دخترم، رشته‌ی طب را انتخاب کن…!

بازهم دو بار دلم خون شده؛ گویا باید دو بار اشک بریزم و دو بار با چشمان تر قلم به دست بگیرم. اولین اتفاقی که امروز باعث ناراحتی‌ام شد… هی! به یاد آوردم که صنف دوازده هستم. گاهی حتی یادم می‌رود صنف چند بودم و امسال باید صنف چند می‌بودم.

امسال در خیال خود صنف دوازده هستم؛ شاگرد پر تلاش و زحمت‌کشِ سال آخر مکتب، کسی که استرس انتخاب رشته و کمی هم ترس از امتحان کانکور دارد. دختری که شب‌ها تا دیروقت بیدار می‌ماند و درس می‌خواند؛ چون می‌خواهد اول‌نمره‌ی کانکور شود.

آیا من همان دخترم؟ به به! چه قصه‌ای تعریف کردم! استعداد من در تعریف کردن قصه‌های خیالی واقعاً قابل توصیف است. صنف هفت، همان سالی بود که مکتب رفتن برایم فقط نامش باقی ماند. هنوز که هنوز است در همان سال باقی مانده‌ام؛ گویا ساعتِ دوران من خوابیده یا شاید هم مرده است.

امروز دلم خیلی درد دارد و قلبم نمی‌تواند این همه درد را تحمل کند. می‌خواهم یک واقعیت را برایتان افشا کنم: در آغازین روزهای صنف هفت بودم که مخفیانه، بدون اینکه به دوستان یا فامیلم بگویم، در کنج دلم و در قفسه‌ی آرزوهایم با خود عهد بستم که اول‌نمره‌ی کانکور شوم؛ به کابل بروم، در صنف‌های پرجمعیتِ آمادگی شرکت کنم و آمادگی بخوانم. قسمت جالب ماجرا اینجاست که وقتی مادرم برایم زنگ بزند، بگویم: «مادر جان، عزیز دل من! کتابخانه بودم و حالا طرف خانه می‌روم.» با خوشحالی برایش بگویم: «امروز دوباره امتحان آزمایشی دادم، خدا بزرگ است و امیدی هست.» نگویم برایش که نمره‌ام خیلی بالا و تقریباً نزدیک به ۳۶۰ است؛ چون می‌خواستم فامیلم را غافلگیر کنم.

اما امسال که باید صنف دوازده می‌بودم و امروز هم امتحانات چهارونیم‌ماهه شروع شده، گمان کنم دوباره امسال باز هم سهمی برای دادن این امتحان ندارم؛ چون هنوز هیچ تقسیم‌اوقاتی ندارم و در خانه بی‌خیال و بدون استرسِ امتحان نشسته‌ام.

نه، نباید به ناحق خودم را صنف دوازده بگویم؛ این جمله اشتباه است. امروز فقط می‌خواهم واقعیت را بگویم، نمی‌خواهم با کلمات بازی کنم و چیزی شبیه یک قصه‌ی امیدواری بنویسم. می‌خواهم از خاطرات بنویسم: زمستانی که قرار بود سال آینده‌اش صنف هفت شوم، آن سال را خیلی متفاوت آغاز کردم؛ برای هر مضمون کتابچه خریده بودم و آمادگی کامل داشتم. خاطره‌ی به یادماندنی آنجاست که برای ریاضی یک کتابچه‌ی صدبرگ نشانی کرده بودم، اما متأسفانه آن کتابچه‌ی صدبرگ هیچ‌وقت تمام نشد و من هم دختری با کتابچه‌ی صدبرگش باقی ماندم؛ کتابچه‌ای که در هر صفحه‌اش سوال‌های بی‌معنا نوشته شده و معمایی غیرقابل حل است.

امروز حال من جور دیگری است. «دوباره از امتحان جاماندی!»؛ این جمله‌ای است که درون قلبم صدا می‌زند. بی‌نظیر، تو چرا نرفتی؟ امروز چه امتحانی داشتی؟ قلبم خیلی سوال می‌پرسد. خسته شدم، چرا این همه سوال می‌پرسد؟

آها، راستی! چند مدت پیش، نمرات امتحان کانکور اعلام شد. با خود به خنده می‌گویم: «دختر! پلانی که در صنف هفت ریخته بودی چه شد؟» سال آینده بخیر من هم باید کانکور بدهم؟ مادرم زنگ بزند و بگوید: «دعاهایم همیشه همراه توست، برو و موفق باش.» پدرم بگوید: «دخترم! رشته‌ی طب را انتخاب کن که هم نام دارد و هم نان.» خواهر و برادرم برای اینکه خواهری مثل من دارند، در جمع دوستانشان با افتخار از من یاد کنند… نه، نه! همه‌ی این‌ها یک رویاست. نه مادرم می‌تواند برایم آرزوی موفقیت در کانکور کند؛ نه پدرم می‌تواند برایم بگوید رشته‌ی طب را انتخاب کن و نه خواهر و برادرم می‌توانند از من با دوستانشان حرف بزنند. نه امتحانی در کار است و نه سال آینده امتحان کانکوری وجود دارد.

چگونه واقعیتم را برای دنیای امن و ظریف دخترانه‌ام توضیح دهم؟ پاسخی ندارم؛ اما باز هم در میان همه‌ی ناامیدی‌ها و جعبه‌جعبه افکار منفی، یاد گرفته‌ام بیشتر با خود وقت بگذارم و خودم را بیشتر بشناسم. این کار باعث شده حس قشنگی به زندگی داشته باشم. شاید نتوانم امتحان بدهم، فامیلم را غافلگیر کنم یا برای کانکور درس بخوانم؛ اما یاد می‌گیرم که چگونه زیبا زندگی کنم و جهان را به جای بهتری تبدیل نمایم.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000