از بند چادری آبی تا اوج آسمان آبی

به آیینه نگاه می‌کنم. نه از روی آراستگی و زیبایی، بلکه به خاطر این‌که مبادا لباسم کوتاه باشد، مبادا موهایم معلوم شود. دیگر عادت کرده‌ام به رنگ‌های روشن لباسم نگاه هم نکنم. آیینه برایم ابزاری برای دیدن زیبایی‌ها نیست، بلکه ابزاری است برای این‌که ببینم چقدر می‌توانم خودم را پنهان و پوشیده کنم تا بتوانم از خانه بیرون شوم. کم‌کم یاد گرفتم خودم را شبیه عزادارها سیاه‌پوش کنم. عزادار برای ذهن‌های بسته، ذهن‌هایی که عدالت را در پوشیده کردن حق زنان می‌دانند. آری، ما باید پنهان شویم و به جای نگاه کردن به آسمان آبی، رویاهای خود را پشت چادری آبی نادیده بگیریم، تا هیچ‌یک از مردان شهر گناهکار محسوب نشوند.

بیشتر از من، مادرم نگران پوشش من است. برای همین بیشتر اوقات آیینه‌ی اصلاح خطاهایم، مادرم هست. نصیحت‌هایش تا زمان خارج نشدن از خانه در گوش‌هایم طنین‌انداز است. مادرم از همان آوان کودکی آموخته بود که چادری آبی جزئی از هویت اوست. او نیاز به آیینه ندارد، چون آن‌قدر پنهان شده است که چیزی برای پنهان شدن نمانده است. از او پرسیدم: «تا هنوز زیبایی آسمان آبی را چگونه توصیف می‌کنی؟» برایم گفت: «از آسمان آبی، فقط ابرهایش سهم ما زنان شده است.»

به او گفته شده که حق داشت توصیفی از آسمان نداشته باشد؛ چون از سوراخ‌های ریز چادری فقط می‌توانست پیش رویش را نگاه کند. مادرم زنی است که سهمش از چادری آبی، موهای سفیدش شد. همان موهایی که هر تار سفیدش روایتی از سال‌ها رنج، درد و محدودیت‌ها بوده است. مگر می‌شود آدم موهایش در میان انبوهی از تلخی‌ها، سیاه بماند؟ به مادرم نگاه می‌کنم، نه به عنوان یک زن خسته با موهای سفید، بلکه به عنوان نسلی که یاد گرفت برای فرزندانش، خودش را فراموش کند.

می‌ترسم از روزی که مادری شوم که به دخترش یاد می‌دهد چگونه کمتر دیده شود و نتوانم بگویم: «دخترم پرواز کن!» بترسم از این‌که بگویم پریدن حق تو نیست؛ چون آسمان آبی را از تو گرفته‌اند. این ترس، خطرناک‌تر از هر محدودیتی است برای من که شعار زندگی‌ام این است: «ما می‌رویم، روانه‌ایم و می‌رسیم.»

وقتی با تمام احتیاط از خانه بیرون شدم، برای یک لحظه‌ی کوتاه سرم را بالا گرفتم و به آسمان نگاه کردم. آسمان هنوز آبی بود. همان آبی که مادرم فقط ابرهایش را دیده بود. همان نگاه کوتاه، یادآوری این بود که هنوز چیزی در درونم زنده است که نمی‌خواهد پنهان بماند. شاید نتوانم چیز خاصی را تغییر دهم؛ اما این‌که تا حالا ادامه داده‌ام و خودم را از دست نداده‌ام، انقلاب بزرگی برای شروع همه‌ی تغییرهاست. می‌دانم مسیر آسانی نیست، حتی اگر سال‌ها بگذرد تا چیزی تغییر کند؛ اما یک حقیقت را دیگر نمی‌توانم انکار کنم: این‌که اگر من هم مثل قبل پنهان شوم، این چرخه هیچ‌وقت شکسته نمی‌شود.

من میان دو دنیا ایستاده‌ام. میان تسلیم شدن و ادامه دادن، میان خاموش شدن و حفظ کردن شعله‌ی کوچک درونم ایستاده‌ام. من باور دارم امید، ستاره‌ای است که در آفتاب سوزان دیده نمی‌شود، بلکه می‌توانی آن را در شب‌های تاریک کشف کنی. هنوز با پوشیدن چادری آبی، به آسمان آبیِ کامل نگاه می‌کنم. در درونم دختری هست که رنگ‌های روشن را دوست دارد و دلش می‌خواهد زیر آسمان آبی، بدون ترس راه برود، برقصد و آواز بخواند. او به وسعت آسمان رویا دارد که نمی‌خواهد دفن شود. من همان دختری هستم که می‌دانم روزی آسمان آبی برایم وعده‌ی پرواز را می‌دهد. آن روز دور نیست و من تا آن روز صبورانه مقاومت می‌کنم. چادری آبی برایم محدودیت است؛ اما سدی برای پوشیدن آرزوهایم هرگز نخواهد بود. حتی از آن سوراخ‌های کوچک چادری، من به دنبال نوری هستم تا ناممکن‌ها را ممکن کنم. من یقین دارم هیچ دروازه‌ای برای ابد قفل نخواهد ماند.

هیجان دارم برای آن روزی که آسمان آبی، با خورشید دانایی از من استقبال کند. آن روز، شاید من دیگر همان دختر امروز نباشم. دختری که پیش از بیرون رفتن، بارها خود را در آیینه می‌سنجد تا مبادا چیزی از او پیدا باشد، نباشم. آن روز، شاید آیینه دوباره معنای واقعی‌اش را پیدا کند، نه وسیله‌ای برای پنهان کردن، بلکه پنجره‌ای برای دیدن خودِ واقعی‌ام باشد. می‌خواهم روزی برسد که دختران سرزمینم، پیش از آن‌که پوشیده بودن شان سنجیده شود، اندیشه‌های‌شان دیده شود. پیش از آن‌که درباره‌ی رنگ لباس شان داوری کنند، از آرزوهای‌شان بپرسند.

من بارها فکر کرده‌ام که شاید مقاو‌مت همیشه فریاد زدن نباشد. گاهی مقاومت همین است که با وجود همه‌ی ترس‌ها، هنوز رویاهایت را زنده نگه داری. همین که هنوز در دل خودت رنگ‌های روشن را دوست داشته باشی. همین که هنوز وقتی به آسمان نگاه می‌کنی، بتوانی آینده‌ای دیگر را تصور کنی. آینده‌ای که در آن، دختران مجبور نباشند میان امنیت و آزادی، یکی را انتخاب کنند.

من از مادرم درد را به ارث برده‌ام، اما نمی‌خواهم فقط درد را به نسل بعد بدهم. می‌خواهم اگر روزی دختری داشتم، برایش از آسمان فقط ابرها را تعریف نکنم. می‌خواهم از وسعتش بگویم، از پرنده‌هایی که بی‌اجازه پرواز می‌کنند، از خورشیدی که برای همه یکسان می‌تابد. می‌خواهم یاد بگیرد که زندگی فقط پنهان شدن نیست، فقط دوام آوردن نیست. زندگی یعنی حق داشتن، حق دیدن، حق انتخاب کردن.

شاید امروز گام‌هایم کوچک باشد، شاید هنوز ناچار باشم بسیاری چیزها را در سکوت تحمل کنم؛ اما در درون من چیزی شکل گرفته که دیگر به آسانی خاموش نمی‌شود. من فهمیده‌ام که امید، فقط یک احساس نیست، تصمیمی است برای ادامه دادن، حتی وقتی راه روشن نیست.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000