وقتی دانشگاه بسته شد، قلم را انتخاب کردم

ساعت سه بامداد را نشان می‌داد که با صدای خواهرم، هنگام حفظ درس تاریخ، از خواب بیدار شدم. هرچند خواب هنوز بر چشمانم سنگینی می‌کرد؛ اما صدای درس خواندن او خواب را از چشمانم ربود و مرا به شب‌های امتحان دوران مکتب برد، شب‌هایی که تا دیروقتی درس می‌خواندم و صبح‌ها زودتر از دیگران بیدار می‌شدم تا درس‌هایم را تکرار کنم و با آمادگی بیشتری در امتحان حاضر شوم. همیشه تلاش می‌کردم اول‌نمره مکتب باشم. برای رسیدن به این هدف، تقسیم‌اوقات می‌نوشتم، ساعت‌های مطالعه‌ام را تنظیم می‌کردم و با امید فراوان خود را برای امتحانات و سپس آزمون کانکور آماده می‌ساختم.

اما هیچ‌گاه فرصت اشتراک در امتحان کانکور را پیدا نکردم. امروز نیز هر روز از خود می‌پرسم که چه زمانی دوباره اجازه خواهیم یافت در این امتحان اشتراک کنیم. کانکور برای من و هزاران دختر افغانستان به رؤیایی مبدل شده است که هر سال در انتظار تحقق آن هستیم. هر سال امیدوار می‌شویم که شاید اعلام شود دختران نیز اجازه اشتراک در این آزمون را دارند؛ اما اکنون پنج سال گذشته است و این پنج سال، زندگی بسیاری از دختران را دگرگون کرده است.

اگر اجازه‌ی ادامه‌ی تحصیل می‌داشتیم، شاید امسال از دانشگاه فارغ‌التحصیل می‌شدم و برای ادامه تحصیل در مقطع ماستری برنامه‌ریزی می‌کردم. شاید امروز در یکی از دانشگاه‌های معتبر مشغول آموختن بودم و برای آینده کشورم آماده می‌شدم. اما اگرچه کانکور و دانشگاه را از ما گرفتند، نتوانستند آزادی اندیشه، امید و آرزوهای ما را از ما بگیرند. انسان ممکن است از رفتن به دانشگاه محروم شود؛ اما اگر اراده و ایمان داشته باشد، هیچ‌کس نمی‌تواند او را از آموختن بازدارد.

به همین دلیل تصمیم گرفتم از راه نویسندگی به جامعه خود خدمت کنم. باور دارم که قلم نیز می‌تواند همانند دانشگاه، انسان بسازد و جامعه را تغییر دهد. اگر درهای دانشگاه به روی ما بسته شده است، می‌توانیم دانشگاهی از ادبیات، آگاهی و اندیشه در هر خانه بسازیم؛ دانشگاهی که هیچ‌کس نتواند درهای آن را ببندد.

هرچند فعلاً فرصت حضور در دانشگاه را ندارم؛ اما در مبارزه خاموش برای آگاهی هرگز آرام ننشسته‌ام. نخستین پروژه‌ی نویسندگی خود را با نام «نبض واژه‌ها» آغاز کردم. این پروژه برای من تنها یک صنف آموزشی نبود؛ بلکه آغاز مسئولیتی بزرگ بود. در این صنف‌ها بیش از سی نفر برای آموختن نویسندگی حضور یافتند. دیدن علاقه و اشتیاق آنان انگیزه‌ای تازه در وجودم ایجاد کرد و با خود عهد کردم که دیگر خاموش نمانم و هرچه می‌آموزم، با دیگران نیز شریک سازم.

در گذشته گمان می‌کردم باید این مسیر را به تنهایی ادامه دهم؛ اما امروز خوشحالم که در کنار گروهی از جوانان قرار گرفته‌ام که همگی خواهان آزادی، عدالت و برابری هستند. این همراهی به من امید می‌دهد که آینده را می‌توان با آگاهی و همدلی ساخت.

ما جامعه‌ای می‌خواهیم که در آن هیچ دختر و پسری از حق تعلیم و تربیه محروم نباشد. درست است که امروز بسیاری از دختران از رفتن به مکتب و دانشگاه محروم شده‌اند؛ اما در کنار آنان، پسران زیادی نیز به دلیل مشکلات اقتصادی ناچار شده‌اند درس را رها کنند تا برای تأمین نان خانواده کار کنند. برخی پشت اشترنگ موتر، برخی پشت چرخ‌های ماشین خیاطی و برخی در کارهای سخت روزگار می‌گذرانند و در این میان، آرزوهایشان آرام‌آرام فراموش می‌شود. محرومیت از آموزش تنها یک درد شخصی نیست؛ بلکه زخمی بر پیکر جامعه است.

من باور دارم که اگر امروز اندیشه‌ی آزادی، عدالت و برابری را در ذهن خود پرورش ندهیم، فردا نیز جامعه‌ی آزاد نخواهیم داشت. هر تحول بزرگی نخست از فکر انسان آغاز می‌شود و سپس در جامعه جلوه پیدا می‌کند. به همین دلیل تلاش می‌کنم قلبم را از عشق به آزادی، عدالت و برابری سرشار نگه دارم و با قلم خود سهم کوچکی در ساختن آینده‌ی بهتر داشته باشم. شاید نتوانند راه دانشگاه را بر ما بگشایند؛ اما هرگز نخواهند توانست اندیشه، امید و قلم ما را از ما بگیرند.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000