«من نباید از ایران برمی‌گشتم»؛ روایت امیر از گرفتاری در فقر و ناامنی در کشور

امیر، برخلاف هزاران مهاجر افغانستانی که در سال گذشته از ایران به گونه‌ی اجباری اخراج شدند، خودش تصمیم گرفت به افغانستان برگردد. نه در اردوگاه‌های مهاجران بازداشت شد، نه با دست‌بند از مرز عبور داده شد و نه تجربه‌ی تلخ اخراج اجباری را از سر گذراند. او با پای خودش برگشت؛ اما امروز، یک سال پس از آن تصمیم، می‌گوید که اگر زمان به عقب برگردد، هرگز چنین کاری نخواهد کرد.

او می‌گوید که پس از بازگشت به افغانستان، تا امروز نتوانسته است کاری پیدا کند و خانواده‌اش با فقری دست‌وپنجه نرم می‌کند که گاهی حتا نانی برای خوردن در خانه پیدا نمی‌شود.

مسیر دشوار مهاجرت

امیر ۵۲ سال سن دارد و در یکی از ولایت‌های شمالی افغانستان زندگی می‌کند. او پیش از سقوط  حکومت اشرف غنی، سرباز ارتش افغانستان بود و سال‌ها در ولایت‌های جنوبی و جنوب‌غربی در برابر طالبان جنگید. پس از بازگشت طالبان به قدرت، مانند هزاران نظامی پیشین، آینده‌ی خود را در هاله‌ای از ترس و بی‌سرنوشتی دید.

در بهار سال ۱۴۰۲، به صورت قانونی و با ویزا وارد ایران شد. مقصدش تهران بود؛ شهری که در آن، خلاف تمام سال‌های خدمت نظامی، باید زندگی تازه‌ای را از پایین‌ترین پله‌های کارگری آغاز می‌کرد.

او بیشتر در ساختمان‌ها کار می‌کرد؛ کاری که هیچ تجربه‌ای در آن نداشت. مردی که سال‌ها لباس نظامی پوشیده و تفنگ به دست گرفته بود، حالا باید خشت بلند می‌کرد، ملات می‌ساخت و زیر آفتاب، ساعت‌های طولانی کار می‌کرد تا بتواند هزینه‌ی زندگی خانواده‌اش در افغانستان را فراهم کند.

امیر از روزهای نخست کار در ایران چنین یاد می‌کند: «با آن که طالبان عفو عمومی اعلان کرده بود؛ اما هر روز شاهد بازداشت و کشته‌شدن نظامیان پیشین بودم. بی‌کاری و فقر هم به اوج خود رسیده بود. من به کلی در خانه بودم و هیچ درآمدی نداشتم. در نزدیک به دو سال اول تسلط طالبان، فقط خانمم از راه خیاطی اندکی درآمد داشت که با آن زندگی می‌کردیم. برای همین مجبور شدم افغانستان را ترک کنم و برای کار به ایران رفتم.»

برای مردی که دو دهه در ارتش خدمت کرده بود، کار ساختمانی آسان نبود. خودش می‌گوید سال‌ها حتا یک بار هم خشت و ملات را با دست لمس نکرده بود. حالا ناچار بود کاری را انجام دهد که بدنش به آن عادت نداشت.

وقتی کسی که هیچ‌گاه خشت و ملات را با دست لمس نکرده باشد، ناگهان مجبور شود خودش هم خشت بلند کند و هم ملات بسازد، طبیعی است که دست‌هایش زخم می‌شود، می‌سوزد و تاول برمی‌دارد. به لحاظ فکری و روانی چنین انسانی خود را در عمق مجبوری و بی‌چارگی می‌بیند.

با وجود تمام سختی‌ها، امیر دوام آورد. می‌دانست خانواده‌اش در افغانستان چشم‌انتظار پولی هستند که او هر ماه می‌فرستد. برای او، کارگری در غربت آسان‌تر از تماشای گرسنگی فرزندانش بود.

اما زندگی خانواده‌اش در افغانستان نیز هر روز دشوارتر می‌شد.

در خزان سال ۱۴۰۲، تنها شش ماه پس از رفتن او به ایران، خبر بسته شدن خیاطی‌های زنانه از سوی طالبان به گوشش رسید. همسر امیر در ولایت محل زندگی‌شان یک دکان خیاطی داشت و همان درآمد اندک، پیش از آن بخشی از هزینه‌های زندگی را تأمین می‌کرد. با بسته شدن خیاطی، این منبع درآمد نیز از میان رفت.

از آن پس، تنها مزد کارگری امیر بود که باید خرج زندگی شش نفر را تأمین می‌کرد.

او پنج فرزند دارد؛ دختر و پسرهایی که هزینه‌ی خوراک، لباس و نیازهای روزمره‌شان تنها از دستمزد کار ساختمانی پدر فراهم می‌شد. آن درآمد هرگز کافی نبود؛ اما دست‌کم خانواده می‌توانست بدون نگرانی از گرسنگی روزگار بگذراند.

چرا افغانستان را ترک کرد؟

امیر می‌گوید تصمیم به مهاجرت، تنها یک انتخاب اقتصادی نبود. او هم‌زمان از دو چیز فرار می‌کرد؛ ترس و فقر.

از یک سو، هر روز خبر بازداشت، ناپدید شدن یا کشته شدن نظامیان پیشین را می‌شنید و از سوی دیگر، هیچ امیدی برای پیدا کردن کار در افغانستان نداشت.

او می‌گوید که هرچند طالبان از «عفو عمومی» سخن می‌گفتند؛ اما واقعیت زندگی نظامیان پیشین چیز دیگری بود. همین ترس باعث شد کشورش را ترک کند؛ نه برای ساختن آینده‌ای بهتر، بلکه برای زنده نگه داشتن خانواده‌اش.

زندگی در ایران نیز خالی از دشواری نبود. مهاجر بودن، کارگری سنگین، دوری از خانواده و نگرانی همیشگی از تمدیدنشدن ویزا، هر روز او را با اضطراب تازه‌ای روبه‌رو می‌کرد.

با این همه، تا زمانی که می‌توانست کار کند، امیدوار بود این سختی‌ها موقتی باشد و بتواند زندگی خانواده‌اش را سرپا نگه دارد.

رنج و نگرانی پس از بازگشت

امیر نزدیک به دو سال در ایران کار کرد. هم‌زمان با شدت گرفتن روند اخراج مهاجران افغانستانی، ویزای او برای پنجمین بار نیز تمدید شد؛ اما این تمدید، آخرین فرصت او بود.

او می‌گوید که چهار بار، هر بار برای سه ماه، ویزایش به‌صورت عادی در تهران تمدید شده بود؛ اما پس از آن مقام‌های مسوول ایرانی ویزای شهروندان افغانستان را تمدید نمی‌کردند‌.

وقتی امیر به اداره‌ی گذرنامه در تهران و به پولیس ناجا مراجعه کرد، رد شد: «به اداره‌ی گذرنامه و پولیس ناجا رفتم. وضعیت خودم را گفتم که در افغانستان عضو ارتش بودم و برگشتن برایم خطر دارد؛ اما گفتند افغانستان فعلن برای همه امن است و ما نمی‌توانیم کاری بکنیم. ویزایم تمدید نشد.»

پس از آن، به دفتر کفالت مراجعه کرد؛ اما آن‌جا نیز پاسپورتش را برای تمدید ویزا نپذیرفتند.

امیر می‌گوید در همان دفتر با مردی از قندهار آشنا شد که مدعی بود در اداره‌ی گذرنامه آشنایی دارد و می‌تواند مشکل او را حل کند. او در برابر دریافت ۲۰ میلیون تومان، ویزای امیر را برای سه ماه دیگر تمدید کرد.

امیر با تلخی از آن روزها یاد می‌کند: «به هر دری زدم، رد شدم. ویزایم را بیشتر از چهار بار تمدید نکردند. تا این که در دفتر کفالت یک پشتون از قندهار را دیدم که در اداره‌ی گذرنامه شناخته داشت. در بدل ۲۰ میلیون تومان ویزایم را تمدید کرد.»

اما این تمدید نیز فقط سه ماه دوام داشت و مشکل اصلی همچنان باقی ماند. پس از پایان آن مدت، دوباره برای تمدید اقدام کرد؛ اما این بار دیگر هیچ راهی پیش رویش نبود. باز هم به اداره‌‌های مربوط مراجعه کرد. به گفته‌ی او، پاسخی که شنید، کوتاه و قاطع بود؛ افغانستان از نگاه مقام‌های ایرانی «امن» تلقی می‌شد و آنان نمی‌توانستند برای تمدید ویزایش کاری انجام دهند.

او میان ماندن غیرقانونی در ایران و بازگشت به افغانستان، راه دوم را انتخاب کرد. امیر تصمیم گرفت پیش از پایان اعتبار ویزایش، از ایران خارج شود.

حسابش را با صاحب‌کار تصفیه کرد و در همان روزهایی که هزاران مهاجر افغانستانی به‌گونه‌ی اجباری از ایران اخراج می‌شدند، خودش داوطلبانه به افغانستان برگشت.

وقتی در وطن نان و امنیت ندارد

امیر تصور می‌کرد شاید پس از بازگشت بتواند در افغانستان کاری پیدا کند؛ اما این امید خیلی زود از بین رفت.

او می‌گوید از زمانی که برگشته، تا امروز هیچ کار ثابتی پیدا نکرده است. همسرش نیز دیگر دکان خیاطی ندارد و فقط گاهی در خانه لباس‌های مردم را می‌دوزد؛ کاری که درآمدش حتا به چهار هزار افغانی در ماه هم نمی‌رسد. از سوی دیگر از آفتابی‌شدن و برآمدن از خانه هم می‌ترسد. او نگران امنیت خود است.

امیر می‌گوید: «ما در این ماه‌ها به کلی بی‌کار هستیم. از این که با پای خود در کام ناامنی، فقر و بی‌کاری آمدم، پشیمان هستم. من نباید از ایران می‌آمدم. کم‌ازکم می‌توانستم تا زمانی که اخراج نمی‌شدم کار کنم و با مزد کارگری، فرزندانم را از گرسنگی نجات بدهم.»

او پس از بازگشت، بارها تلاش کرده دوباره ویزای ایران را بگیرد و به کارش برگردد؛ اما تاکنون موفق نشده است.

امروز، بزرگ‌ترین نگرانی او در کنار امنیت شخصی، سفره‌ی خانواده‌اش است. او می‌ترسد روزی برسد که دیگر حتا نتواند نان خشک هم برای فرزندانش تهیه کند.

واقعیت زندگی در افغانستان امروز همین است. میلیون‌ها انسان در سال‌های اخیر میان دو انتخاب دشوار گرفتار شده‌اند؛ ماندن در مهاجرت با ترس از بازداشت و اخراج، یا بازگشت به کشوری که در آن نه فرصت کار وجود دارد، نه امنیت اقتصادی و نه یک چشم‌انداز روشن برای آینده.

امیر امروز تنها یک آرزو دارد؛ دوباره بتواند در جایی کار کند تا فرزندانش گرسنه نخوابند. آرزویی که در هر جامعه‌ای باید بدیهی باشد؛ اما برای بسیاری از خانواده‌های افغانستان، به یکی از دورترین و دست‌نیافتنی‌ترین امیدهای زندگی تبدیل شده است.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000