آینده‌ای که مرا نگران می‌کند

گاهی وقت‌ها در سکوت با خودم فکر می‌کنم. به آینده، به روزهایی که هنوز نرسیده‌اند و به زندگی‌ای که قرار است در سال‌های بعد داشته باشم، می‌اندیشم. با خود می‌پرسیدم آینده‌ام چگونه خواهد بود؟ آیا روزی به زنی مستقل و توانمند تبدیل خواهم شد یا مانند هزاران زن و دختر دیگر مجبور خواهم بود زندگی‌ام را به تصمیم‌ها و خواسته‌های دیگران گره بزنم؟

راستش را بخواهید، من آدم کنجکاوی نیستم. از آن آدم‌هایی نیستم که بخواهند از همه‌چیز سر در بیاورند یا در هر موضوعی جست‌وجو کنند. اما وقتی صحبت از آینده می‌شود، وقتی به زندگی‌ای فکر می‌کنم که قرار است در آن قدم بگذارم، ناخواسته کنجکاو می‌شوم. دوست دارم بدانم چند سال بعد کجا خواهم بود، چه کسی خواهم شد و آیا به آرزوهایی که امروز در دل دارم خواهم رسید یا نه. گاهی با خودم می‌گویم اگر بتوانم درس بخوانم، اگر فرصت یادگیری داشته باشم و برای رسیدن به هدف‌هایم تلاش کنم، بدون شک آینده‌ای روشن در انتظارم خواهد بود. اما مشکل دقیقاً همین‌جاست، همین درس خواندن. نمی‌دانم تا چه زمانی می‌توانم برای آن مقاومت کنم. نمی‌دانم تا چه اندازه می‌توانم در برابر موانعی که هر روز پیش رویم قرار می‌گیرند دوام بیاورم.

گاهی احساس می‌کنم نه تنها با کمبود امکانات، بلکه با جامعه، با خانواده، با شرایط حاکم و حتی با ناامیدی‌های درونی خودم در حال مبارزه هستم؛ ناامیدی‌هایی که هر از گاهی مانند گردبادی ناگهانی به سراغم می‌آیند و تلاش می‌کنند امید را از دلم بگیرند. در چنین لحظه‌هایی ترس آرام‌آرام در وجودم خانه می‌کند و مرا وادار می‌سازد بار دیگر به آینده فکر کنم. با این همه، وقتی عمیق‌تر می‌اندیشم، می‌بینم که هنوز در آغاز راه هستم؛ راهی که بی‌شک پر از دشواری، چالش و مانع خواهد بود. می‌دانم روزهای سخت بسیاری در انتظارم هستند، روزهایی که شاید بارها خسته شوم، بارها زمین بخورم و بارها احساس کنم دیگر توان ادامه دادن ندارم. اما در کنار همهٔ این نگرانی‌ها، یک باور در قلبم وجود دارد، باوری که هنوز خاموش نشده است.

من خودم را دختری قوی می‌دانم. شاید نه به این دلیل که هیچ‌گاه نترسیده‌ام یا هیچ‌گاه ناامید نشده‌ام، بلکه به این دلیل که با وجود ترس‌ها و ناامیدی‌ها هنوز هم ایستاده‌ام. اگر ضعیف بودم، شاید هرگز این مسیر را آغاز نمی‌کردم. شاید مانند بسیاری از دختران دیگر تسلیم شرایط می‌شدم و زندگی را آن‌گونه که دیگران می‌خواستند ادامه می‌دادم. اما من تصمیم گرفتم راه خودم را انتخاب کنم و تصمیم گرفتم برای آموزش و آینده‌ام تلاش کنم، حتی اگر این مسیر دشوار باشد.

وقتی به این موضوع فکر می‌کنم، می‌بینم که همین تصمیم به تنهایی نوعی شجاعت است. در روزگاری که درس خواندن برای بسیاری از دختران افغانستان به آرزویی دور و دست‌نیافتنی تبدیل شده، انتخاب این راه کار ساده‌ای نیست. گاهی احساس می‌کنم همین که هنوز امید دارم، همین که هنوز برای یادگیری تلاش می‌کنم، نشانه‌ای از قدرت درونم است. با خود عهد کرده‌ام که تا جایی که می‌توانم ادامه بدهم. می‌خواهم روزی به نقطه‌ای برسم که با افتخار به گذشته نگاه کنم و بگویم تمام سختی‌ها ارزشش را داشت. می‌خواهم قلهٔ موفقیت خودم را فتح کنم، قله‌ای که شاید برای هر کسی معنای متفاوتی داشته باشد، اما برای من نماد آزادی، آگاهی و استقلال است.

اما زندگی همیشه مطابق خواسته‌های ما پیش نمی‌رود. گاهی از خودم می‌رسم اگر روزی از قوی بودن خسته شوم چه؟ اگر توان مقابله با این‌همه محدودیت را از دست بدهم چه؟ اگر طوفان‌ها سخت‌تر از امروز شوند و سیلاب‌های ظلم و نابرابری شدت بیشتری پیدا کنند چه؟ اگر روزی دیگر رمقی برای جنگیدن در وجودم باقی نماند چه؟ این پرسش‌ها بارها و بارها در ذهنم تکرار می‌شوند. گاهی پاسخی برای‌شان ندارم و تنها سکوت می‌کنم. اما در میان تمام این «چه می‌شود اگرها»، یک چیز را می‌دانم: تا زمانی که امیدی هرچند کوچک در دلم زنده باشد، به راه رفتن ادامه خواهم داد. شاید آینده هنوز برایم مبهم باشد، شاید ندانم فردا چه اتفاقی خواهد افتاد، اما می‌دانم که امروز برای رؤیاهایم تلاش می‌کنم و شاید همین تلاش کردن، همین تسلیم نشدن و همین امید داشتن، زیباترین پاسخی باشد که می‌توانم به تمام نگرانی‌ها و پرسش‌های آینده بدهم.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000