وقتی خانواده اولین زخم را می‌زند!

هر بار که از شجاعت حرف می‌زنند، بی‌اختیار به چهره‌ی دختری فکر می‌کنم که شاید هیچ مدالی نگرفته باشد، اما برای نجات آینده‌اش دل به جاده‌ای سپرده که نمی‌دانسته آخرش زندگی است یا نابودی. از همان روز فهمیدم شجاعت همیشه فریاد زدن نیست، گاهی آرام از همه‌چیز دل کندن است.

دو سال پیش یکی از نزدیک‌ترین دوستانم با صدایی لرزان به من زنگ زد. هنوز جمله‌هایش را فراموش نکرده‌ام. گفت: «مرضیه، تو مرا می‌شناسی، هیچ‌وقت زیر بار حرف زور نرفته‌ام. خانواده‌ام بدون اینکه حتی یک‌بار نظر مرا بپرسند، مرا به مردی در استرالیا نامزد کرده‌اند؛ مردی که نزدیک به سه برابر سن من عمر کرده است. مگر می‌شود منِ هفده‌ساله کنار مردی چهل‌وچندساله بایستم و اسمش را زندگی بگذارم؟ اگر در استرالیا است یا حتی در مریخ، برای من فرقی نمی‌کند و جوابم نه است.»

صدایش پر از خشم، ترس و درماندگی بود. از من پرسید: «به نظرت چه کار کنم؟» من هم جوابی نداشتم. فقط گفتم نمی‌دانم و برای اینکه کمی از سنگینی آن لحظه کم کنم، نیمه‌شوخی گفتم: «شاید فرار از خانه.» اما او آن شوخی را جدی گرفت، جدی‌تر از چیزی که تصور می‌کردم.

چند هفته بعد دوباره تماس گرفت. با هیجان و اضطراب گفت پولی را که خانواده‌ی داماد برای مراسم فرستاده بودند برداشته، تذکره‌ی برادرش را گرفته و تصمیم دارد همراه خانواده‌ای راهی پاکستان شود. از من هم خواست همراهش بروم. شوکه شده بودم و فقط توانستم بگویم: «مواظب خودت باش.» بعد از آن، هفته‌ها هیچ خبری از او نداشتم. تلفنش خاموش بود و هر روز هزار فکر از ذهنم می‌گذشت؛ از ترس اینکه مبادا دستگیر شده باشد یا اتفاقی برایش افتاده باشد. تا اینکه یک روز در واتس‌اپ پیامی فرستاد: «رسیدم پاکستان.» همان دو کلمه برایم شبیه معجزه بود. نوشت که کار تمام‌وقت پیدا کرده، هم‌زمان درس آنلاین می‌خواند و زندگی‌اش را از صفر می‌سازد. اما بهای این آزادی کم نبود؛ خانواده‌اش با او قطع رابطه کرده بودند، به او گفته بودند دیگر دختری به آن نام ندارند و حتی فکر می‌کردند با مرد دیگری فرار کرده است.

از او پرسیدم چگونه از ایست‌های بازرسی طالبان گذشته است. گفت لباس‌های برادرش را پوشیده بود، تذکره‌ی او را نشان می‌داد و هر بار داستانی از خواهر خیالی‌اش تعریف می‌کرد؛ اینکه اسناد او را به پاکستان می‌برد و خودش هم می‌خواهد بعد از سال‌ها خواهرش را ببیند. خانواده‌ای که همراهش بودند نیز حرف‌هایش را تأیید می‌کردند. هر ایست بازرسی، قمار میان ترس و امید بود؛ قماری که اگر یک نفر کوچک‌ترین تردیدی می‌کرد، شاید تمام زندگی‌اش به پایان می‌رسید.

امروز درست دو سال بعد، دوباره تلفنم زنگ خورد. این بار صدایش فرق داشت؛ جیغ می‌کشید اما نه از ترس، بلکه از خوشحالی. گفت: «مرضیه! بورسیه‌ی آلمان را گرفتم. حالا آلمان هستم و قرار است در یکی از بهترین دانشگاه‌های اینجا درس بخوانم. خانواده‌ام هم دوباره با من آشتی کرده‌اند و آن نامزدی را کاملاً به هم زده‌اند.» برای چند ثانیه هیچ حرفی نتوانستم بزنم. فقط می‌پرسیدم: «واقعاً؟ مطمئنی؟» او می‌خندید و من گریه می‌کردم. بعد از کلی دعا و آرزوی خوب به او گفتم: «امیدوارم از این به بعد هر خبر تازه‌ای که از تو می‌شنوم، دلیلی باشد برای اینکه دوباره با هم از خوشحالی جیغ بکشیم.»

وقتی تماس تمام شد، مدت‌ها به صفحه‌ی خاموش تلفنم خیره ماندم. داستان دوستم فقط داستان یک دختر نیست، روایت هزاران دختر در افغانستان است که برای ساده‌ترین حق انسانی، یعنی انتخاب سرنوشت خود، مجبورند از خانه، خانواده، وطن و حتی امنیت‌شان بگذرند. امروز بیش از هر زمان دیگری برای او خوشحالم؛ نه فقط چون به آلمان رسیده، بلکه چون ثابت کرد سرنوشت همیشه همان چیزی نیست که دیگران برایت می‌نویسند. گاهی می‌توان با تمام ترس‌ها، آن را دوباره با دستان خود نوشت.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000