دختر جوانی در دهات زندگی میکرد. او در ایام کودکی مادرش را از دست داده بود؛ آنقدر کوچک بود که اصلاً چهرهی مادر را به یاد نمیآورد. دلِ پدر برای طفلش که دیگر مادر نداشت، پرپر میشد. پدر، دیگر فرزندانش را هم دوست داشت، اما این دخترک را بیشتر از همه عزیز میداشت؛ چرا که او هرگز مهر مادری را ندیده بود. پدر میخواست برای دخترش هم پدری کند و هم جای خالی مهرِ مادری را پر نماید.
دخترک کمی بزرگتر شد. در آن زمان، دختران اجازه نداشتند درس بخوانند، اما او علاقهی زیادی به آموختن داشت. با این حال، جرئت نمیکرد این خواسته را با پدرش در میان بگذارد. در آن روستا تنها یک دختر بود که خواندن قرآن را بلد بود؛ دخترک هر روز مخفیانه نزد او میرفت تا الفبای قرآن را بیاموزد. به مرور زمان، او در خواندن قرآن توانایی پیدا کرد. دخترک بسیار خوشحال و در دنیای کودکیاش غرق بود، غافل از اینکه وقتِ ازدواجش فرا رسیده است. او تنها پانزده سال داشت. در آن زمان رسم بر این بود که دخترها باید زود ازدواج کنند تا برای خود خانه و زندگی بسازند. طبق سنتهای روستا، او نیز با پسری که حتی یکبار هم ندیده بود، پیمان ازدواج بست.
او در روز عروسی، برای نخستین بار همسرش را دید و با امیدی به زندگی خوب و عزتمندانه، راهی خانهی شوهر شد. دختر میگفت: «من فقط یک ماه و سیزده روز طعم واقعی زندگی مشترک را فهمیدم؛ اینکه از خود خانه و زندگیای دارم.» اما پس از آن، جنجالها آغاز شد. او میگفت پیش از ازدواج در خانهی پدرش بسیار نازدانه بود و پدرش همیشه او را با واژههای «دخترم» و «مادرم» صدا میکرد. حتی گاهی که پدر نامش را بهتنهایی صدا میزد، او مخفیانه گریه میکرد و با خود میگفت: «یعنی پدر از من قهر است که دیگر مرا با آن واژههای زیبا صدا نمیزند؟»
اما حالا پس از ازدواج، مادرشوهرش هر چه بر زبانش میآمد به او میگفت. دخترک صبوری میکرد و با خود میگفت: «مشکلی نیست، بگذار این دو روزِ دنیا بگذرد.» اما هر چه بیشتر تحمل میکرد، رفتارهای آنها بدتر میشد. با این حال، او توجهی به رفتارهای مادرشوهر و خواهرشوهرها نداشت و با خود میگفت: «اگر شوهرم با من خوب باشد، دیگران مهم نیستند.» اما مادرشوهر مدام نزد پسرش از دخترک بدگویی میکرد تا اینکه به مرور زمان، رفتار شوهر نیز تغییر کرد. پس از آن، آنها بهگونهای با او برخورد میکردند که انگار اصلاً انسان نیست؛ زندگی را برایش جهنم کرده بودند.
ماهها به فرار و بازگشت به خانهی پدر فکر کرد تا اینکه تصمیمش قطعی شد. اما درست در همان زمان، متوجه شد که باردار است و همین موضوع او را زمینگیر کرد. برای به دنیا آمدن فرزند اولش، نُه روز تمام درد کشید، اما مادرشوهر حتی اجازهی لحظهای استراحت به او نمیداد. تنها دو روز پس از زایمان، مادرشوهر لباسهای چرک را جمع کرد و به او امر کرد: «برو لباسها را بشوی!» در حالی که تمام بدنش درد میکرد و سرمای عجیبی وجودش را فرا گرفته بود، در وسط زمستان تمام لباسها را شست.
چند سال بعد، او صاحب دختری شد. پس از تولد دخترش، پدرشوهر و شوهرش، او و دو طفلش را از خانه بیرون کردند. آنها بدون هیچ پول یا لوازم خانهای و با مقداری پولِ قرضی، از روستا به کابل آمدند. شوهرش در کابل شروع به کار کرد و به مرور زمان توانستند زمینی بخرند. چند سال بعد خانهای ساختند و به خانهی خودشان کوچ کردند.
دخترک بسیار خوشحال بود؛ او صاحب سه فرزند دیگر نیز شد. آن دخترِ پانزدهسالهی دیروز که حالا سیوهشت سال دارد، توانست با همسر خود یک زندگی ایدهآل، ساده و مملو از محبت بسازد. او با بیمحبتیها و دشواریهای روزگار جنگید و در نهایت زندگیاش را بنا کرد. او آشیانهای از محبت، امید، رویا و عشق برای دختران و پسرانش به ارمغان آورد. او گرچه در سختی بزرگ شد، اما برای فرزندانش لانهای از ترقی و امید ساخت.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه