وقتی طالبان در ماه اسد ۱۴۰۰ دوباره بر افغانستان مسلط شدند، فقط یک حکومت سقوط نکرد؛ زندگی میلیونها دختر نیز ناگهان از مسیر عادی خود خارج شد. دروازههای مکتبها بسته شدند، دانشگاهها از دختران خالی ماندند، فرصتهای کار و حضور اجتماعی یکی پس از دیگری از میان رفت و نسلی که خود را برای آینده آماده میکرد، ناگهان در چهاردیواری خانهها زندانی شد.
بختاور یکی از همان دختران است؛ دختری که پنج سال پیش دانشآموز صنف دهم مکتب بود و امروز، با گذشت پنج سال از بازگشت طالبان، هنوز نتوانسته است یک روز دیگر به همان مکتبی برگردد که روزی بخشی از زندگی روزانهاش بود. او امروز فقط از آیندهی از دسترفتهی خودش سخن نمیگوید، بلکه روایتش، روایت میلیونها دختر افغانستان است؛ دخترانی که میان کتابهای نیمهباز، صنفهای نیمهتمام و آرزوهای ناتمام، جوانی خود را پشت دروازههای بسته سپری کردهاند.
بختاور میگوید هر بار که از کنار مکتبی میگذرد که روزی در آن درس میخواند، اشک در چشمانش جمع میشود. او باور دارد اگر طالبان دوباره بر افغانستان مسلط نمیشدند و دروازهی مکتبها را به روی دختران نمیبستند، امروز دانشجوی یکی از دانشگاههای افغانستان یا شاید یکی از دانشگاههای جهان بود. دختری که برای آیندهی خود برنامه داشت، نه دختری که پنج سال از عمرش را در انتظار سپری کرده باشد.
او میگوید دیگر آن دختر پنج سال پیش نیست. دختری که با شوق از خانه بیرون میشد، کتابهایش را در بغل میگرفت و برای رسیدن به آرزوهایش درس میخواند. امروز خودش را انسانی ناامید، افسرده و سرخورده میداند. انسانی که گاهی زندگی را دیگر یک نعمت و غنیمت نمیبیند. او میگوید: «گاهی احساس میکنم نسبت به این زندگی تحقیرآمیز و شکننده، مرگ ارزشمندتر است.»
پنج سال در تاریکی؛ فردایی هرگز نرسید
بختاور از هفتسالگی مکتب رفت و درس خواند. مانند میلیونها کودک دیگر، بدون آنکه بداند روزی درسخواندن برایش به آرزو تبدیل خواهد شد. او تا پایان صنف دهم درس خواند و تصمیم داشت پس از آن در یکی از مرکزهای آموزشی برای آمادگی کانکور ثبتنام کند. هدفش روشن بود؛ میخواست در رشتهی حقوق ادامهی تحصیل دهد، دانشگاه را به پایان برساند، شغل مستقلی داشته باشد و روی پای خودش بایستد.
او میگوید: «من دختری بودم که از هفتسالگی با هزار امید درس را شروع کردم. هیچوقت فکر نمیکردم مکتب رفتن اینقدر کوتاه باشد و خودش به یک آرزو تبدیل شود. بعد از صنف دهم میخواستم در کورس آمادگی کانکور ثبتنام کنم و بعد در رشتهی حقوق درس بخوانم، دانشگاه بروم، کار کنم و درآمد خودم را داشته باشم؛ اما دولت سقوط کرد، طالبان آمدند و همهچیز بسته شد؛ نه فقط مکتب، بلکه تمام آیندهی ما.»
او میگوید بستهشدن مکتب تنها محرومشدن از آموزش نبود. کمکم همهچیز از دختران گرفته شد؛ نخست مکتب، سپس دانشگاه، بعد مرکزهای آموزشی، کار، ورزش، پارک، آزادی رفتوآمد و حتا حق انتخاب لباس. او میگوید آنچه تا امروز بر دختران افغانستان گذشته، فقط محرومیت آموزشی نیست؛ حذف تدریجی آنان از زندگی عمومی است.
روزهای سقوط افغانستان را هنوز با تمام جزییات به یاد دارد؛ روزهایی که پیش از سقوط کابل، هرات برای نوزده روز درگیر جنگ بود. او میگوید شب آخر، صدای انفجار و تیراندازی تا صبح قطع نمیشد و وقتی خورشید طلوع کرد، شهر دیگر همان شهر سابق نبود:
«درست یادم است؛ روزی که هرات سقوط کرد، پنجشنبه بود. شب قبلش تمام شهر از صدای بمباران و تیراندازی میلرزید. صبح که شد، دیگر دولت نبود. طالبان در کوچهها و بازارها میگشتند و خوشحال بودند؛ اما مردم فقط ترسیده بودند. همه در فکر فرار بودند و حتا خانههای شان هم برایشان امن نبود. آن روز فقط یک تغییر سیاسی نبود؛ آغاز تمام بدبختیها و بیچارگیهای ما بود.»
او میگوید از همان روز، آیندهای که سالها برایش برنامهریزی کرده بود، ناگهان فرو ریخت؛ آیندهای که قرار بود با درس، دانشگاه و کار ساخته شود، جای خود را به سالهایی داد که دختران تنها نظارهگر بستهشدن دروازههای زندگیشان یکی پس از دیگری بودند.
بختاور باور دارد طالبان فقط حق آموزش را از دختران نگرفتند؛ آنان امید را نیز هدف قرار دادند. به گفتهی او، وقتی انسان هر روز با ممنوعیت تازهای روبهرو شود و هیچ افقی برای تغییر نبیند، آرامآرام انگیزهی ادامهدادن را نیز از دست میدهد.
پنج سال پشت دروازههای بسته
بختاور میگوید که در این پنج سال، تنها از درس محروم نشده است؛ بلکه احساس میکند زندگیاش از او گرفته شده است. او میگوید هر روزی که از کنار مکتبش گذشته، فقط حسرت خورده است؛ حسرت روزهایی که میتوانست در صنف بنشیند، درس بخواند و برای آیندهاش برنامهریزی کند.
او میگوید: «این پنج سال طوری گذشت که همهچیز را دیدیم. هر روز مرگ، ترس، ناامنی و تکهتکهشدن زندگی را تجربه کردیم. من فقط توانستم از جلوی دروازهی مکتبم بگذرم و حسرت بخورم؛ حسرتی که هیچ فایدهای نداشت. دیگر از فعالیت اجتماعی خبری نیست. راستش را بگویم، آن شور و شوقی که برای درس خواندن داشتم، دیگر مثل قبل نیست. دانشگاههای دولتی و کورسهای آموزشی به روی ما بسته هستند و توان مالی رفتن به مرکزهای خصوصی را هم ندارم. احساس نمیکنم فقط بخشی از زندگی یا هویتم را از دست داده باشم؛ احساس میکنم تمام زندگیام را از دست دادهام.»
در این پنج سال، تنها آموزش نبود که از دختران گرفته شد. آزادی رفتوآمد، حق حضور در اجتماع، حق انتخاب و حتا احساس امنیت نیز به تدریج از میان رفت. برای بسیاری از دختران افغانستان، بیرونشدن از خانه به تجربهای همراه با اضطراب و ترس تبدیل شد؛ ترس از بازداشت، تحقیر یا خشونت.
بختاور نیز از این تجربهها بینصیب نمانده است. او میگوید چندین بار تنها به دلیل آنچه طالبان «حجاب مورد نظر» خود مینامند، در کوچه و خیابان متوقف شده و مورد بازجویی قرار گرفته است: «چندین بار به خاطر نداشتن حجاب مورد نظر طالبان در خیابان بازجویی شدم. هر بار با عذرخواهی و التماس خودم را خلاص کردم تا بازداشتم نکنند. خیلی سخت است که انسان غرورش را زیر پا بگذارد و پیش کسانی که زبانشان فقط خشونت است، سر خم کند. این واقعا شکننده و دور از تصور است؛ اما ما دختران هر روز چنین وضعیتی را تحمل میکنیم.»
این روایت تنها روایت بختاور نیست. روایت هزاران دختری است که در این سالها، میان ترس و اجبار، هر بار بخشی از عزت نفس خود را نیز قربانی کردهاند. فقط برای آن که بتوانند سالم به خانه برگردند.
با این همه، بختاور نمیگوید که به کلی تسلیم شده است. دو سال پس از بستهشدن مکتبها، تصمیم گرفت هر طور شده راهی برای ادامهی آموزش پیدا کند. او در یکی از برنامههای آنلاین آموزشی ثبتنام کرد و توانست صنف دوازدهم را از طریق یک مکتب آنلاین به پایان برساند.
او میگوید: «بعد از دو سال تصمیم گرفتم حداقل مکتب را تمام کنم. در یکی از بورسیههای آنلاین در پاکستان پذیرفته شدم و از خانه درس خواندم. توانستم صنف دوازدهم را تمام کنم. شاید این تنها کاری بود که اجازه نداد به طور کامل از درس فاصله بگیرم.»
اگرچه این موفقیت نتوانسته جای خالی مکتب، دانشگاه و زندگی عادی را پر کند؛ اما برای او نشانهای بوده است که هنوز هم میتوان در تاریکترین روزها، روزنهای برای ادامهدادن پیدا کرد.
ما زندگی نکردیم؛ زجر کشیدیم و ادامه دادیم
امروز، در پنجمین سال حاکمیت طالبان، بزرگترین آرزوی بختاور بسیار ساده و در عین حال برای میلیونها دختر افغانستان دستنیافتنی است؛ این که دوباره بتواند آزادانه درس بخواند.
«امروز همهچیز برای من جای نگرانی است. بزرگترین آرزویم این است که روزی یک دختر تحصیلکرده باشم و در یکی از دانشگاههای اروپا درس بخوانم. در این پنج سال هیچ حق انتخابی نداشتم. نه در بیرون از خانه و نه حتا گاهی در داخل خانه. فقط میخواهم این پنج سال همینجا متوقف شود و دیگر ادامه پیدا نکند. زندگی در این پنج سال سخت نبود؛ فاجعه بود. آرزو دارم پنج سال آیندهام پر از آرامش باشد، آزادانه درس بخوانم، کار کنم و زندگی کنم.»
شاید مهمترین بخش روایت بختاور، پیامی باشد که او در پایان گفتوگو برای مردم افغانستان و جامعهی جهانی دارد؛ پیامی که از دل تجربهی پنج سال محرومیت، تحقیر و انتظار بیرون آمده است: «پنج سال است که ما دختران افغانستان زندگی نکردیم؛ زجر کشیدیم. به هر بهانهای، از هر جا مورد خشونت قرار گرفتیم. همهچیز برای ما ممنوع شد. خانههای ما به زندان تبدیل شدند. دیگر بس است… طاقت درد بعدی را نداریم. دست ما را بگیرید.»
بختاور هنوز از رویاهایش دست نکشیده است. او هنوز میخواهد درس بخواند، دانشگاه برود و زندگی مستقلی داشته باشد؛ اما اکنون این آرزوها دیگر برنامهی طبیعی یک دختر جوان نیستند، بلکه به خواستههایی تبدیل شدهاند که برای رسیدن به آنها باید از دیوارهای بلند ممنوعیت، تبعیض و محرومیتی عبور کرد که در پنج سال گذشته بر زندگی میلیونها دختر افغانستان سایه انداخته است.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه