ایستادن در برابر محدودیت‌ها

صبح با صدای مادرم از خواب بیدار شدم. صبحِ زیبایی بود؛ نسیمِ دلنشینی می‌وزید و آفتاب کم‌کم خودش را نمایان می‌کرد. بوی خوشِ گل‌های کنارِ پنجره به مشامم می‌رسید. رختِ خوابم را جمع کردم، موبایلم را گرفتم و آهنگِ شادی را پخش کردم. در میانِ این‌همه محدودیت، حداقل موبایلی را دارم که مرا سرزنده نگه دارد. اگرچه طالبان مکاتب را به روی ‌ما بستند، ولی با استفاده از موبایلم توانستم در یکی از مکتب‌های آنلاین ثبت‌نام کنم. آن‌ها هر نوع سرگرمی در بیرون از خانه را برای من منع کردند؛ ولی با استفاده از موبایل توانستم سرگرمی‌هایم را به خانه بیاورم. آن‌ها حضورِ ما زنان را در جامعه کمرنگ کردند؛ ولی زنان و دخترانِ زیادی در فضای مجازی فعالیت‌های مؤثری دارند. کار را از ما گرفتند، ولی خیلی از بانوان توسطِ موبایل تجارتِ خویش را آغاز کردند.

گیلاسِ آبی نوشیدم و با ریتمِ آهنگ داخلِ آشپزخانه شدم و صبحانه را آماده کردم. در حالِ صرف کردنِ صبحانه بودم که برادرم تلویزیون را روشن کرد. شبکه، «افغانستان اینترنشنال» بود و تازه خبر شروع شده بود. یکی از سرخطِ خبرها این بود: «طالبان گوشی‌های هوشمند را از اداراتِ دولتی جمع‌آوری کرده است.»

با دیدنِ آن خبر، لبخند از روی لبم محو شد. مات و مبهوت مانده بودم. با چشمانِ پر از تعجب به مادرم نگاه کردم و گفتم: «خدایا، این دیگر چه کاری است؟» مادرم با لبخندی از روی مزاح گفت: «غصه نخور! تیلفونِ دختران را جمع نمی‌کند، از کارمندانِ دولتی را جمع می‌کند.» ولی از آنجایی که من این جریان را می‌شناسم، این‌ها هر کاری می‌کنند. امروز از کارمندانِ دولتی شروع کرده‌اند و فردا نوبتِ ما خواهد رسید. اگر استفاده از موبایل‌های هوشمند را منع کنند، چه خواهد شد؟ آن روز چه خواهیم کرد؟ درس‌های آنلاینم چه می‌شود؟ آن موقع حرف‌هایم را با چه کسی شریک کنم؟ از برادرم چگونه احوال بگیریم؟ چطور روز را در خانه شب کنیم؟ دیگر دختران و زنان چه؟ آن‌ها چه خواهند کرد؟

غرق در افکارِ خویش بودم که نوبتِ خبرِ جمع‌آوری و شکستنِ گوشی‌های هوشمند در اداراتِ دولتی رسید. با بهت‌زدگی به تلویزیون نگاه می‌کردم. عده‌ای از افرادِ نامرتب که یونیفورمِ طالبان را بر تن داشتند، در یک دفتر، انبوهی از موبایل‌های هوشمند را روی میزی گذاشته بودند و یکی از آن‌ها در حالِ شکستنِ موبایل‌ها بود و دیگران تماشاگرِ آن صحنه بودند.

آه که دیدنِ آن صحنه چقدر برایم سخت بود! در دنیایی که تکنالوژی حرفِ اول را می‌زند، در کشورِ ما در حالِ منع کردنش هستند. اگرچه افغانستان در عرصه‌ی تکنالوژی پیشرفتِ چندانی نداشته است؛ ولی همین چیزهایی را هم که فعلاً در دسترسِ مردم هست منع می‌کنند. نمی‌دانم چه خواهد شد؟ مکاتب را به روی ما دختران بستند، اجازه‌ی کار کردن ندادند و حضورِ ما را در جامعه کمرنگ کردند؛ ولی حالا اگر موبایل‌های‌مان را نیز از ما بگیرند، چه خواهد شد؟

با این‌همه محدودیت، ما تسلیم نشدیم. شروع به نوشتن کردیم و صدای‌ خود را به گوشِ دیگران از طریقِ تیلفون‌های‌ خود رساندیم. اگرچه آن‌ها دروازه‌های مکاتب را بستند؛ ولی ما تسلیم نشدیم و به صورتِ آنلاین شروع به درس خواندن کردیم.

اگر روزی برسد که طالبان خانه‌به‌خانه دنبالِ موبایل‌های هوشمند بگردند و آن‌ها را بشکنند، اگر روزی برسد که نتوانم صدایم را به دیگران برسانم، اگر روزی همین امکانِ درس خواندنِ آنلاین را از ما بگیرند، اگر حضورِ ما را از فضای مجازی نیز حذف کنند چه خواهد شد؟ آیا آن‌ها زندگی کردن را هم منع خواهند کرد؟

اگر آن روز فرابرسد، امیدوارم در آن زمان هیچ بانویی ناامید و هیچ دختری تسلیمِ این ظلم نشود. امیدوارم آن موقع نیز پیشرفت کنیم، چون نباید نسلِ بعدیِ ما همچون حال بماند و نباید این چرخه‌ی بی‌سوادی دیگر ادامه یابد. امیدوارم هیچ‌کدام از این محدودیت‌ها ما را از پا درنیاورد. امیدوارم در دلِ این محدودیت‌هایی که برای ما وضع گردیده است، جوانه بزنیم و رشد کنیم.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000