتماعی تبدیل میشود. در چنین شرایطی، قربانی نه تنها از سوی ساختار قدرت، بلکه از سوی نزدیکترین افراد زندگیاش نیز تحت فشار قرار میگیرد.
طاهره ادامه میدهد: «در جامعه هم وقتی از سرک راه میرویم میبینیم که نگاه و دیدگاه مردان و گاهی حتا زنان کهنسال در مورد دختران و پوشش آنها چهقدر غیرمنصفانه است.»
در اینجا جامعه به جایی رسیده است که قربانی را مقصر میداند. دختری که از ابتداییترین حق خود محروم شده، به کسی تبدیل شده است که باید پاسخگوی این وضعیت باشد.
مقاومت در دل تاریکی
در میان این تاریکی، روایت شمسیه، دختر ۱۸ ساله، نشاندهندهی نوعی مقاومت خاموش؛ اما عمیق است. او نیز از مکتب محروم شده و پنج سال از زندگیاش را از دست داده است، اما تفاوت در اینجاست که او در خانوادهای حمایتگر زندگی میکند.
او میگوید: «محرومیت از آموزش برای من یک شوک وحشتناک بود و آن روزهای مکتب دوباره برنمیگردد.»
شمسیه به خوبی میداند که چه چیزی را از دست داده است. او از «پنج سال عمر» سخن میگوید؛ زمانی که نه قابل بازگشت است و نه قابل جبران. اما در کنار این آگاهی تلخ، او هنوز تلاش میکند که متوقف نشود: «من در خانه درس خواندهام و تلاشم این بوده که نباید متوقف شوم؛ اما نمیدانم که آموزش و تلاش در خانه میتواند جایگزین یک سیستم آموزشی منظم، پویا و اجتماعی خواهد شد یا نه؟»
فاجعهای فراتر از یک نسل
شمسیه نگاه خود را فراتر از زندگی شخصیاش میبرد و به یک واقعیت کلانتر اشاره میکند: «محرومیت دختران به معنای محرومیت جامعه از پیشرفت، تغییر و بازسازی است.»
این جمله، کلید درک عمق این بحران است. مسأله فقط محرومیت چند میلیون دختر نیست، بلکه آیندهی یک کشور است. اگر این دختران امروز در مکتب و دانشگاه میبودند، فردا میتوانستند در عرصههای مختلف نقش ایفا کنند و فعالیتهای مدنی خود جامعه را به سمت پیشرفت سوق دهند.
اما اکنون، جامعهای باقی مانده است که نیمی از ظرفیت انسانی خود را کنار گذاشته است. این یک عقبگرد ساده نیست؛ یک فاجعهی ساختاری است که پیامدهای آن برای دههها ادامه خواهد داشت.
پایان باز و نسل محروم از آینده
پنج سال گذشته است. پنج سال از بستهشدن مکتبها به روی دختران. پنج سال از خاموششدن زنگ مکتب برای دختران. پنج سال از آغاز بحرانی که هر روز عمیقتر شده است. این که این وضعیت تا چه زمانی ادامه خواهد داشت و دخترانی مانند صوفی با چه آیندهی روبهرو خواهند شد هنوز یک یک پرسش بیپاسخ است.
روایت طاهره و شمسیه، روایت دو فرد نیست؛ روایت یک نسل است. نسلی که میان امید و ناامیدی، میان تلاش و بنبست، میان رویا و واقعیت معلق مانده است.
سال پنجم بدون حضور دختران آغاز شده است؛ اما این فقط یک عدد نیست. این پنج سال، پنج فصل از یک بحران عمیق انسانی است که پیامدهای آن نه تنها امروز، بلکه در آیندهی افغانستان نیز احساس خواهد شد. با این حال، باز هم شمسیهها در دل تاریکی تلاش میکنند.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه