کانکوری که به ما نرسید

چندی پیش، هزاران پسر با دستانی لرزان صفحه‌ی نتایجِ کانکور را باز کردند. بعضی‌ها با لبخند فریاد زدند، بعضی‌ها در سکوت اشک ریختند و بعضی دیگر با خودشان گفتند: «سالِ آینده دوباره تلاش می‌کنم.» خانه‌های زیادی پر از هیجان بود. تلفن‌ها یکی پس از دیگری زنگ خوردند، خانواده‌ها دعا کردند، تبریک گفتند و آینده‌ی پسران‌شان را تصور نمودند. برای خیلی‌ها پایانِ یک انتظار و آغازِ یک مسیرِ تازه بود؛ اما در همان روز، در همان سرزمین، میلیون‌ها دختر فقط تماشا کردند و حسرت کشیدند.

نه به این دلیل که درس نخوانده بودند، نه چون توانایی نداشتند و نه چون آرزویی در دل‌شان نبود. آن‌ها فقط از همان نقطه‌ی شروع کنار گذاشته شده بودند. برای آن‌ها نه صفحه‌ای وجود داشت که نام‌شان را جست‌وجو کنند، نه شماره‌ی داوطلبی که با دلهره واردش کنند و نه نتیجه‌ای که بتواند دل‌شان را بلرزاند. انگار از همان ابتدا، نام‌شان از فهرستِ رؤیاها پاک شده بود.

می‌گویند کانکور سخت است، شب‌های بی‌خوابی دارد، اضطراب دارد، ترس از قبول نشدن دارد؛ اما امروز، میلیون‌ها دخترِ در افغانستان حتی از همین استرس هم محروم‌اند. شاید عجیب باشد؛ اما ما حسرتِ همان دلهره را می‌خوریم، حسرتِ روزهایی که کتاب‌ها روی میز پخش باشند، خانواده با نگرانی بپرسد: «آماده‌ای؟» و قلبت از ترسِ نتیجه تندتر بتپد. چقدر تلخ است که انسان آرزو کند حتی اجازه داشته باشد نگرانِ یک امتحان باشد!

کسی از دخترانی که ساعت‌ها درس خوانده بودند نمی‌پرسد حال‌شان چگونه است. کسی از کتابچه‌هایی که نیمه‌تمام بسته شدند، از کتاب‌هایی که دیگر ورق نخوردند و از رؤیاهایی که بی‌صدا در گوشه‌ی اتاق ماندند، خبری نمی‌گیرد. انگار سکوت، تنها سهمِ آن‌ها شده است، سکوتی که هر روز سنگین‌تر می‌شود و هر سال با اعلامِ نتایجِ کانکور، بیشتر از همیشه به چشم می‌آید.

اختلاف فقط میانِ قبول‌شدن و قبول‌نشدن نبود، بلکه میانِ داشتنِ فرصت و نداشتنِ فرصت بود. کسی که قبول نشد، هنوز می‌تواند دوباره تلاش کند، دوباره بخواند و دوباره امیدوار باشد؛ اما میلیون‌ها دختر حتی حقِ تلاشِ دوباره را هم ندارند. دردِ ما شکست در کانکور نیست، دردِ ما نرسیدن به کانکور است. دردِ ما این نیست که نتیجه‌ی خوبی نگرفتیم، دردِ ما این است که هیچ نتیجه‌ای برای‌مان وجود ندارد.

با این حال، رؤیاها را نمی‌توان با قفل و دیوار زندانی کرد. شاید درها بسته باشند، شاید صنف‌ها خاموش شده باشند و شاید امروز نامِ هیچ دختری در میانِ پذیرفته‌شدگان نباشد؛ اما آرزوی آموختن هنوز در قلبِ میلیون‌ها دختر زنده است. هنوز دخترانی هستند که کتاب‌های‌شان را با امید نگه داشته‌اند، واژه‌ها را فراموش نکرده‌اند و هر شب آینده‌ای را تصور می‌کنند که در آن، دوباره حقِ انتخاب داشته باشند.

وقتی نتایجِ کانکور اعلام شد، فقط نامِ پذیرفته‌شدگان مشخص نشد، بلکه جای خالیِ میلیون‌ها دختر هم دوباره دیده شد. جای خالیِ چوکی‌هایی که می‌توانستند پر باشند، پوهنتون‌هایی که می‌توانستند شاهدِ تلاشِ آن‌ها باشند و آینده‌ای که می‌توانست با حضورشان کامل‌تر شود.

شاید سال‌ها بعد، وقتی تاریخ این روزها را روایت کند، از تعدادِ قبول‌شدگان بیشتر نگوید و شاید کسی از اول‌نمره‌ی کانکور چیزی نگوید؛ اما از میلیون‌ها دختری خواهد گفت که تنها آرزوی‌شان درس خواندن بود. دخترانی که نه امتیازِ ویژه‌ای خواستند، نه راهِ میان‌بر و نه موفقیتِ آسان، آن‌ها فقط می‌خواستند مانندِ هر دانش‌آموزِ دیگری حق داشته باشند تلاش کنند، امتحان بدهند، شکست بخورند، دوباره برخیزند و اگر شایسته بودند، نام‌شان را در میانِ پذیرفته‌شدگان ببینند.

میلیون‌ها دختر در افغانستان نه به خاطرِ مردود شدن، بلکه به خاطرِ محروم ماندن اشک ریختند و شاید غم‌انگیزترین حقیقت همین باشد: اینکه در سرزمینی، آرزوی بسیاری از دختران دیگر قبولی در کانکور نیست، بلکه رسیدن به روزی است که اصلا اجازه داشته باشند در آن شرکت کنند.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000