وقتی زنگ مکتب برای من خاموش شد

وارد پنجمین سالی می‌شوم که دیگر زنگ دل‌نواز مکتب را نشنیده‌ام. پنج سال است که لباس سیاه و چادر سفید مکتب را نپوشیده‌ام، کیف نو نخریده‌ام و کتاب‌هایم گوشه‌ای، خاک گرفته و بی‌استفاده مانده‌اند. هر صبح وقتی پسران به مکتب می‌روند، قلبم پر از حسرت می‌شود. اما می‌بینم خیلی چیزها نسبت به گذشته برایم تغییر کرده‌است؛ من دیگر آن دختر پرشور نیستم که با شوق، برای آغاز سال جدید تحصیلی لحظه‌شماری می‌کرد.

یادم می‌آید روزهایی که در مسیر خانه تا مکتب درس‌هایم را مرور می‌کردم تا نمره‌ی بلند بگیرم، چه حسی داشتم. استرس امتحان‌ها، تلاش برای فهمیدن درس‌ها، عشق به یادگیری و شوق رسیدن به نمره‌های بلند… همه‌ی این‌ها حالا خاطره‌ای دور و پر از حسرت شده‌اند. دلم برای خنده‌های دوستانم، برای محبت معلمانم، برای روشنایی علم و دانش تنگ شده است. روزهایی که هر صفحه‌ی کتاب برایم دریچه‌ای به دنیای تازه بود، حالا یادآوری تلخ چیزی است که از من گرفته شده است.

ما دختران این پنج سال را با چشمانی اشک‌آلود سپری کرده‌ایم؛ در حالی شاهد رفتن برادران ما به مکتب هستیم. همه‌ی امیدها و شوق ما برای درس خواندن، با آمدن طالبان متوقف شد. حق تحصیل ما از صنف ششم به بعد گرفته شد و بزرگ شدن ما بهانه‌ای شد تا آموزش برای ما ممنوع شود. آن‌ها دختر بودن را عیب می‌دانند، تلاش دارند تا ما را در فراموشی قرار دهند؛ اما من در قلبم قدرت دارم. من می‌دانم که علم و دانش محدود به جنسیت نیست و اراده‌ی من قوی‌تر از دیوارهای محدودیت است.

امسال دختر کاکا، دختر عمه‌ام و هم‌دوره‌های آنها از صنف ششم فارغ شدند؛ اما مجبورند تا پایان عمر در همان سطح بمانند… فقط به این دلیل که دختر هستند. آنها نمی‌توانند بالاتر از صنف ششم درس بخوانند. این بی‌عدالتی و محرومیت، درد و حسرتی است که هر روز با آن زندگی می‌کنم. نمی‌توانم صدای زنگ مکتب را بشنوم، نمی‌توانم کتابچه‌ی جدید بخرم و صفحات کتابچه‌ام را با یادگیری و کارهای خانگی پر کنم.

آیا من دست یا پا کم دارم؟ نه، مشکل من فقط دختر بودن است، اما این همان قدرت من است که می‌تواند من را از این ظلم عبور دهد. پنج سال گذشته با حسرت و دلتنگی سپری شده است. پنج سالی که می‌توانست به رشد، یادگیری و شادی من اختصاص یابد، اما به جای آن، خانه‌نشینی و انتظار برای چیزی که شاید هیچ‌گاه اتفاق نیفتد، نصیب من شده است.

هر روز، حسرت تجربه‌ی زنگ‌های مکتب، دفترهای تازه، کتاب‌های جدید و لبخند معلمانم را در دل می‌پرورم. من دخترم و این تنها “عیب” من در نگاه آن‌ها است؛ اما برای من، دختر بودن قدرت است. دلم می‌خواهد روزی برسد که دختران بتوانند آزادانه به مکتب بروند، بخوانند و آینده‌ی روشن بسازند. دلم می‌خواهد دوباره صدای زنگ مکتب را بشنوم، کتاب‌های جدید را لمس کنم، دفترم را با دست‌های پر از هیجان پر کنم و در مسیر یادگیری، رشد کنم.

اما تا آن روز، این پنج سال تاریک را با اشک و حسرت سپری می‌کنم؛ با دلتنگی برای روزهایی که هیچ‌گاه بازنخواهند گشت، با امید به فردایی که شاید بتواند عدالت و برابری و قدرت واقعی دختران را به ارمغان بیاورد.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000