طلوع زیبایی بود و نور آفتاب همچو ستارهای نوپیدا در حال پخش شدن در زمین بود. دیری نگذشت که نور آفتاب آهستهآهسته اتاق را روشن کرد؛ نوری که چشمان او را نوازش میداد و او را از خوابی بیدار میکرد که در آن آیندهی افغانستان، آرزوهایش، هدفهایش و آرامی کشورش را میدید.
او با یک نفس راحت از رختخواب برخاست، کفشهایش را پوشید و به طرف کمد لباسهایش رفت، چون امروز روز خوبی برایش بود و باید لباسی با رنگ عالی میپوشید. امروز روزی بود که نتایج یک سال عمر خویش، یک سال تلاش و زحمت کشیدن خود را میگرفت. امروز روز اعلان نتایج امتحان سالانهاش بود. او میدانست هرقدر تلاش کرده، نتیجهاش را خواهد گرفت. در جریان امتحانات تلاشهای بیشماری کرده بود تا نتایج خوبی بگیرد و امروز همان روزی بود که پاداش تلاشهایش به او داده میشد.
رفت تا دوش بگیرد. بعد از دوش گرفتن، صدای مادرش را شنید که میگفت: «بیایید که غذا آماده است.» رفت تا به مادرش در آماده کردن صبحانه کمک کند. وقتی به آشپزخانه رسید، دید که مادرش در حال آماده کردن چای صبح است. به مادرش صبحبخیر گفت و ادامه داد: «میدانی مادر، امروز چه روزی است؟ امروز روز اعلان نتایج امتحان من است؛ نتایجی که برایش زحمت زیادی کشیدم.»
مادرش به او نگاهی کرد. نگاه مادرش از همه روزها متفاوتتر بود، نگاهی که او را به وحشت سوق میداد. با چشمان پر از اشک گفت: «من به تو اطمینان دارم که تو اول خواهی شد.» فقط همین را گفت و بس. اما او که خیلی خوشحال بود، بابت این روز اصلاً متوجه این اندوه نشد. امید مادرش برای او سپری در برابر ناامیدی بود و همینطور پدرش که همیشه از او حمایت میکرد.
کمکم میز صبحانه آماده شد و هر یک دور میز نشستند. همه مشغول صبحانه خوردن شدند. ناگهان متوجه شد که نگاههای همه به سوی او متفاوت است. نمیدانست به چه دلیل؛ اما همینقدر میدانست که شاید به خاطر همین روز باشد. پیش خودش گفت: «شاید اینها به خاطر من ناراحتاند که مبادا نتایج من کمتر باشد و من غمگین شوم.»
او به سوی خانوادهاش نگاهی کرد و گفت: «خانوادهی خوبم، همه چیزم! شما کسانی هستید که مرا از هر مشکل، ناامیدی و سختی روزگار محافظت میکنید. چه خواهرم باشد، چه برادرم و چه شما دو گل این باغ، برای من خیلی مهم هستید. پس نگران من نباشید. من نتایج زحمتهای خویش را میگیرم. اگر کم تلاش کردم کم میگیرم و اگر زیاد تلاش کردم زیاد میگیرم، برایم فرقی ندارد.»
همهی فامیل او را به آغوش گرمشان گرفتند و او را به امید داشتن تشویق کردند؛ اما او اصلاً از اتفاقی که قرار بود بیفتد خبر نداشت. او صنف ششم بود و نمیدانست که امروز آخرین روز او برای رفتن به مکتب است، چون دیگر نمیتوانست به مکتب برود.
او آماده شد برای رفتن به مکتب. پدرش که پناهگاه او بود، میخواست برای آخرین بار دخترش را به مکتب برساند. او از دیدن اینکه پدرش او را به مکتب میرساند خرسند بود. در راه چیزهای زیادی میدید؛ از جمله مردمانی که سخت برای خانوادهشان کار میکردند و زحمت میکشیدند تا نان حلال پیدا کنند و نیز دخترانی که امید داشتند و برای زندگی کردن، آرزوها و هدفهایشان از هیچ تلاشی دست برنمیداشتند.
او با دیدن این دختران انگیزه میگرفت و برای آینده خود برنامه میچید. میگفت: «بعد از تمام کردن صنف دوازدهم، میتوانم امتحان بدهم و در رشتهی طب کامیاب شوم تا به کسانی که پول کافی برای تداوی ندارند و حتی کسانی که امیدشان را برای صحتمند شدن از دست دادهاند کمک کنم.»
بالاخره کمکم به مکتب رسیدند. همین که رسیدند، به کاکای مکتب سلام کرده و وارد شدند. او دید که همه همصنفیهایش آنطور که سالهای قبل خوشحال به نظر میرسیدند، امسال برای اعلان نتایج خوشحال نیستند.
لحظاتی نگذشت که زنگ زده شد. همه در صف ایستادند. اول یک برنامهی جذاب برگزار شد. نمیدانست چرا، ولی در جریان سخنرانیِ معلم، حرفهایی از تلاش کردن، امید داشتن به زندگی، آینده و هدف برای دختران گفته میشد، اما او زیاد جدی نگرفت.
تا اینکه آهستهآهسته زمانی رسید که منتظرش بود. به ترتیب از صنف اول الی صنف ششم نتایج اعلام شد. وقتی نوبت صنف ششم رسید، نام او را صدا کردند و گفتند: «همراه با والدین بیایید تا تقدیرنامه را تقدیم کنیم.» او با پدرش که همراهش بود رفت، تقدیرنامهاش را گرفت و دید که اول شده است. پدرش به او تبریک گفت و افتخار میکرد که چنین دختری دارد.
تا اینکه اعلان نتایج ختم شد و به آخرین لحظهی برنامه رسیدند. در آخرین لحظه، مدیر مکتب سخنرانی میکرد. ای کاش این لحظه هیچوقت نمیرسید؛ لحظهای که انسان را از همه حقوق، آرزوها، هدفها و آرمانهایش دور میکرد.
در جریان سخنرانی، از ممنوعیت دوبارهی رفتنِ او به مکتب سخن گفته شد. همانجا بود که نمیدانست چه کار کند. آهستهآهسته اشک از چشمانش سرازیر شد. چشمانش را بست؛ آینده، هدفها و آرمانهایی که لحظاتی پیش به آن فکر میکرد، به یادش آمد. فکر میکرد همه چیز از بین رفته است. دلش ذرهذره میشد برای تلاشهایش و برای آرزوهایی که میخواست روزی تحقق یابد. با خود میگفت: «کاش این روز هیچوقت نمیرسید. کاش این لحظه را هیچوقت نمیدیدم و نمیشنیدم.»
پدرش وقتی دید دخترش گریان است، بسیار دلشکسته شد، او را به آغوش گرفت و حرفهایی زد تا دلداریاش دهد. اما این لحظه او را بسیار ناراحت کرده بود. پدرش او را به خانه برد. همین که به خانه رسیدند، مادرش که او را در این حالت دید، غمگین شد و او را به آغوش گرفت تا کمی آرامش به او بدهد.
همه خانواده دور او جمع شدند و گفتند: «دخترم، امیدت را از دست نده. خدا بزرگ است. وقتی یک در را میبندد، هزاران در را باز میکند.» این حرفها کمی دلش را آرام کرد و با خودش عهد کرد که روزی این وطنش را بسازد و به آرزوهایش برسد و تا زنده است، به دخترانی که امید ندارند امید بدهد و آنها را به درس خواندن و دست نکشیدن از تحصیل تشویق کند؛ تا آیندهای را رقم بزنند که نه تنها خودشان، بلکه نسلهای بعد از آنها نیز در آرامش باشند.
همینجا بود که خورشید آهستهآهسته غروب میکرد. آفتاب زیبا در حال محو شدن بود و تاریکی همهجا را فرا میگرفت و روزی پر از خوشحالی و درد، دوباره به پایان رسید.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه