من دلم برای آسمانِ بیدفاع افغانستانم میسوزد؛ برای آسمانی که سالهاست رنگ آرامش را به خود ندیده و به جای پرواز کبوتران، صدای انفجار و هراس را در سینه نگه داشته است.
برای چوکیهایی که در انتظار صاحبهای کوچکشان فرسوده و پوسیده شدند؛ چوکیهایی که روزی شاهد خندههای کودکانه بودند و امروز تنها، در سکوت سنگین، به دیوارهای ترکخورده تکیه دادهاند.
دلم میسوزد برای قهقههی خندههایی که به جرم انسان بودن خاموش شدند، برای کودکانی که بهجای عروسک و بازی، در انتهای کوچهها کار کردند و جان کندند، دستان کوچکشان به جای قلم، ابزار کار را لمس کردند و پیش از آنکه کودکی کنند، بزرگ شدند.
برای دخترانی که چون پرندههای سپید در قفسِ محدودیت زندانی شدند و صدای پرپر زدنشان آرامآرام خاموش شد؛ دخترانی که آرزوهایشان را در کتابچههای ناتمام جا گذاشتند و پشت پنجرههای بسته، رویای پرواز را زمزمه کردند.
قلبم تکهتکه شده است؛ برای مادرانی که بیگناه محکوم به اشک ریختن شدند، مادرانی که هر صبح با امید بیدار شدند و هر شب با بغض خوابیدند، برای جوانان معصومی که بیجرم جانشان گرفته شد و نامشان تنها در خاطرهها باقی ماند، برای کودکی که حتی لحظهای حضور گرم پدرش را در کنار خود احساس نکرد و با عکس قابگرفتهای بزرگ شد.
برای دستهایی که به جرم نوشتن شکستند، برای قلمهایی که در میان خون غرق شدند و واژههایی که پیش از تولد، خاموش شدند.
فدایت شوم، وطنم…
آخر مگر گناهت چه بود؟
زیباییات؟
فرهنگات؟
مردمانی که با وجود همه دردها هنوز لبخند را فراموش نکردهاند؟
تو را به درد محکوم کردند، چون میترسیدند از نوری که در وجودت بود.
میخواستند آزادی را از ریشهات بخشکانند، میخواستند صدای زندگی را در گلویت خفه کنند؛ اما نمیدانستند که امید، حتی زیر خاکستر هم نفس میکشد.
تو چه بسیار درد کشیدی، چه بسیار داغ بر دل گرفتی، چه بیرحمانه نهالانت را از آغوش مادرانشان جدا کردند، چه بیرحمانه قلبت را آتش زدند و درونت را زخمزخم کردند.
کوچههایت شاهد اشک بودند، دیوارهایت شاهد فریاد و خاکت شاهد خونهای بیگناهی که بیصدا در آن فرو رفت.
اما تو فقط سرزمین رنج نبودی؛ تو تأثیرگذار بودی، چون هنر.
تو خودِ هنری؛ هنری که نه میتوان تمامش را توصیف کرد و نه میتوان به سادگی دیدش، بلکه باید با دل لمسش کرد.
در موسیقیات، در شعرهایت، در نگاه مهربان مردمانت، در چای سادهای که با هزار مهمان تقسیم میشود، در لبخندی که با وجود همه زخمها هنوز زنده است.
آخر مگر چه گناهی داشتی؟
چرا جهان نفهمید که تو درد داری؟
چرا صدای گریههایت در هیاهوی سیاست گم شد؟
چه بسیار آههایی که در سینه پنهان کردی، چه بسیار اشکهایی که بیصدا فرو ریختند تا مبادا کودکی بیشتر بترسد.
ای جهانِ بیرحم…!
بگو، آیا اندکی رحم در وجودت باقی مانده است؟
آیا میدانی درد چیست؟
میدانی از دست دادن یعنی چه؟
میدانی وقتی سقف خانهات فرو میریزد، فقط دیوار نیست که میشکند، بلکه رویاهایت هم فرو میریزد؟
آیا میدانی اشک ریختن برای عزیزی که هرگز بازنمیگردد یعنی چه؟
اصلاً میدانی زندگی چیست وقتی هر روز با ترس آغاز شود؟
اگر اندکی رحم در وجودت نهفته است، از گوشهی چشمت نگاهی به یتیمان کشورم بینداز؛ به کودکانی که با چشمهای بزرگ و پرسشگرشان دنبال آیندهای میگردند که از آنها دریغ شده است.
نگاهی به مادران وطنم بینداز،
به پدرانی که شرمندهی سفرههای خالیاند،
به مردمانی که با وجود همه تلخیها هنوز امید را چون چراغی کوچک در دل نگه داشتهاند.
شاید آنگاه بفهمی که درد چیست، شاید بفهمی که ما هم انسانیم، ما هم نفس میکشیم، ما هم رؤیا داریم.
مرا چشمیست خونافشان از دست این ستمگران، از دست دردهایی که چون مهمانی ناخواسته سالهاست با ما ماندهاند، از دست آنان که نه از عشق میدانند و نه از انسانیت، نه از شادی میفهمند و نه از حرمت اشک.
زخمهای ما کهنه شدند؛ اما هنوز تازه میسوزند. هر روز، هر شب، بیوقفه جاری است…
چه بگویم از دردهایی که کشیدهای…
چگونه توصیف کنم زخمی را که هر صبح با آن بیدار میشوی و هر شب با آن میخوابی؟
چگونه بگویم که تو سختی نکشیدی، وقتی در انتهای تاریکیها هم چراغ امید را خاموش نکردی؟
تو غرق شدی، اما فرو نرفتی؛ شکستی، اما از پا نیفتادی.
وطنِ زخمدیدهی من…!
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه