من حسود نیستم، فقط حقم را می‌خواهم

آیا من حسودم؟ شاید… اما من به زندگی راحت حسادت می‌کنم، به حقی که از من گرفته شده است. من به پسران کشورم حسادت می‌کنم؛ آن‌ها حق درس خواندن دارند، آزادند و می‌توانند آینده‌ی‌شان را بسازند. اما ما چه؟ ما مانند پرنده‌هایی با بال‌های شکسته در قفسی نادیده پرپر می‌زنیم. ما بال‌های‌ خود را با زخم رشد دادیم. ما هم انسانیم، ما هم حق داریم. پس چرا نمی‌گذارند درس بخوانیم؟ چرا باید فقط نظاره‌گر باشیم، در حالی که پسران آزادانه می‌آموزند، فارغ می‌شوند و برای آینده‌شان قدم برمی‌دارند؟

عجب صبری داریم ما، وقتی هر سال پسران با شوق و لبخند لباس فارغ‌التحصیلی می‌پوشند و جشن می‌گیرند و ما هزاران بار آن لباس را در خیال پوشیده‌ایم؛ آن‌قدر که شوقش در سکوت فرسوده شده است. تا کی باید صبر کنیم؟ تا زمانی که جوانی‌مان زیر خاک برود؟ چه وقت نوبت ما خواهد رسید که کلاه‌های فارغ‌التحصیلی‌مان را به آسمان بیندازیم و واقعاً خوشحال باشیم؟

چهار سال گذشت… چهار سالی که در گوشه‌ای از خانه، خود را با امیدهای کوچک سرگرم کردیم به این امید که روزی درهای مکتب دوباره باز شوند. اما امروز دلم از درد به تنگ آمده است. تا کی در این قفس بمانم؟ تا کی با ترس قدم بردارم؟ تا کی لبخندم واقعی نباشد؟ چقدر دیگر باید نقش «دختر قوی» را بازی کنم؟

خدایا، خسته‌ام… دلم آن‌قدر شکسته است که دیگر نمی‌توانم تکه‌هایش را جمع کنم. چرا نتوانستم درس بخوانم؟ چرا چهار سال از عمرم رفت؟ چرا حالا در صنف دهم یا یازدهم نیستم؟ چرا سال آخر مکتبم نیست؟ دلم از بی‌عدالتی به تنگ آمده است. خدایا، جز تو کسی نیست که مرا درک کند.

باز هم می‌پرسم: من حسودم؟ یا فقط حقم را می‌خواهم؟ گاهی فکر می‌کنم پسر بودن آسان‌تر از دختر بودن است، هرچند می‌دانم در این کشور، فقر گریبان پسران را گرفته و محدودیت‌ها دامن دختران را… اما با همهٔ این‌ها، باز هم گاهی پسر بودن را به دختر بودن ترجیح می‌دهم.

امروز امیدم کمتر از همیشه است. خدایا کمکم کن از این روزها عبور کنم، کمکم کن قوی بمانم، کمکم کن به آرزویم برسم و تا آن زمان دوام بیاورم؛ چون می‌دانم روزی خواهد رسید که همه‌چیز تغییر کند. روزی که ما نیز خواهیم خندید، خواهیم آموخت و خواهیم توانست رؤیاهای‌ خود را زندگی کنیم. آن روز شاید دور باشد؛ اما هنوز منتظرش هستم. هنوز به آن روز فکر می‌کنم، روزی که دیگر حسرت درس خواندن نداشته باشم، روزی که بتوانم با افتخار لباس فارغ‌التحصیلی بپوشم و لبخندی واقعی بر لب داشته باشم. شاید امروز خسته باشم، شاید امیدم کمتر از همیشه باشد، اما هنوز در گوشه‌ای از قلبم آرزوهایم زنده‌اند و برای رسیدن به آن روز نفس می‌کشند.

پس اگر کسی بپرسد «آیا تو حسودی؟» پاسخ من این است: نه، من حسود نیستم. من فقط حقم را می‌خواهم، حقی که سال‌هاست از من و هزاران دختر دیگر گرفته شده است.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000