از پشت چرخ خیاطی

در سرزمین کوه‌ها و بادها، در اعماق محدودیت‌ها، دختری به نام شگوفه در گوشه‌ی آرام و خاموش خانه؛ اما با قلبی پر از رؤیا، بر چوکی چوبی نشسته است. چوکی سختی که نه از روی شوق، بلکه از روی اجبار و غم‌های روزگار به آن پناه آورده است. شگوفه دخترک شانزده‌ساله‌ای است که از سن دوازده‌سالگی خیاطی می‌کند. او هر تکه پارچه را با دقت و ظرافت، با نخ و سوزن به هم می‌دوزد. همیشه مراقب است که تکه‌ها را به درستی وصل کند تا مبادا اشتباهی رخ دهد؛ زیرا به خوبی می‌داند اگر کوچک‌ترین خطایی از او سر بزند، نامادری‌اش با چوب خشک، بدن نحیفش‌ را کبود خواهد کرد. در یکی از روزهای گرم تابستان، شگوفه باز هم پشت همان چرخ خیاطی نشسته بود و لباس‌هایی را که از کارخانه سفارش گرفته بودند، می‌دوخت. هنگامی که با تمام توان دسته‌ی ماشین را می‌چرخاند، صدای یک‌نواخت چرخ، ذهنش را به چهار سال پیش پرواز داد…

آن روز، یونیفورم سیاه و سفید مکتبش‌ را پوشیده بود و با شوقی وصف‌ناپذیر آماده‌ی رفتن می‌شد. مارکر‌های رنگی، کتابچه‌های فانتزی و کتاب‌هایش را یکی‌یکی بوسید و با صدایی آمیخته به دلتنگی گفت: «چقدر در روزهای امتحان دلتنگ شما شده بودم…» بعد همه را با وسواس داخل بکس مکتبش که نشان یونیسف روی آن نقش‌ بسته بود گذاشت و با شور و هیجان به سوی مکتب راه افتاد؛ اما آن روز نگاه مردم در سرک متفاوت بود، نگاه‌های سنگین، طعنه‌آمیز و غریب… نه به خاطر بازیگوشی‌اش و نه به خاطر حجابش، بلکه تنها به جرمِ دختر بودنش او را دنبال می‌کرد. شگوفه سنگینیِ نگاه‌ها را نادیده گرفت و به راهش ادامه داد تا اینکه به کوچه‌ی مکتب، جایی که باید پر از خنده و هیاهوی شادمانه‌ی شاگردان می‌بود رسید؛ اما آن روز در سکوتی سنگین، مرموز و ترسناک فرو رفته بود.

شگوفه آرام با خودش زمزمه کرد: «چرا هیچ‌کسی این‌جا نیست؟ چرا من در این کوچه تنها هستم؟» اما باز هم دلش را گواه بد نداد، خودش را دل‌داری داد و گفت: «شاید من ناوقت آمده باشم، شاید تایم‌های درسی تغییر کرده باشد، یا شاید هم امروز رخصتی را تمدید کرده باشند…» دریغ از تمام افکارش، شانه‌هایش را بالا انداخت، بی‌خیالِ هراس شد و رفت تا جویای این خلوتِ غریب شود. وقتی پیش دروازه‌ی ورودی مکتب ایستاد، به خاطر نشنیدن صداهای خنده و داد و فریادِ صنف‌ها، احساس بیگانگیِ عجیبی به او دست داد. احساس بدی داشت، حسی که می‌گفت امروز همه‌ی غم‌های دنیا را روی شانه‌های کوچک شگوفه گذاشته‌اند و از این به بعد، او مجبور به حمل کردن این‌همه مصیبت است. دروازه‌ی مکتب را آهسته‌آهسته کوبید و لحظاتی بعد، کاکا مصطفی در را باز کرد. کاکا مصطفی با مهربانی و دلسوزی پرسید: «کاری داشتی دخترم؟» شگوفه با تعجب گفت: «آمده‌ام درس بخوانم؛ اما چرا هیچ‌کس در مکتب نیست؟» کاکا مصطفی لحظه‌ای سکوت کرد، سپس با صدای لرزان گفت: «دخترم، مگر خبر نداری؟ مکتب‌ها را به روی دختران بسته‌اند. من اجازه ندارم تو را به داخل مکتب راه دهم، لطفا زودتر برگرد خانه.» کلمه‌ی «برگرد»، مثل پتکی گران قلب شگوفه را شکست.

این بار هم مانند مسیر آمدن، هیچ‌کدام از نگاه‌های سرک برایش معنایی نداشت. فقط با سرِ پایین، که انگار مهرِ جرمِ دختر بودن را بر پیشانی‌اش زده بودند، روانه‌ی خانه شد. وقتی به خانه رسید، این‌بار نامادری‌اش با سیم برق کنار درِ حویلی نشسته بود و کمین‌وار منتظر شگوفه بود. وقتی شگوفه نامادری‌اش را دید، هنوز کلمه‌ای بر زبان نیاورده بود که ضربه‌ی محکمی بر سرش فرود آمد و همه‌جا در تاریکیِ مطلق فرو رفت. سپس وقتی به هوش آمد، خودش را روی تشکچه‌ای کور و تاریک یافت. آن‌جا هیچ‌کسی کنارش نبود، به جز یک گیلاس آب… آب را جرعه‌جرعه نوشید و خسته روانه‌ی اتاق بزرگ خانه شد. وقتی آن‌جا رفت، با دو ماشین خیاطی مواجه شد. وی گیج و مات به ماشین‌ها نگاه می‌کرد تا اینکه نامادری‌اش به سراغش آمد و با لحنی تمسخرآمیز گفت: «دیدی دعاهایم مستجاب شد؟ از این به بعد به جای کتاب، پارچه ورق بزن، تا هم بتوانی خرج و مصارف خودت را در بیاوری و هم خرج و مصارفِ موادِ پدرت را…»

ناگهان چیزی محکم و تیز لای انگشتان شگوفه فرو رفت و او را از اعماق خیالات گذشته بیرون کشید. متوجه شد که سوزن خیاطی لای انگشتش فرو رفته و خون سرخ روی تکه پارچه دویده است. او لب بر چید، دم برنیاورد و فقط تکه‌ی کوچکی از پارچه را بالای زخم پیچید و با شتاب به کارش ادامه داد؛ تا مبادا نامادری‌اش همین زخم کوچک و توقف چرخ را بهانه‌ای برای شکنجه‌ی دوباره‌ی او کند.

شگوفه، همان‌گونه که از نامش پیداست، دخترِ شگفتن است؛ دختری قوی، صبور، مدبر و شکست‌ناپذیر. شاید دروازه‌ی صنف را به روی او قفل کرده باشند و رؤیاهای مکتوبش را از او گرفته باشند؛ اما شعله‌ی امید را در جان او هرگز نمی‌توانند خاموش کنند. او از پشت همین چرخ خیاطی نیز روزی پیله را خواهد درید.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000