دو هفته شده بود که به خاطر طالبان و چپنسفیدهای «امر به معروف»، پا از دروازهی خانه بیرون نگذاشته بودم؛ زیرا این روزها طالبان دختران را از سرک و بازار جمعآوری میکنند و به ناکجاآباد میبرند. دلتنگیِ عجیبی به من دست داده بود. از مادرم برای رفتن به خانهی خاله حمیرا که در کوچهی دیگر است اجازه گرفتم و خوشبختانه مادرم پذیرفت. به خانهی خاله حمیرا رفتم. او با لبخند و مهربانی از من پذیرایی کرد. در حویلی کنار باغچهی زیبایشان نشستم. چای را آورد و هر دو کمی صحبت کردیم. او مرا نصیحت میکرد که تا شرایط خوب نشده، کمتر از خانه بیرون شوم و من هم به نشانهی تأیید سرم را تکان میدادم.
نسیم باد، موهای پریشانِ خاله حمیرا را به هر سو میکشاند. پیالهی چای را به دستش گرفت و در چوکیِ کنار باغچهیشان نشست. او غرق در افکار خویش شده بود؛ شاید به دخترش زلیخا فکر میکرد، او که همیشه نگران زلیخا است. زلیخا دختری از جنس استقامت، صبر و پشتکار است. او یگانه فرزند خانواده و مایهی افتخار خانوادهاش نیز میباشد. دو سال پیش که زلیخا توانست در بورسیهای قبول شود، با مخالفت جدیِ مادرش روبهرو شد. خاله حمیرا نمیخواست زلیخا دور از او برود؛ ولی زلیخا بیشتر از ماندن کنار مادرش میخواست پیشرفت کند. او با التماسهای زیادی پیش پدرش، توانست مادرش را نیز راضی کند.
آن روز که خاله حمیرا راضی شده بود، زلیخا کنار من آمد؛ او از اینکه میتوانست خارج از افغانستان برود خوشحال بود ولی همچنان نگران پدر و مادرش بود. آن روز هر دو نشستیم و قصه کردیم. او نگران روزی بود که قرار بود از افغانستان برود. میگفت: «نمیخواهم پیش مادرم گریه کنم، چون باز هم مادرم به خاطر راضی شدنش پشیمان میشود.» روز خداحافظی فرا رسید. خاله حمیرا با گلوی پر از بغض دخترش را در آغوش گرفت و با صدای لرزان گفت: «نمیدانم در آن طرف زمین چه کسی از تو مواظبت میکند، چه کسی موهایت را شانه میزند، چه کسی تو را صبح از خواب بیدار میکند… اصلاً نمیشود که نروی؟» زلیخا بغضش را قورت داد و گفت: «مادر عزیزم برمیگردم، مواظب خودم هستم، نگران نباش.» با پدرش، من و دیگر دوستانش خداحافظی کرد. تظاهر به استوار و خوشحال بودن میکرد، ولی قشنگ فهمیده میشد که پشت این خوشحالی، دلتنگیِ بزرگی نهفته است.
از آن روز به بعد، هر بار که زلیخا به مادرش زنگ میزد، از شرایط، از آبوهوا و از درسهایش برایش میگفت. ولی خاله حمیرا همچنان خواستار این بود که زلیخا به افغانستان برگردد. اگر زلیخا میگفت هوا گرم شده، خاله حمیرا میگفت: «برگرد.» اگر زلیخا میگفت مریض شدم، خاله حمیرا میگفت: «برگرد.» اگرچه خاله حمیرا به زلیخا اجازه داده بود که خارج از کشور برود، ولی در قلبش اصلاً راضی نبود.
من غرق در خاطرات دو سال پیش بودم که صدای گوشیِ خاله حمیرا بلند شد. زلیخا زنگ زده بود. با لبخندی پر از عشق با زلیخا احوالپرسی کرد و حرف زد. زلیخا مریض شده بود و صدایش گرفته بود، ولی اینبار خاله حمیرا برخلاف هربار که میگفت «برگرد»، گفت: «دخترم، حالت خوب میشود. خدا را هزاران بار شکر که آنجا هستی. خدا را هزاران بار شکر که رفتی! اگر اینجا میبودی، نمیدانم چه چیزهایی قرار بود برایت اتفاق بیفتد.» اشک از چشمانش لغزید و با لبخندی گفت: «من خوشحالم که تو اینجا نیستی دخترم. از خودت خوب مراقبت کن.»
بغضی که دو سال در گلوی زلیخا گیر کرده بود، آن روز شکست. هر سه آن روز گریه کردیم. چقدر سخت است که مادری برای دوری از فرزندش خوشحال باشد؛ ولی اوضاع فعلیِ افغانستان شرایط را طوری ساخته که دوریِ مادر از فرزند، انباری از نگرانیها را از دوش والدین برمیدارد. امیدوارم روزی برسد که هیچ جوانی کشور خودش و خانوادهی خودش را رها نکند. امیدوارم روزی جامعهی افغانستان، ما دختران را به عنوان عضوی از جامعه بپذیرد و به پوشش، عقاید، افکار و تحصیل ما احترام بگذارد.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه