محدودیت، کلمهای است که این روزها بیشتر از هر چیز دیگری به گوشمان میرسد. اما صفت و عبارتی که بلافاصله بعد از کلمهی محدودیت ذکر میشود، همواره نام «دختران» است و این حقیقت که آنها نمیتوانند حق صنف، مکتب و آزادیشان را مطالبه کنند. درست است، دختران این دیار نمیتوانند از کمترین حقی که دارند برخوردار شوند؛ اما باید عمیقتر به این فاجعه اندیشید. آیا این محدودیتهای سنگینی که ما هر روز اخبارش را میشنویم، تنها و تنها دختران را شامل میشود یا گلوی کل جامعه را فشرده است؟
امشب پسر کاکایم به خانهی ما آمده بود. او که به تازگی از پوهنتون و از رشتهی سینما فارغ شده بود، در همین بخش هنری کار و فعالیت میکرد؛ اما امشب چهرهاش غمی سنگین داشت که از همان دور نمایان بود. وقتی از او پرسیدیم که چه شده و چرا اینقدر دگرگون است، با همان نگاهِ حسرتبار و لرزانش گفت که دیگر به ما اجازهی کار در بخش سینما و هنر را نمیدهند. وقتی این حرف را از زبانش شنیدم، تمام وجودم را ناراحتی فراگرفت؛ اما چیزی که واقعاً اشک را به چشمانم آورد، زمانی بود که او با گوشهی دستمالش، اشکی را که بیاختیار از چشمانش ریخته بود پاک کرد و برای پنهان کردن غرورِ شکستهاش گفت: «هوا چقدر گرمی کرده، عرق مژههایم را خیس ساخت…» در میان جمع، تنها کسی که چشمان پر از اشکش را دید و عمق دروغش را فهمید، من بودم؛ شاید چون خودم دختری هستم که درد و سوزشِ اشکی را که از غمِ محرومیت از تحصیل میریزد، با تمام وجود میشناسم.
بعد از آن روز تلخ، پسر کاکایم ناچار شد هنر را رها کند. او رفت و شروع کرد به کارهای شاقهی دیگری مثل خشتکاری، موتردوانی و واکسیناتوری. کارهایی که بدون شک هیچکدامشان زیبنده و سزاوار شخصی نیست که پانزده سال از عمرش را با خونِ جگر درس خوانده و تخصص کسب کرده است. دردناکتر اینجاست که دو برادرِ خوردسالترش وقتی این وضعیتِ اسفبار و آیندهی تاریک او را دیدند، آنها هم به کلی انگیزهی خود را از دست دادند، دست از درس خواندن کشیدند و با ناامیدی گفتند تحصیل در این دیار هیچ فایدهای ندارد؛ پس از آن، کتابهایشان را بستند و به سمت شاگردی در دکان خیاطی رفتند. آیا این است عدالت؟ چرا باید سرمایههای علمی یک کشور اینگونه پرپر شوند؟
در یک جامعهی پویا، در قدم اول باید حق همه انسانها در آموزش یکسان باشد؛ هم آنهایی که تحصیل کردهاند و هم آنهایی که شرایطش را نداشتهاند، باید محترم شمرده شوند؛ اما در عین حال باید میان اهل علم و دیگران تفکیک و ارزشگذاری وجود داشته باشد تا بقیه جامعه بدانند که تحصیل چه قدرت، روشنایی و اعتباری با خود به همراه میآورد. اما امروز در این جغرافیا اینطور نیست، هیچکس به حق واقعیاش نرسید و این محدودیتهای سلیقهای به هر دو نسل آسیب محکم و جبرانناپذیری رسانده است، چه پسر و چه دختر. دیگر فرقی نمیکند که فرد دختر است یا پسر، چیزی که اهمیت دارد این است که طبق نص صریح دین، علمآموزی بر مرد و زن واجب است. از سوی دیگر، هنر چیزی فراتر از یک تحصیل ساده است، هنر تجلی روح یک ملت است، اگر درست شناخته شود و اجازه بدهند از آن برای بیداری جامعه استفاده کنیم. شعری که از دوران کودکی همواره در گوشمان زنگ میزد، چقدر امروز معنای دقیقتری به خود میگیرد: «فرزند هنر باش نه فرزند پدر / فرزند هنر زنده کند نام پدر»
پس اگر ما امروز در برابر این طوفان خشمگین تسلیم شویم و سکوت کنیم، دیگر هیچ کسی در این وطن باقی نمیماند که این دیوارهای محدودیت را بردارد و حق تحصیل و کار را برای همگان یکسان سازد. ادامه دادن در این روزگار تاریک، لزوماً به معنای حرکت کردن با سرعت بالا نیست؛ بلکه به این معناست که اگر هر بار زیر بار غصهها زمین خوردی، دوباره دست بر زانو بگذاری، ایستاده شوی و به راهت ادامه بدهی. پس ما به این مسیر ادامه میدهیم؛ باید هم ادامه بدهیم تا نسلهای بعدیمان هرگز در آینده با این محدودیتهای تلخ و انسدادهای ناامیدکننده روبرو نباشند.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه