نمیدانم این روزها را به عنوان یک خاطره بنویسم یا یک تاریخ. اگر خاطره بنویسم، کاغذ دفترچهها توان تحمل این همه درد و اندوه را نخواهد داشت و اگر تاریخ بنویسم، میترسم روزی فراموش شود. اما هر چه هست، باید نوشته شود. باید به یادگار بماند تا نسلهای آینده بدانند که چه بر دختران این سرزمین گذشت و تا شاید این سرنوشت تلخ، دیگر هرگز تکرار نشود.
روزهای اخیر برای من پر از ترس و نگرانی بود. هر صبح با دلهره از خواب بیدار میشدم و هر شب با فکرهای آشفته به خواب میرفتم. وقتی خبرهای مربوط به دختران هرات را شنیدم، نگرانیام چند برابر شد. ترسی خاموش در میان خانهها، کوچهها و حتی کورسهای آموزشی سایه افکنده بود. مادران با شنیدن این خبرها، دختران خود را از رفتن به کورس و آموزش منع میکردند. گویی آموزش که باید راه نجات باشد، به یک خطر تبدیل شده بود.
من نیز یکی از همان دخترانی هستم که قربانی این روزها شدهاند. وقتی مادرم خبرها را شنید، دیگر اجازه نداد به کورس بروم. با التماس به او گفتم: «مادر جان، من حجابم را رعایت میکنم، از ماسک هم استفاده میکنم. دیگر چرا نمیگذاری به کورس بروم؟» اما مادرم با چشمانی پر از نگرانی نگاهم کرد و گفت: «دخترم، من برای حفظ آبروی تو و خانوادهات اجازهی رفتن نمیدهم.»
سپس آهی کشید؛ آهی که گویا سالها درد و خاطره را در خود پنهان کرده بود. بعد گفت: «این طالبان همان طالبان گذشته هستند، هیچ تغییری نکردهاند. زمانی که من همسن تو بودم، آنها در افغانستان حکومت میکردند. آن روزها نیز دختران را آزار و اذیت میکردند. دختران بیگناه و معصوم را با خود میبردند. به همین دلیل است که نمیتوانم اجازه بدهم تو بیرون بروی. حاضر هستم در خانه بمانی و حتی از درس محروم شوی، اما هرگز نمیخواهم در دام آنها بیفتی.»
وقتی سخنان مادرم را شنیدم، اندوه و نگرانیام بیشتر شد. فهمیدم که ترس او تنها از امروز نیست؛ ترسی است که از سالهای دور در قلبش مانده و هنوز زنده است. او روزهایی را تجربه کرده بود که اکنون سایهاش دوباره بر زندگی ما افتاده است.
من نیز ناچار شدم سخنان مادرم را بپذیرم و به کورس نروم. جسمم در خانه ماند؛ اما ذهن و روحم هر روز پشت دروازههای بستهی کورس سرگردان بود. هر بار که به کتابهایم نگاه میکردم، احساس میکردم بخشی از رویاهایم در گوشهای از اتاق خاموش شده است. سکوت کتابها برایم دردناکتر از هر چیز دیگری بود.
گاهی کتابی را در دست میگرفتم و رویای همیشگیام دوباره در ذهنم زنده میشد؛ رویایی که بارها با خود تکرار کرده بودم: «من افغانستان را میسازم.» اما بلافاصله از خود میپرسیدم: چگونه میتوانم افغانستان را بسازم، وقتی حتی نمیتوانم از ابتداییترین حق خود، یعنی حق آموزش، دفاع کنم؟ چگونه میتوان آیندهی روشن برای وطن ساخت، وقتی دخترانش از رفتن به صنف درس محروم میشوند؟
با این همه، هنوز نمیخواهم امیدم را از دست بدهم. هنوز باور دارم که تاریکترین شبها نیز پایان مییابند. به همین دلیل تصمیم گرفتم بنویسم. بنویسم تا این دردها ثبت شوند. بنویسم تا تاریخ فراموش نکند که بر دختران افغانستان چه گذشت. بنویسم تا شاید روزی دختری در گوشهای از جهان این نوشته را بخواند و بداند که دختر بودن نباید دلیلی برای محرومیت، ترس و تکرار سرنوشت مادران باشد.
امروز اگرچه در شرایط دشواری زندگی میکنم، اما آموختهام که از دل رنج نیز میتوان درس گرفت. آموختهام که پس از هر زمین خوردن باید دوباره برخاست؛ نه تنها برای خودم، بلکه برای تمام دخترانی که شب و روز زیر سایهی ظلم و محدودیت زندگی میکنند. دخترانی که دردهایشان آنقدر بزرگ است که حتی نوشتن آنها دشوار به نظر میرسد.
من میخواهم صدای آن دختران باشم. میخواهم امیدی باشم برای کسانی که صدایشان خاموش شده است. میخواهم روایتگر روزهایی باشم که نباید فراموش شوند. زیرا تاریخ زمانی تغییر میکند که روایت شود و آینده زمانی ساخته میشود که حقیقت نوشته شود.
شاید امروز نتوانم به کورس بروم؛ اما هنوز میتوانم بنویسم. تا زمانی که بتوانم بنویسم، امید زنده خواهد ماند؛ امید به روزی که هیچ دختری در افغانستان یا هیچ جای دیگر جهان، قربانی تکرار سرنوشت مادرش نشود.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه