نفسِ نور

کتاب، یا بهتر بگویم، سپیدیِ تاریکی‌های ذهنم و نسیمِ پرده‌ی سیاهیِ چشمانم؛ همان که با وجودِ پرمهرش، خبری از نادانی نیست. او چشمه‌ای است که زنجیرِ مرواریدِ صفحاتِ سیاه و گنجینه‌ی ذهنم را می‌شوید. یخ‌های مردابِ اندیشه‌ام را با گرمای وجودش ذوب می‌کند و همچون بهار، به برگ‌های درختانِ باغچه‌ی ذهنم جانی تازه می‌بخشد. او برای من تبدیل به اکسیجنی شده است که دیگر بدون آن نمی‌توانم نفس بکشم. با بودنش در کنارم، می‌توانم بال‌های اندیشه‌ام را تا آن‌سوی آسمان‌ها به حرکت درآورم.

به خوبی روزهایی را به یاد دارم که نمی‌خواستم هیچ کتابی مطالعه کنم و با آن‌ها انس بگیرم؛ چون هنوز خود را در آغوشِ گرمِ کتاب نیافته بودم و خواندن را تنها وقت‌گذرانیِ خسته‌کننده‌ای می‌پنداشتم. تا اینکه در یکی از بهترین روزها، محبوب‌ترین خالقِ خدا هدیه‌ای از جنسِ بلورِ کتاب به من بخشید؛ هدیه‌ای از دنیای خیال، از نورِ ذهن و از همدمی بی‌ریا. کتابی بود به نام «پس خدا کجاست؟»

این کتابِ فلسفی که از وجودِ خدا خبر می‌داد، نمی‌دانست که نه تنها خدا را به من نشان خواهد داد، بلکه زیباییِ خودش را نیز به نمایش خواهد گذاشت. در آغاز، مات و مبهوت به او خیره شدم و در دل می‌گفتم: «چه کسی قرار است این کتاب را با این حجم و صفحاتش بخواند؟» دو روز آن را در کنج اتاقم گذاشتم تا مرا به تماشا بنشیند. سرانجام در یکی از روزهای سرد زمستانی، فارغ از هر شادی به او رو آوردم. در ابتدا خواندنش برایم چون کوه‌کندن، سخت و دشوار بود، ولی جاذبه‌ی کتاب مرا به سوی خویش می‌کشاند.

تا اینکه آن را در دست گرفتم و جلدِ مرمرینش را لمس کردم. با همان لمسِ کوتاه اما عمیق، چیزی در درونم نجوا کرد که وقتش رسیده است با دنیای کتاب خو بگیری. کتاب را گشودم و شروع به خواندنِ سطرهای طلایی‌اش کردم. هر واژه‌ای که می‌خواندم، در ذهنم جا خوش می‌کرد؛ در لحظاتی که با حضورش نفس می‌کشیدم، شکوفه‌های ذهنم جانی تازه می‌گرفتند و تنهایی‌هایم پُر می‌شد. او مرا مثل دوستی خوب در آغوش می‌گرفت و نوایی دلنشین برایم به ارمغان می‌آورد. کم‌کم چنان علاقه‌مند شدم که خود را در درونش محو ساختم و در دو ساعت، تمامش کردم.

من با این کتاب، خدا را بیشتر دریافتم. در این اثر، استادی به شاگردش که خدا را گم کرده بود، راه را نشان داد و سرانجام شاگرد نیز خدا را از دریچه‌ی چشمانِ معلمش به تماشا نشست. این کتاب برای من هم خاطرنشان ساخت که خدا در همه‌جاست و اصلاً خدا در درونِ ماست. من نه تنها راهِ خداشناسی را یافتم، بلکه از اقیانوسِ بیکرانِ دانشِ او نیز سیراب گردیدم.

حالا در کوچه‌های زهرآلودِ روزگار، کتاب را با خود دارم؛ او برای من همچون فانوسی است که با روشنایی‌اش تاریکی‌ها را می‌شوید و درس‌هایی به من می‌دهد که چنان عمیق‌اند که در درونشان غرق می‌شوم. خط‌های زرینش مثل گوهری گران‌بها روی پارچه‌ای سفید خودنمایی می‌کنند و با هر واژه مرا از خود بی‌خود می‌سازند. کتاب برایم لحظاتی را فراهم می‌آورد که می‌توانم بدون هیچ دغدغه‌ای و به‌دور از هر نوع سمّی، در آن «زندگی را زندگی کنم». من حالا در هرجایی او را با خود دارم و از ژرفای دل به داشتنش می‌بالم و بابتِ وجودش شاد و خوشحالم.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000