«دریچه‌ی ذهنت را باز نگهدار»

هر کس نسبت به زندگی و دنیا دیدگاه متفاوتی دارد و هر شخصی با یک دید متفاوت به جهان و اطراف خود نگاه می‌کند. وقتی آدم‌ها را می‌بینیم، رفتار، طرز فکر و حتی حال‌وهوای‌شان با هم فرق دارد. بعضی‌های‌شان همیشه شاد و خندان‌اند؛ اما بعضی انگار تمام غم دنیا سرشان آمده است و غمگین به نظر می‌رسند. بعضی‌ها هر قدر مشکل هم داشته باشند، با بسیار خونسردی و آرامی حل می‌کنند و همیشه خنده بر لب‌شان است؛ مثل اینکه آن‌ها دنیا را جای خیلی خوبی می‌بینند.

اما بعضی‌ها با کوچک‌ترین مشکل، امید و رؤیای‌شان را از دست می‌دهند یا حتی دچار افسردگی می‌شوند که در نتیجه، هم خودشان دچار مشکل می‌شوند و هم اطرافیان‌شان دوست ندارند با آن‌ها وقت بگذرانند. این فرد در نهایت بسیار گوشه‌گیر می‌شود، زندگی، دنیا و هر چیز دیگری را خیلی بد می‌بیند و هیچ امیدی به زندگی ندارد. وقتی این‌ها را فهمیدم، طرز دید من نسبت به جهان خیلی تغییر کرد. با خود گفتم چرا ما نباید زندگی را برای خود آسان نسازیم؟ چرا نخندیم؟ چرا شاد نباشیم؟ چرا چهار اطراف خود را جای خوبی برای زندگی نسازیم؟ چرا مهربان نباشیم؟ وقتی ما دنیا را با همه‌ی جنبه‌های مثبتش می‌نگریم، حس دیگری دارد؛ مثل اینکه هیچ چیز بدی در این دنیا وجود ندارد و تو همیشه دنبال خوبی‌ها می‌گردی.

سپس تصمیم گرفتم بعضی چیزها را در زندگی‌ام خوب انتخاب کنم؛ مثل دوست‌های خوب، چون دوست کسی است که آدم با او رشد می‌کند و خیلی از لحظه‌های ‌ما با او سپری می‌شود. یک جمله‌ای بود که استاد ما می‌گفت: «اگر پنج دوستت، پنج میلیونر جهان باشند، ششمین‌اش حتماً خودت استی.» من هم با خود گفتم با کسانی دوست خواهم شد که هدف داشته باشند، رؤیا داشته باشند و اشخاصی بسیار شاد و سرزنده باشند.

چند روز پیش یک فلم به نام (Bridge to Terabithia) را دیدم که خیلی تأثیرگذار بود. داستان در مورد دو شاگرد مکتب بود که در مکتب مورد آزار شاگردان زورگو قرار می‌گرفتند؛ ولی آن‌ها دنیای دیگری برای خودشان ساختند، جایی که هیچ زورگویی نبود و خودشان پادشاه آنجا بودند. شاید دنیا و موجوداتی که ساخته بودند خیالی بود؛ اما جایی بود که آن‌ها راحت بودند و همه‌چیز برای‌شان زیبا و خوشایند بود. جمله‌ی زیبایی که می‌گفتند این بود: «دریچه‌ی ذهنت را باز کن، آن‌وقت همه‌چیز را متفاوت و زیبا خواهی دید.» مثل همان دو نفر که در بالاترین نقطه‌ی درختان بالا شدند تا شهر را تماشا کنند. اول که دیدند شهر زیبا نبود و جز چند درخت چیزی نداشت؛ اما این جمله را تکرار کردند که “دریچه‌ی ذهن‌ ما را باید باز کنیم”. آن‌وقت چشم‌شان را بستند و برای بار دوم، وقتی دوباره به شهر نگاه کردند، چیزی متفاوتی دیدند.

من هم فکر می‌کنم گاهی ما خیلی از زیبایی‌ها را نمی‌بینیم و اصلاً متوجه نمی‌شویم. من نمی‌گویم که دنیای خیالی بسازیم و همیشه در خیالات باشیم؛ ولی خیلی چیزهای زیبا در اطراف ما هست که باید شکرگزار و قدردان‌شان باشیم؛ مثل خانواده‌ای ما که باید قدرشان را بدانیم و با آنان مهربان باشیم، سلامتی ما که باید شکرگزارش باشیم و حتی خود ما، که نباید وقت خود را بیهوده سپری کرده و خود را نابود سازیم. این خود ما هستیم که مهم است؛ پس ما یک بار زندگی می‌کنیم و باید خوب زندگی کنیم.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000