آیا این همان دختری بود که من قبلاً میشناختم؟ یک سال پیش، من با دوستم به بازار میرفتم. در راه، داخلِ موتر با دختری آشنا شدم و با یکدیگر قصه کردیم. وقتی به چهرهاش نگاه میکردم، چیزی دیده نمیشد جز غم.
او گفت بعد از سقوطِ حکومت به دستِ طالبان، او دیگر کنجِ خانه نشسته است؛ چون خانوادهاش این اجازه را ندادهاند که در آن وضعیتِ وخیمِ کشور، دخترشان برود و تحصیل کند. برای همین، صدایش غمِ زیادی داشت و چهرهاش فریاد میزد که خیلی خسته است و حالش اصلا خوب نیست. با یکدیگر همینطور قصه کردیم تا اینکه به مقصدمان رسیدیم. هر دو پیاده شدیم و هر یک به طرفِ کارهایمان رفتیم؛ من به طرفِ سرک و او به طرفِ خانهای که احساس میکرد دیگر برایش تبدیل به یک قفس شده است.
میخواستم بروم کنارش بایستم و همراهش یکجا بروم؛ با خانوادهاش بنشینم و صحبت کنم که چرا چنین کاری انجام میدهند و شرایط آنقدرها هم بد نیست که او را از علاقهاش منع میکنند. اما نرفتم؛ تمامِ راه فکرم مشغولِ این بود که کاش میتوانستم از راهی به او کمک کنم، اما هرچه اندیشیدم، چیزی به ذهنم نرسید.
دلم از این موضوع خیلی گرفت که نتوانستم کمکی کنم. دختر بودن در افغانستان آسان نیست؛ درد کشیدن، هر شب گریه کردن، نگرفتنِ حقِ خود و حتی اینکه نتوانی در سرزمینی که خانهی خودت است و باید از هر جایی در آن احساسِ امنیت کنی، آزادانه زندگی کنی. این درد را فقط دختران میتوانند درک کنند. حرفهایی که آن روز آن دختر زد و به نظرِ من خیلی دردناکتر آمد، این بود که گفت: «در افغانستان هر چیزی آسان است به جز دختر بودن. اگر ما دختران میدانستیم که دختر بودن آسان نیست، از اول برای اینکه بزرگ شویم تلاش نمیکردیم.»
یک سال از دیدارِ ما گذشت، اما او هنوز در گوشهای از ذهنم ثبت بود. تا امروز که به طرفِ مکتب میرفتم و دوباره در راه او را دیدم. اول نشناختم، اما وقتی کمی بیشتر دقت کردم، دیدم بله، این همان دختری است که یک سال پیش دیده بودم.
چیزی که مرا به وجد آورده بود این بود که او دیگر دخترِ یک سال پیش نبود؛ او فرق داشت. کیفِ مکتب به شانه کرده بود و کتابچهای در دستش بود که آن را میخواند و به طرفِ بالا میرفت. وقتی نزدیکتر شدیم، سلام کردم و بعد از چند دقیقه یادش آمد که همدیگر را دیده بودیم. باز هم سرِ قصه باز شد و گفت که پدرش روزی جایی رفته و وقتی برگشته، به او گفته است که میتواند برود و درس بخواند. او این حرفها را میزد و چشمانش از امید برق میزد؛ امیدی که انگار تازه آمده و در دلِ دخترک مهمان شده بود.
از شنیدنِ این حرف خیلی خوشحال شدم. اما وقتی پرسیدم چطور پدرت با یک بیرون رفتن قانع شده بود، گفت: «یکی از دوستهایش به او گفته که این کار را نکند و کنارِ دخترش بایستد.» دلم شاد شد که اگر آن روز من نتوانستم کمکی به آن دختر کنم، حداقل کسِ دیگری به او کمک کرده بود. بعد از هم خداحافظی کردیم و دوباره هر کدام به طرفِ راهِ خود رفتیم.
این یکی از بهترین قسمتهای روزم بود؛ اینکه دیدم دختری با امید لبخند میزند. به آسمان نگاه کردم و بعد در اطرافم دخترانِ زیادی را دیدم و ناخودآگاه لبخندی بر لبانم نقش بست؛ لبخندی که باور به همراه داشت، باور به اینکه صددرصد روزی میرسد که دختر بودن دیگر جرم نباشد. امروز این باور برایم خیلی روشن بود.
در زندگی همه چیز پایان مییابد، اما اگر با روشنی پایان یابد، زیباتر میشود. امروز در ناخودآگاهِ درونم چیزی در دلم ریشه دواند: اینکه هرچقدر این روزها سخت بگذرد، باز هم روشنی به دنبالِ آن خواهد آمد. این یک حقیقتِ شیرین و بزرگ است.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه