دختر تنها یک واژه نیست، بلکه قصهای از عشق، صبر و زیبایی است. دختر موجودی است که در هر حالتی تنهایی را حس میکند؛ موجودی قوی، صبور و زیبا. دختر بودن در دنیای امروزی سختترین کار است. پسر بودن هم سختیهای خودش را دارد؛ اما نه به اندازهی دختر بودن. دختر بودن شاید فقط در سرزمین ما تا این حد سخت، دشوار و کماهمیت باشد. حق درس خواندن، حق کار کردن و حق قدم زدن در کوچهها و سرکها را ندارند. دختر یعنی تا زنده هستی دیگران برایت تصمیم میگیرند و حتی حق انتخاب یک لباس ساده را هم نداری. باید از صدها نفر نظربخواهی؛ زیرا نمیتوانی آنطور که خودت میخواهی زندگی کنی.
حتی بعضی خانوادهها دختر را جزء فرزندان به حساب نمیآورند. در برنامهای از مردی پرسیدند چند فرزند داری؟ گفت: «سه تا.» پرسیدند چند دختر و چند پسر داری؟ گفت: «هر سه پسر.» گفتند: «پس دختر نداری؟» گفت: «چرا، دو دختر دارم.» گفتند: «پس پنج فرزند داری؟» گفت: «نه، سه تا!» پرسیدند: «مگر دو دختر نداری؟» گفت: «دارم؛ ولی دختر جزء فرزندان نیست!» پرسیدند: «پس جزء چیست؟» گفت: «مثلاً من یک موتر، یک خانه، یک زمین و دو دختر دارم؛ دختر جزء سرمایه است!»
این حقیقتِ تلخِ امروزی جامعهی ماست. بعضیها دختر را اولاد نمیدانند؛ بلکه او را یک منبع پول میبینند. دختر انسان است، نفس میکشد، جان دارد و احساسات دارد. یک بار هم که شده به سختیهای زندگی یک دختر فکر کنید. آنها حتی نمیتوانند از حق خود دفاع کنند. در افغانستان، جلو چشم همه، حقوق دختران سلب میشود؛ اما کسی نیست صدایش را بلند کند و از آنها حمایت نماید. در کشور ما دختران پیش چشم مردم تحقیر میشوند. زن بودن اگر با آزادی همراه نباشد درد است و اگر با درک و فهم همراه نباشد زخم است و اگر با حمایت همراه نباشد تنهایی محض است.
دختر در سرزمین ما به سختی زندگی میکند، حق شکایت و اعتراض ندارد و باید بدون سر و صدا زندگیاش را بگذارد. حق ندارد صدایش را بلند کند، به چکر برود و از دختر بودن لذت ببرد؛ چون «دختر» است. در کشور ما یک زن با صد ترس و هراس از کوچه و بازار میگذرد. این جامعه کاری میکند که یک دختر، آرزوی پسر بودن کند یا حتی آرزوی مرگ؛ وقتی هیچ لذتی از زندگی نبرده باشد.
زندگی یک دختر در افغانستان به همین اندازه سخت است و کسی نمیتواند آن را کاملاً درک کند. دختر بودن یعنی در میدان جنگ بدون اسلحه بجنگی، یعنی تکهتکه شوی؛ اما باز هم قد علم کنی و ادامه دهی. در سرزمین ما یک دختر باید در سن بسیار کم تشکیل خانواده دهد، عمری که با سختی و عذاب میگذرد، وقتی که آرزوهایت را خاک کردهای و هیچ لذتی از جهان نبردهای. حرفهایی را میشنوی که حق تو نیست و تنها جوابش سکوت است. دختر یعنی در سختترین روزهای زندگی، فقط به خودت تکیه کنی. همه میگویند صبر اندازه دارد؛ اما برای دختر اینطور نیست. صبر او پایانی ندارد و تا دم مرگ، سختی و بیعدالتی را تحمل میکند.
با این همه، دختران در افغانستان به امید روزی هستند که بتوانند بدون محدودیت از دختر بودن لذت ببرند، درس بخوانند، مثل مرد کار کنند و وظیفه داشته باشند. دختران افغانستان در میان تمام سختیها پا پس نمیکشند؛ زیرا منتظر روزی هستند که شادی، آزادی و امنیت به کشور برگردد و هیچ تبعیضی میان افراد جامعه نباشد. دختر در هر حالتی ادامه میدهد و تسلیم نمیشود؛ چون باور دارد روزی افغانستان آباد میشود و همه در صلح زندگی خواهند کرد.
زندگی در افغانستان به قدر کافی سخت است؛ اما برای دختران به مراتب سختتر. دختر باارزشتر از هر چیزی است؛ اما کسی قدرش را نمیداند. پشت هر دختر قوی، داستانی وجود دارد که به او هیچ انتخابی جز قوی بودن نداده است. دختر کسی است که آرزوها و حسرتهای کوچکی دارد؛ اما نمیتواند به آنها برسد؛ مثلاً درس خواندن که حسرت تمام دختران افغانستان شده است. این دختران افغان هستند که حتی به همین آرزوی کوچک هم نمیرسند.
دختر مانند شیشه است، زود میشکند و تکهتکه میشود؛ سپس روحش زخم میخورد، پس قدرش را بدانید. اگر جایزهای برای انسانهای قوی وجود میداشت، حتماً نصیب دختران افغان میشد؛ زیرا توان تحمل هر سختی را دارند و با هر شرایطی سازگار میشوند. آنها قوی، شجاع و صبور هستند.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه