آخرین روز مکتب، آخرین شوق پرواز

خوب به یاد دارم که روز آخر برای گرفتن نتیجه امتحان رفته بودیم. چهره‌های همه دوستانم آشفته و غم‌انگیز بود. قبل از سال ۱۴۰۰، همه برای اینکه چندم نمره شده‌اند اضطراب داشتند؛ ولی امروز آن‌گونه نبود. امروز دیگر اضطرابی برای نتیجه امتحان وجود نداشت؛ چون دیگر درسی نبود که بخواهیم نتیجه امتحان آن را بگیریم. امروز روزی بود که مکتب از ما روی گرداند و جایی برای ما نداشت.

همه در صنف جمع شده بودیم و سکوت در آن فضا حکومت می‌کرد. کسی نه حرفی می‌زد و نه حرکتی انجام می‌داد. امروز روز خداحافظی از همه‌چیز بود، از دوستان، درس، مکتب، قلم، کتاب، کتابچه، یونیفورم و بَیگ مکتب. امروز روزی بود که بدون هیچ جرمی، در کنج خانه زندانی می‌شدیم.

در گوشه‌ای از تخته‌ی درسی صنف خیره شده بودم و سکوت همه‌جا را فرا گرفته بود که با وارد شدن استاد، سکوت شکست. استاد با اوراق داخل صنف شد و همه سلام کردیم. سپس استاد گفت: «نتیجه امتحانات را اعلام می‌کنم.» و شروع به خواندن نام‌ها کرد.

قبل از این، آرزوی من بود که مقام اول یا دوم را در صنف بگیرم؛ ولی حالا به جز ادامه درسم، چیز دیگری برایم مهم نبود. امروز فقط می‌خواستم همانند پسران، کتاب صنف هفتم خود را بخرم و یک صنف ارتقا پیدا کنم؛ ولی دیگر اجازه نداشتم که درس بخوانم. استاد پشت‌سر هم پارچه‌ها را می‌داد و همه با صورت‌های گرفته و آشفته پارچه‌های خود را می‌گرفتند.

بعد نام من بود. استاد دعوت کرد که پارچه‌ام را بگیرم. رفتم و استاد پارچه را به دستم داد و صدای کف زدن بلند شد. استاد رو به من گفت که مقام دوم را گرفته‌ام. این آرزویم بود؛ ولی با بی‌حالی سر جایم نشستم. اشکی از گوشه‌ی چشمم سرازیر شد و با خودم می‌گفتم من این مقام را نمی‌خواهم، من فقط می‌خواهم درسم را ادامه دهم. همه با چهره‌های آشفته و برخی با چشمان اشک‌بار نگاهم می‌کردند.

استاد گفت: «حالا می‌توانید به خانه بروید.» همه از صنف به حیاط مکتب بیرون شدند. امروز آخرین دیدار با مکتب بود. برای آخرین بار صنف درسی و حیاط مکتب را دید زدم. پاهایم یاری‌ام نمی‌کردند و سست شده بودند. از مکتب بیرون آمدم و از هم‌صنفی‌هایم خداحافظی کردم. از آن روز به بعد هیچ‌کدام‌شان را ندیدم و دلتنگ همه‌ی شان هستم.

به سوی خانه حرکت کردم و بعد از چند دقیقه رسیدم. مادرم با چشمان هیجان‌زده پرسید که چندم نمره شده‌ام. ورق را به دست مادرم دادم و بدون هیچ حرفی رد شدم و به اتاق رفتم؛ چون بغض گلویم را پر کرده بود و توان حرف زدن نداشتم. رفتم که مادرم پشت سرم به اتاق آمد و گفت: «آفرین دخترم، دوم شدی!» با چشمانی که اشک پر کرده بود گفتم: «مادر جان، دیگر اجازه مکتب ندارم. دیگر نمی‌توانم مکتب بروم. این دوم شدنم چه دردم را دوا می‌کند؟ از این به بعد چه می‌شود؟ رؤیاهایم چه؟» مادرم مرا در آغوش گرفت و گفت: «حل می‌شود دخترم، تو دختر قوی هستی، تو می‌توانی…»

من سال ۱۴۰۲ از مکتب بازماندم و حالا سال ۱۴۰۵ است. وقتی خودم را با سال‌های قبل مقایسه می‌کنم، خیلی قوی‌تر شده‌ام و خیلی رشد کرده‌ام. من یاد گرفتم که شرایط بحرانی، انسان را قوی می‌سازد. در اوایل فکر می‌کردم همه‌چیز تمام شده و هدف‌هایم همه نقش بر آب شده‌اند؛ اما نه! تازه شروع همه‌چیز است. من تازه یاد می‌گیرم که با سختی‌ها باید جنگید. من یاد گرفتم تا زمانی که سختی و محدودیت نبینم، قوی نمی‌شوم.

من حالا فهمیدم که هر محدودیت و هر مشکل، درسی از زندگی است؛ درسی که یاد می‌گیرم قوی باشم، یاد می‌گیرم بجنگم، تلاش کنم و به رؤیا و هدفم برسم. طرز فکر ما و باورهای ما است که زندگی را می‌سازد؛ ولی فرق اینجاست که به «زنجیر بیندیشیم یا به پرواز.»

پس من به پرواز می‌اندیشم؛ به پروازی که شاید بال‌هایم بشکند، ولی بال‌هایم را از نو می‌سازم. شاید زمین بخورم، ولی هیچ‌گاهی از راه و مسیرم منصرف نمی‌شوم. بله، دختر در افغانستان یعنی همین! دختر در افغانستان یعنی: سختی بکش، زخمی شو؛ ولی دست از رؤیایت برندار.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000